با دقتی بیخطا پرسش را دقیقاً در همان نقطهای طرح کردهاید که من نیز آن را نقطهٔ ضعف خود میدانم. آنچه در اینباره میدانم چنین است: بهسرعت برایم روشن شد که اضطراب بیماران رواننژند من پیوندی عمیق با میل جنسی (سکسوالیته) دارد؛ و بهویژه این نکته توجهم را جلب کرد که آمیزشِ منقطع[۱] هنگامی که در زن به کار گرفته شود، با اطمینان کامل منجر به رواننژندیِ اضطراب میشود. در آغاز، من مسیرهای نادرستی را دنبال کردم. گمان میکردم اضطرابی که بیماران از آن رنج میبرند را میتوان امتداد اضطرابی دانست که در جریان عمل جنسی تجربه میشود، یعنی، در واقع، آن را باید نشانهای هیستریک[۲] تلقی کرد. در حقیقت، پیوندهای میان رواننژندیِ اضطراب و هیستری بهقدر کافی آشکارند. دو عامل ممکن است در آمیزش منقطع منشأ احساس اضطراب باشند: در زن، ترس از باردار شدن؛ و در مرد، نگرانی از کارکرد ناقص ابزار پیشگیری. سپس از طریق بررسی موارد گوناگون به این نتیجه رسیدم که رواننژندیِ اضطراب حتی در جایی پدید میآید که هیچیک از این دو عامل در میان نیست، یعنی در مواردی که داشتن یا نداشتن فرزند اساساً برای فرد اهمیتی ندارد. از اینرو، اضطرابِ وابسته به رواننژندیِ اضطراب را نمیتوان نوعی اضطراب بازمانده و بازشناختهشدهٔ هیستریک دانست.
نکتهٔ دوم، که برای من اهمیتی فوقالعاده یافت، از مشاهدهٔ زیر ناشی شد: رواننژندیِ اضطراب زنان بیحس[۳] در آمیزش را درست به همان اندازه در بر میگیرد که زنان حساس را. این پدیده بسیار شگفتانگیز است، اما تنها میتواند بدین معنا باشد که سرچشمهٔ اضطراب را نبایستی در قلمرو روانی جُست. ازاینرو ناگزیر است که در قلمرو جسمانی جای داشته باشد: یعنی عاملی جسمانی در حیات جنسی موجب اضطراب میشود. اما این عامل کدام است؟
برای پاسخ به این پرسش، مواردی را که در آنها اضطراب از منشأیی جنسی پدید میآمد، گرد آوردم. در آغاز، این موارد بهظاهر کاملاً ناهمگون مینمودند:
اضطراب در افراد باکره (نخستین مشاهدهها و آگاهیهای جنسی، و نشانههایی از آشنایی ابتدایی با زندگی جنسی)؛ این امر با نمونههای فراوانی در هر دو جنس، بهویژه در زنان، تأیید شد. در بسیاری از موارد، نشانهای از پیوندی میانی دیده میشود، احساسی همانند نعوظ که در ناحیهٔ تناسلی پدید میآید.
اضطراب در افرادی که عمداً از آمیزش جنسی پرهیز میکنند، در پاکدامنان (گونهای از نوراپاتها)، و در مردان و زنانی که با وسواس و شوقی افراطی نسبت به پاکیزگی شناخته میشوند و هر امر جنسی را امری دهشتناک میانگارند. همین اشخاص، تمایل دارند اضطراب خود را به فوبیاها، اجبارها و جنونِ تردید[۴] تبدیل کنند.
اضطراب در کسانی که ناگزیر از پرهیزند؛ زنانی که از سوی شوهرانشان مورد بیتوجهی قرار گرفتهاند یا به سبب ناتوانی (عدم قوهٔ جنسی) شوهران، ارضا نمیشوند. این شکل از نوروز اضطراب[۵] بهراستی میتواند اکتسابی باشد و در اثر شرایط فرعی، غالباً با نوراستنی[۶] همراه میشود.
اضطراب در زنانی که زندگی زناشوییشان با انقطاع مقاربت[۷] همراه است، یا زنانی که شوهرانشان از انزال زودرس[۸] رنج میبرند؛ یعنی افرادی که از تحریک جسمانی خود کامیابی نمییابند.
اضطراب در مردانی که به انقطاع مقاربت عمل میکنند، و بیش از آن، در مردانی که به روشهای گوناگون خویش را تحریک میکنند، اما نعوظ خود را برای مقاربت به کار نمیگیرند.
اضطراب در مردانی که از حدِ میل یا توان خود فراتر میروند؛ در مردان سالخوردهای که توان جنسیشان رو به کاهش است، اما با این همه، به زور خود را وادار به مقاربت میکنند.
