با فرارسیدن بلوغ، دگرگونیهایی پدید میآیند که مقدر است به حیات جنسی دوران کودکی شکل نهایی و «طبیعی» آن را ببخشند. تا پیش از این، سائق جنسی[۱] عمدتاً حالتی اتواروتیک[۲] داشته است؛ اما اینک اُبژهٔ جنسی خود را مییابد. فعالیت آن، که تا پیش از این از مجموعهای از غرایز و نواحی اروتوژن[۳] گوناگون سرچشمه میگرفت و هر یک از آنها بهطور مستقل نوعی لذت خاص را بهعنوان هدف یگانهٔ جنسی دنبال میکرد، اکنون هدف جنسی تازهای مییابد و تمامی این غرایز جزئی برای دستیابی به آن با یکدیگر همداستان میشوند، ضمن اینکه نواحی اروتوژن در خدمت اولویت ناحیهٔ تناسلی[۴] قرار میگیرند.
از آنجا که هدف جنسی تازه نقشهایی بس متفاوت برای دو جنس مقرر میکند، مسیر تحول جنسی آنها از این پس بهگونهای چشمگیر از یکدیگر جدا میشود. تحول جنسی در مردان، مستقیمتر و بهمراتب قابلفهمتر است، حال آنکه در زنان نوعی واپسروی در کار است. تنها در صورتی میتوان از یک حیات جنسی طبیعی سخن گفت که دو جریان متوجه به اُبژهٔ جنسی و به هدف جنسی (یعنی جریان عاطفی و جریان حسی) بهدقت با یکدیگر همگرا شوند (جریان نخست، یعنی جریان عاطفی، دربرگیرندهٔ بازماندههای شکوفایی کودکانهٔ میل جنسی است). این همگرایی را میتوان به تکمیل تونلی تشبیه کرد که از دو سوی کوه بهسوی یکدیگر حفر شدهاند.
هدف تازهٔ جنسی در مرد، دفع فرآوردههای جنسی[۵] است. هدف پیشین، یعنی نیل به لذت، البته از آن بیگانه نیست؛ برعکس، بالاترین درجهٔ لذت با این کنش نهایی فرآیند جنسی پیوند یافته است. از این پس، سائق جنسی در خدمت کارکرد تولیدمثل قرار میگیرد؛ میتوان گفت که در این مرحله، جنبهای گونهدوستانه[۶] به خود میگیرد. برای آنکه این دگرگونی بهدرستی تحقق یابد، تمامی زمینههای اولیه و دیگر ویژگیهای غرایز بایستی در این فرآیند در نظر گرفته شوند. همانگونه که در دیگر موارد دگرگونی ارگانیسم، هنگامی که بایستی ترکیبها و سازوکارهای تازهای پدید آورد که منجر به سازمانیافتگیهای پیچیدهتر میشود، همواره امکان اختلالهای پاتولوژیک وجود دارد، در اینجا نیز چنین است: اگر این تنظیمات تازه بهدرستی انجام نپذیرد، اختلالهایی در کار خواهد بود. هر گونه اختلال در حیات جنسی را میتوان بهدرستی نوعی بازداری در تحول[۷] دانست.
برتری نواحیی تناسلی و لذت پیشین
آغاز و هدف نهایی فرایندی که در اینجا توصیف کردهام، بهروشنی آشکار است؛ اما مراحل میانی آن، در بسیاری جهات، هنوز برای ما مبهم و ناشناختهاند. بیش از یکی از این مراحل را ناگزیر باید همچون معمایی حلنشده رها کنیم.
چشمگیرترین رویداد در دوران بلوغ، همان است که معمولاً بهمنزلهٔ جوهر این دوران شناخته میشود: رشد آشکار اندامهای تناسلی بیرونی (دوران نفهتگی کودکی، برعکس، بهوسیلهٔ توقف نسبی رشد این اندامها مشخص میشود). در همین حال، رشد اندامهای تناسلی درونی نیز به اندازهای پیش رفته است که بتوانند محصولات جنسی را دفع کنند یا در مواردی، موجبات شکلگیری یک جاندار نو را فراهم آورند. بدینسان، دستگاهی بهغایت پیچیده آماده شده است و در انتظار لحظهای است که به کار افتد.
این دستگاه باید بهوسیلهٔ انگیزشها به حرکت درآید، و مشاهده به ما نشان میدهد که چنین انگیزشهایی میتوانند از سه جهت بر آن اثر گذارند: از جهان بیرونی، از طریق تحریک نواحی اروتوژن پیشتر شناختهشده؛ از درون اندامها، از راههایی که هنوز در دست کاوشاند؛ و سرانجام از زندگی روانی، که خود هم انبار انطباعات بیرونی است و هم ایستگاه دریافت تحریکات درونی.
هر سه نوع از این انگیزشها تأثیری یگانه پدید میآورند: حالتی که آن را برانگیختگی جنسی مینامند، و این حالت به دو گونه نشانه آشکار میشود، نشانههای روانی و نشانههای بدنی. نشانههای روانی عبارتاند از نوعی احساس تنش ویژه و فشاری بس الزامآور؛ و از میان نشانههای بدنی فراوان، در درجهٔ نخست باید به تغییراتی در اندامهای تناسلی اشاره کرد، که معنایی روشن دارند: آمادهسازی برای کنش جنسی برخاستن آلت مردانه و ترشح لغزندگی در مهبل.
تنش جنسی
این حقیقت که برانگیختگی جنسی دارای خصلت «تنش» است، مسئلهای پیش مینهد که پاسخ بدان، اگرچه دشوار است، اما برای فهم فرایندهای جنسی اهمیتی بنیادی دارد. با وجود همهٔ اختلافنظرهایی که در میان روانشناسان دربارهٔ این موضوع وجود دارد، من بایستی بر این نکته پافشاری کنم که احساس تنش، بهناگزیر همراه با ناخوشایندی است. آنچه برای من در اینباره تعیینکننده است، این واقعیت است که چنین احساسی همواره با تکانهای برای دگرگونکردن موقعیت روانی همراه است؛ نیرویی الزامی و پرکشش که بهکلی با خصلت احساس لذت بیگانه است.
اما اگر بپذیریم که تنش ناشی از برانگیختگی جنسی، احساسی ناخوشایند است، بیدرنگ با این واقعیت روبهرو میشویم که بیگمان بهمثابهٔ لذت نیز تجربه میشود. در هر موردی که تنش در اثر فرایندهای جنسی پدید میآید، لذتی هم آن را همراهی میکند؛ حتی در دگرگونیهای آمادگی اندامهای تناسلی، احساسی از نوعی رضایت بهروشنی دیده میشود.
پس چگونه میتوان این تنش ناخوشایند را با احساس لذت آشتی داد؟ هرآنچه به مسئلهٔ لذت و ناخوشایندی مربوط میشود، یکی از حساسترین و حلنشدهترین نقاط روانشناسی امروز را لمس میکند. مقصود من در اینجا آن است که از وضعیت مورد بحث تا آنجا که ممکن است بیاموزم، اما از پرداختن به خود مسئله در کلیت آن پرهیز خواهم کرد[۸].
بیایید ابتدا نگاهی بیافکنیم به شیوهای که نواحی اروتوژن در این سازمانیافتگی تازه جای میگیرند. این نواحی باید نقشی مهم در برانگیختن هیجان جنسی ایفا کنند. چشم شاید دورترین ناحیه از اُبژهٔ جنسی باشد، اما در موقعیت دلبری، همان ناحیهای است که بیش از دیگران در معرض تحریک بهواسطهٔ کیفیت خاصی از انگیزش قرار دارد که هنگامیکه در اُبژهٔ جنسی پدیدار میشود، آن را «زیبایی» مینامیم (به همین سبب است که صفات اُبژهٔ جنسی را «جذابیتها» میخوانند.)
این تحریک، از یکسو، از همان آغاز با لذت همراه است، و از سوی دیگر به افزایش برانگیختگی جنسی میانجامد، یا اگر هنوز وجود نداشته باشد، آن را پدید میآورد. اگر اکنون این تحریک به ناحیهٔ شهوانی دیگری سرایت کند (برای نمونه، به دست از طریق احساسات لمسی) اثر همان است: از یکسو، احساسی از لذت، که بهسرعت بهواسطهٔ لذت برخاسته از دگرگونیهای آمادگی در اندامهای تناسلی شدت میگیرد، و از سوی دیگر، افزایش تنش جنسی، که اگر با بروز بیشتر لذت همراه نشود، بهزودی به آشکارترین شکل ناخوشایندی بدل میشود.