اضطراب در مردانی که گهگاه پرهیز میکنند: مردان جوانی که با زنانی مسن ازدواج کردهاند و در واقع از آنان بیزارند، یا نوراستنیکهایی که از خودارضایی به سبب اشتغال فکری منصرف شدهاند بیآنکه آن را با مقاربت جبران کنند، یا مردانی که نیروی جنسیشان در حال ضعف است و در زندگی زناشویی، به دلیل احساسات ناخوشایند پس از مقاربت[۹] از آمیزش پرهیز میکنند.
در موارد باقیمانده، پیوند میان اضطراب و زندگی جنسی آشکار نبود (هرچند میشد آن را بهطور نظری برقرار ساخت).
اکنون پرسش این است: چگونه میتوان این موارد پراکنده را در یک دستگاه نظری واحد جای داد؟ آنچه در همهٔ این نمونهها مکرراً تکرار میشود، پرهیز است. با آگاهی از این واقعیت که حتی زنانی که دچار بیحسی جنسیاند[۱۰] پس از انقطاع مقاربت دچار اضطراب میشوند، میتوان گفت که در اینجا با پدیدهای از انباشت برانگیختگی جسمانی روبهروییم، یعنی انباشت تنش جنسی بدنی. این انباشت، پیامدِ بازداشتِ تخلیه است. از این رو، نوروز اضطراب، همچون هیستری، نوروزی از نوعِ «انباشت و سد شدن» است؛ و همین سبب شباهت آن دو است. و چون هیچ اضطرابی در آنچه انباشته شده وجود ندارد، میتوان گفت اضطراب از طریق دگرگونیِ تنشِ جنسیِ انباشتهشده پدید آمده است.
در اینجا میتوان دانشی را که همزمان دربارهٔ سازوکار ملانکولیا[۱۱] به دست آمده بود، به میان آورد. اغلب، افراد ملانکولیک دچار بیحسی جنسیاند. آنان میلی به مقاربت ندارند (و از آن هیچ احساس لذتی نمیبرند)، اما اشتیاقی شدید به عشق در شکل روانی آن دارند، میتوان گفت، نوعی تنش اروتیک روانی. هنگامی که این تنش انباشته و برآوردهنشده باقی میماند، ملانکولیا پدید میآید. در نتیجه، این حالت، همتای نوروز اضطراب خواهد بود:
آنجا که تنش جنسیِ بدنی انباشته میشود: نوروز اضطراب.
آنجا که تنش جنسیِ روانی انباشته میشود: ملانکولیا.
اما چرا در هنگام انباشت، این دگرگونی به اضطراب رخ میدهد؟ در اینجا بایستی به سازوکار طبیعیِ برخورد با تنش انباشته اندیشید. آنچه اکنون مورد نظر ماست، حالت دوم است، یعنی حالت برانگیختگی درونزاد[۱۲]. در مورد برانگیختگی برونزاد[۱۳] اوضاع سادهتر است. سرچشمهٔ برانگیختگی در بیرون قرار دارد و افزایشی از تحریک را به روان میفرستد که برحسب کمیتش با آن مواجه میشود. برای این منظور، هر واکنشی که به همان اندازه از تحریک روانی درونی بکاهد، کافی است.
اما در مورد تنش درونزاد، که سرچشمهاش در خودِ بدن است (همچون گرسنگی، تشنگی، یا میل جنسی)، تنها واکنشهای خاصی کارآمدند، واکنشهایی که از تداومِ برانگیختگی در اندامهای پایانی جلوگیری میکنند، خواه این واکنشها با صرف نیروی اندک یا بسیار حاصل شوند. در اینجا میتوان تصور کرد که تنش درونزاد، چه بهصورت پیوسته و چه گسسته، رو به افزایش دارد، اما در هر حال تنها هنگامی احساس میشود که از آستانهای معین فراتر رود. تنها بالاتر از این آستانه است که تنش در قلمرو روانی ظاهر میشود و با گروههایی از ایدهها وارد ارتباط میگردد، که آنگاه میکوشند واکنشهای خاصِ رفعکننده را پدید آورند. بدینسان، تنش جنسی بدنیِ فراتر از حد معینی، لیبیدوی روانی[۱۴] را برمیانگیزد، که آن نیز به مقاربت و نظایر آن منتهی میشود. اگر واکنش خاصِ مناسب در پی نیاید، تنش روانتنی[۱۵] یا همان عاطفهٔ جنسی[۱۶] بهشدت افزایش مییابد و مخل میشود، اما هنوز زمینهای برای دگرگونی آن وجود ندارد.