نمونهای دیگر شاید این نکته را روشنتر سازد: اگر نواحی اروتوژن در شخصی که هنوز از نظر جنسی برانگیخته نیست (برای مثال، پوست پستان زن) از طریق تماس تحریک شود، این تماس احساسی لذتبخش پدید میآورد؛ اما در همان حال، بیش از هر چیز دیگر مستعد آن است که برانگیختگی جنسیای را بیدار کند که در پی افزایش لذت است. مسئله در اینجاست که چگونه ممکن است تجربهٔ لذت، خود منشأ نیازی برای لذت بیشتر گردد.
سازوکار پیشلذت
نقش نواحی اروتوژن در این زمینه کاملاً روشن است. آنچه در مورد یکی از آنها صادق است، در مورد همگی صدق میکند. همهٔ آنها از طریق تحریک به شیوهای متناسب با خویش، برای فراهمآوردن میزانی از لذت به کار گرفته میشوند. این لذت سپس به افزایش تنش میانجامد و همین افزایش تنش است که انرژی حرکتی لازم برای بهانجامرساندن عمل جنسی را پدید میآورد. واپسین مرحلهٔ این عمل، بار دیگر، تحریک مناسب یکی از نواحی اروتوژن (یعنی ناحیهٔ تناسلی، در حشفهٔ آلت مردی) بهوساطت اُبژهٔ مناسب (غشای مخاطی مهبل) است؛ و از لذتی که این تحریک برمیانگیزد، انرژی حرکتی فراهم میشود، اینبار از طریق مسیری بازتابی (رفلکسی)، که موجب تخلیهٔ مواد جنسی میگردد. این لذت واپسین از حیث شدت در بالاترین درجه است، و سازوکارش با لذت پیشین تفاوت دارد. این لذت به تمامی از طریق تخلیه پدید میآید: لذتی است کاملاً از جنس کامیابی، و با آن، تنش لیبیدو برای مدتی از میان میرود.
این تمایز بین گونهای از لذت که از تحریک نواحی اروتوژن حاصل میشود، و گونهٔ دیگر که از تخلیهٔ مواد جنسی برمیخیزد، بهگمانم سزاوار است که در زبان نیز بازتاب یابد. نخستین را میتوان «پیشلذت» نامید، در برابر «لذت پایانی» یا «لذت کامیابی» که از کنش جنسی بهدست میآید. بنابراین، پیشلذت همان لذتی است که پیشتر نیز از سوی غریزهٔ جنسی کودکانه تجربه میشد، هرچند در مقیاسی کوچکتر؛ حال آنکه لذت پایانی امری تازه است، و بهاحتمال، مشروط به شرایطی است که تنها در دوران بلوغ پدید میآیند.
از اینرو، فرمول کارکرد نوین نواحی اروتوژن چنین است: این نواحی به کار گرفته میشوند تا از رهگذر پیشلذتی که میتوان از آنها برگرفت (چنانکه در دوران کودکی نیز چنین بود)، تولید لذت بزرگتر کامیابی ممکن گردد.
من بهتازگی توانستهام در قلمرویی کاملاً متفاوت از زندگی روانی، به نمونهای دیگر از همین پدیده وضوح بخشم: احساسی اندک از لذت، که بهسان «پاداش انگیزشی» عمل میکند، راه را برای نیل به لذتی بزرگتر هموار میسازد. در همان زمینه نیز توانستم به کاوش عمیقتر ماهیت لذت بپردازم[۹].
خطرهای پیشلذت
پیوند میان پیشلذت و حیات جنسی کودکانه، از رهگذر نقشی آسیبزا که میتواند ایفا کند، روشنتر میشود. دستیابی به هدف طبیعی جنسی بهروشنی ممکن است بهواسطهٔ همان سازوکاری که پیشلذت در آن دخیل است، در معرض خطر قرار گیرد. این خطر زمانی پدید میآید که در هر نقطهای از فرایندهای آمادگی جنسی، پیشلذت بیش از اندازه شدید و عنصر تنش بیش از اندازه اندک باشد. در این حالت، انگیزهٔ پیشروی در فرایند جنسی از میان میرود، مسیر کامل آن قطع میشود، و کنش آمادگی مزبور جایگزین هدف طبیعی جنسی میگردد.
تجربه نشان داده است که پیششرط وقوع چنین رویداد آسیبزایی، آن است که ناحیهٔ اروتوژن مربوطه، یا سائق جزئی متناظر با آن، در دوران کودکی بهگونهای نامعمول لذتبخش بوده باشد. اگر عوامل دیگری نیز بهمیان آیند که موجب تثبیت شوند، در زندگی بعدی ممکن است بهآسانی نوعی اجبار پدید آید که در برابر جذب این پیشلذت خاص در بافتی تازه مقاومت کند. در واقع، چنین است سازوکار بسیاری از انحرافات جنسی[۱۰]، که در آنها میل در مرحلهای از کنش جنسی، یعنی بر برخی از کنشهای آمادگی، درنگ میکند و از ادامهٔ مسیر بازمیماند.
این نارسایی کارکرد سازوکار جنسی بر اثر پیشلذت، زمانی بهشیوهای بهتر پیشگیری میشود که «غلبهٔ ناحیهٔ تناسلی» نیز در دوران کودکی بهصورت پیشزمینهای[۱۱] پدیدار شود؛ و در حقیقت بهنظر میرسد که طبیعت در نیمهٔ دوم کودکی (از حدود هشتسالگی تا بلوغ) چنان سامان یافته است که این امر را ممکن سازد. در این سالها نواحی تناسلی رفتاری کموبیش همانند دوران بلوغ دارند؛ یعنی در هر بار که از تحریک دیگر نواحی اروتوژن لذتی حاصل میشود، خود نیز به جایگاه احساس برانگیختگی و تغییرات آمادگی بدل میشوند، هرچند هنوز این فرآیند بیهدف است، بدین معنا که به ادامهٔ مسیر جنسی کمکی نمیکند.
بدینسان، میتوان گفت که حتی در دوران کودکی، در کنار لذت کامیابی، میزانی از تنش جنسی نیز وجود دارد، هرچند ناپایدارتر و کمتر از دوران بلوغ. اکنون درمییابیم که چرا در بررسی خاستگاههای سکسوالیته، همچنان حق داشتیم دربارهٔ یک فرایند بگوییم که «بهلحاظ جنسی کامیابکننده» است یا «برانگیزانندهٔ جنسی» [ص. ۶۷].
در جریان این بررسی، آشکارا دیدیم که ابتدا در تمایز نهادن میان حیات جنسی کودکانه و حیات جنسی بالغ مبالغه کردیم، و اکنون میکوشیم این افراط را تصحیح کنیم. زیرا نهفقط کژرویها و انحرافات، بلکه خود شکل طبیعی حیات جنسی نیز بهوسیلهٔ نمودهای کودکانهٔ سکسوالیته تعیین میگردد.
مسئلهٔ برانگیختگی جنسی
در باب منشأ و در باب ماهیت آن تنش جنسی که بهطور همزمان با لذت، در هنگام ارضای نواحی اروتوژن پدید میآید، ما همچنان در نادانی کامل بهسر میبریم [۱۲]. روشنترین توضیح ممکن، یعنی اینکه این تنش بهنحوی از خود لذت برخاسته باشد، نهفقط بهخودی خود بهغایت نامحتمل است، بلکه هنگامی که در نظر آوریم که در ارتباط با بزرگترین لذت ممکن (یعنی آنکه با تخلیهٔ مواد جنسی همراه است) هیچ تنشی تولید نمیشود، بلکه برعکس، هرگونه تنش از میان میرود، کاملاً بیاعتبار میگردد. از اینرو، لذت و تنش جنسی تنها میتوانند بهگونهای غیرمستقیم با یکدیگر پیوند داشته باشند.
نقش مواد جنسی
جدای از این حقیقت که بهطور طبیعی تنها تخلیهٔ مواد جنسی است که برانگیختگی جنسی را به پایان میرساند، نقاط تماس دیگری نیز میان تنش جنسی و محصولات جنسی وجود دارد. در مورد مردی که زندگی خویشتندارانهای دارد، دستگاه جنسی در فواصل زمانی مختلف که با وجود این، از قاعدهای بینظم تبعیت نمیکنند، در طول شب، همراه با احساس لذت و در جریان رؤیایی که یک عمل جنسی را خیال میکند، مواد جنسی را تخلیه میکند. و دربارهٔ این فرایند (تخلیهٔ شبانه) دشوار است که به نتیجه نرسیم که تنش جنسی، که موفق میشود از میانبر تخیل بهعنوان جایگزینی برای عمل واقعی استفاده کند، تابعی است از انباشت منی در کیسههایی که مواد جنسی را در خود جای دادهاند. تجربهٔ ما در ارتباط با قابلیت تخلیهٔ دستگاه جنسی نیز در همین جهت گواهی میدهد. اگر ذخیرهٔ منی به پایان برسد، نهفقط انجام عمل جنسی غیرممکن میشود، بلکه حساسیت نواحی اروتوژن به تحریک نیز از میان میرود و تحریک مناسب آنها دیگر هیچ لذتی بهوجود نمیآورد. بدین ترتیب بهطور غیرمستقیم درمییابیم که حتی برای تحریکپذیری نواحی اروتوژن، میزان معینی از تنش جنسی ضروری است.