با این همه، در نوروز اضطراب چنین دگرگونیای روی میدهد، و این امر ما را به این اندیشه رهنمون میسازد که در اینجا امور بدینگونه از مسیر درست منحرف میشوند: تنش بدنی افزایش مییابد و به آستانهای میرسد که در آن میتواند عاطفهٔ روانی را برانگیزد؛ اما به دلایل گوناگون، پیوند روانیِ لازم برای آن برقرار نمیشود: عاطفهٔ جنسی نمیتواند شکل گیرد، زیرا چیزی در تعیینکنندههای روانی[۱۷] آن مفقود است. از اینرو، تنش بدنی، که بهلحاظ روانی پیوند نیافته است، دگرگون میشود به اضطراب.
اگر تا اینجا این نظریه پذیرفته شود، بایستی تأکید کرد که در نوروز اضطراب نوعی کاستی در عاطفهٔجنسی[۱۸]، یا به بیان دیگر، در لیبیدوی روانی وجود دارد. و مشاهدهٔ بالینی نیز این امر را تأیید میکند. هرگاه این پیوند برای بیماران زن توضیح داده شود، آنان همواره با خشم واکنش نشان میدهند و اظهار میدارند که برعکس، در حال حاضر هیچ میلی در خود احساس نمیکنند و سخنانی از این دست میگویند. مردان نیز غالباً تأیید میکنند که از هنگامی که دچار اضطراب شدهاند، دیگر هیچ میل جنسی در خود نمییابند.
اکنون بیازماییم که آیا این سازوکار با نمونههای گوناگونی که پیشتر برشمرده شد، سازگار است یا نه.
اضطراب در دختران باکره: در اینجا مجموعهٔ ایدههایی که میبایست تنش جسمانی را در خود جذب کند، هنوز وجود ندارد، یا تنها بهطور ناکافی وجود دارد؛ و افزون بر این، نوعی امتناع روانی نیز در میان است، امتناعی که دیرپا و فرهنگی از آموزش و تربیت اخلاقی است. این سازوکار کاملاً با نظریه همخوان است.
اضطراب در پاکدامنان: در اینجا با پدیدهای از نوع دفاع[۱۹] روبهروییم، امتناعی روانی و مطلق که هرگونه کارکرد بر تنش جنسی را ناممکن میسازد. همینجا نیز موردِ بسیاری از وسواسهاست. این نیز با نظریه بهخوبی همخوان است.
اضطراب ناشی از پرهیز اجباری: این حالت در اصل همان است، زیرا زنانِ اینگونه، غالباً نوعی امتناع روانی در خود پدید میآورند تا از وسوسه پرهیز کنند. در اینجا، امتناع حالتی عرضی دارد، در حالی که در مورد پیشین، حالتی بنیادین داشت.
اضطراب در زنانی که با انقطاع مقاربت زندگی میکنند: در اینجا سازوکار سادهتر است. مسئله برانگیختگی درونزاد است، که بهصورت خودانگیخته پدید نمیآید، بلکه القا میشود، اما نه در میزانی که بتواند عاطفهٔ روانی را برانگیزد. نوعی بیگانگی مصنوعی میان کنش جسمی جنسی و کارکرد روانی آن ایجاد میشود. اگر تنش درونزاد سپس خود بهخود بیشتر شود، دیگر نمیتواند در روان کارکرد یابد و در نتیجه، اضطراب پدید میآورد. در اینجا، لیبیدو ممکن است حضور داشته باشد، اما نه همزمان با اضطراب. بنابراین، در اینجا امتناع روانی به دنبال بیگانگی روانی میآید؛ تنش درونزاد جای خود را به تنش القایی میدهد.
اضطراب در مردانی که مقاربتِ منقطع یا مقاربتِ بازداشته را تمرین میکنند: حالتِ مقاربتِ منقطع روشنتر است، و مقاربتِ بازداشته را میتوان تا اندازهای ذیل آن در نظر گرفت. در اینجا نیز با انحراف روانیِ توجه مواجهایم، زیرا تمرکز روانی فرد به هدفی دیگر معطوف میشود و از «کارکرد روانیِ تنش جسمانی» بازمیماند. با این حال، به نظر میرسد که توضیح فروید دربارهٔ مقاربتِ بازداشته هنوز نیازمند تکمیل و بازپرداخت نظری است.
اضطراب در موارد کاهش توان جنسی یا ضعف لیبیدو: تا آنجا که این پدیده صرفاً بهمنزلهٔ دگرگونیِ تنش جسمی به اضطراب در اثر پیری نیست، میتوان آن را چنین توضیح داد که میل روانیِ کافی برای کنش جنسیِ مورد نظر برانگیخته نمیشود.
اضطراب در مردانی که دچار بیزاریاند، یا در نوراستنیکهایی که از آمیزش پرهیز میکنند: مورد نخست نیازی به توضیح تازه ندارد؛ مورد دوم شاید شکلِ خفیفترِ نوروز اضطراب باشد، زیرا در قاعده، این نوروز تنها در مردان دارای توان جنسیِ کامل رخ میدهد. ممکن است دستگاه عصبیِ نوراستنیک تابِ انباشتِ تنش جسمی را نداشته باشد، زیرا خودارضایی موجب خو گرفتن به نبودِ کامل و مکررِ تنش میشود.
در مجموع، تطابق بدی در میان نیست. هرجا تنش جنسی بدنیِ فراوان وجود دارد، اما این تنش نمیتواند از راه کارکرد روانی به عاطفهٔ جنسی بدل شود — خواه به سببِ رشد ناکافیِ سکسوالیتهٔ روانی، خواه در اثرِ کوشش برای واپسرانی (دفاع) آن، یا به دلیلِ تحلیل رفتنِ آن، یا به علتِ جداییِ عادتشده میان سکسوالیتهٔ بدنی و روانی، در این موارد، تنش جنسی به اضطراب تبدیل میشود. بنابراین، نقش مهمی در اینجا از آنِ انباشتِ تنش جسمی و بازداشتِ تخلیه در مسیر روانی است.
اما چرا این دگرگونی بهویژه به اضطراب منتهی میشود؟ اضطراب، احساسی است ناشی از انباشتِ نوعی دیگر از محرکهای درونزاد (محرکِ مربوط به تنفس) که بهجز از طریق همین احساس، نمیتواند بهطور روانی پردازش شود؛ بنابراین، اضطراب میتواند برای بیانِ عمومیِ هرگونه تنش جسمی انباشته به کار رود. افزون بر این، اگر نشانههای نوروز اضطراب را دقیقتر بررسی کنیم، درمییابیم که در این نوروز، اجزای جداشدهای از یک حملهٔ بزرگِ اضطراب وجود دارد: بهطور مشخص، تنگی نفس، تپش قلب، احساس صرفِ اضطراب، یا ترکیبی از اینها. اگر با دقت بیشتر بنگریم، اینها همان مسیرهای عصبرسانیاند که تنش جنسی جسمی بهطور معمول از آنها میگذرد، حتی در حالتی که قرار است به شکل روانی کارکرد یابد. تنگی نفس و تپش قلب از اجزای طبیعیِ مقاربتاند؛ و در حالت عادی، تنها بهعنوان مسیرهای فرعیِ تخلیه به کار گرفته میشوند، اما در اینجا، چنانکه بتوان گفت، تنها راههای خروجیِ برانگیختگیاند.
این، بار دیگر، گونهای از تبدیل[۲۰] در نوروز اضطراب است، درست همانگونه که در هیستری رخ میدهد (نمونهٔ دیگری از شباهت آن دو). با این تفاوت که در هیستری، این برانگیختگی روانی است که مسیر نادرست میپیماید و بهطور انحصاری به میدان جسمانی انتقال مییابد، در حالی که در اینجا، تنش بدنی است که نمیتواند به میدان روانی وارد شود و ازاینرو بر مسیر جسمانی باقی میماند.
این دو وضعیت اغلب با یکدیگر ترکیب میشوند.
تا اینجا به همین اندازه پیش رفتهام. شکافها بسیارند و نیازمندِ پر شدن. احساس میکنم نظریه هنوز ناقص است، چیزی کم دارد؛ اما بر این باورم که پایه و بنیادِ آن درست است. البته هنوز به هیچوجه چنان پرورده نیست که شایستهٔ انتشار باشد.
پیشنهادها، گسترشها، حتی ردیهها و تبیینهای تازه، همه با سپاس پذیرفته خواهند شد.
با درودهای صمیمانه
دوستدار شما
زیگموند فروید
[۱] coitus interruptus
[۲] hysterical symptom
[۳] anesthetic
[۴] folie de doute
[۵] anxiety neurosis
[۶] neurasthenia
[۷] coitus interruptus
[۸] ejaculatio praecox
[۹] sensations post coitum
[۱۰] anesthetic women
[۱۱] melancholia
[۱۲] endogenous excitation
[۱۳] exogenous excitation
[۱۴] psychic libido
[۱۵] physico-psychic tension
[۱۶] sexual affect
[۱۷] psychic determinants
[۱۸] sexual affect
[۱۹] defense
[۲۰] conversion
| این مقاله با عنوان «How Anxiety Originates» در «نسخهٔ معیار مجموعه آثار روانشناختی زیگموند فروید» منتشر شده و توسط تحریریهٔ مکتب تهران ترجمه شده و در وبسایت «مکتب تهران» منتشر شده است. |