این امر ظاهراً به آنچه، اگر اشتباه نکنم، فرضیهٔ نسبتاً رایجی است منجر میشود: انباشت مواد جنسی تنش جنسی را ایجاد و حفظ میکند؛ فشار این محصولات بر دیوارهٔ کیسههای حاوی آنها ممکن است بهعنوان محرکی بر یک مرکز نخاعی عمل کند، حالتی که توسط مراکز بالاتر درک شده و سپس در آگاهی به حس آشنا و ملموس تنش منجر گردد. اگر تحریک نواحی اروتوژن تنش جنسی را افزایش میدهد، این تنها میتواند بر اساس این فرض باشد که این نواحی از پیش با این مراکز در ارتباط آناتومیک قرار دارند، که باعث افزایش تونوس تحریک در آنها میشوند و اگر تنش جنسی کافی باشد، عمل جنسی را آغاز میکنند و اگر کافی نباشد، تولید مواد جنسی را تحریک میکنند.
ضعف این نظریه، که برای نمونه در توضیحات کرافت-ایبینگ (Krafft-Ebing) دربارهٔ فرایندهای جنسی پذیرفته شده است، در این واقعیت نهفته است که، چون این نظریه برای توضیح فعالیت جنسی مردان بالغ طراحی شده است، به سه دسته شرایط دیگر که بایستی بتواند آنها را نیز تبیین کند، توجه کافی ندارد. این شرایط عبارتاند از: شرایط در کودکان، در زنان و در مردان عقیمشده.
در هیچیک از این سه مورد نمیتوان سخن از انباشت مواد جنسی به همان معنایی که در مردان وجود دارد، به میان آورد و این امر کاربرد روان و یکپارچهٔ نظریه را دشوار میسازد. با وجود این، بلافاصله میتوان پذیرفت که یافتن راههایی برای سازگار کردن نظریه با این موارد نیز ممکن است. به هر حال، هشدار داده میشود که نبایستی بر عامل انباشت مواد جنسی بیش از آنچه توانایی تحملش را دارد، تأکید کنیم.
اهمیت اعضای جنسی درونزاد
مشاهدات بر مردان عقیمشده نشان میدهد که برانگیختگی جنسی میتواند تا حد قابلتوجهی مستقل از تولید مواد جنسی رخ دهد. عمل عقیمسازی گهگاه قادر به محدود کردن نیروگذاری روانی (لیبیدو) نیست، اگرچه چنین محدودیتی، که انگیزهٔ انجام عمل را فراهم میکند، معمولاً نتیجهٔ آن است. افزون بر این، مدتهاست که میدانیم بیماریهایی که تولید سلولهای جنسی مردانه را از میان میبرند، بیمار را، هرچند که اکنون عقیم است، با لیبیدو و توانایی جنسی بدون آسیب باقی میگذارند. بنابراین، آنگونه که ریگر [۱۹۰۰] بیان میکند، از دست دادن غدد جنسی مردانه در بزرگسالان که تأثیر بیشتری بر رفتار روانی او نگذارد، اصلاً شگفتآور نیست.
درست است که اگر عقیمسازی در سنین کودکی، پیش از بلوغ، انجام شود، اثر آن به هدف نابودی صفات جنسی نزدیک میشود؛ اما در اینجا نیز ممکن است آنچه مورد بحث است، علاوه بر از دست دادن واقعی غدد جنسی، یک بازدارندگی (وابسته به آن از دست دادن) در رشد سایر عوامل باشد.
نظریهٔ شیمیایی
تجارب در حذف غدد جنسی (بیضهها و تخمدانها) حیوانات و همچنین پیوند غدد جنسی از افراد دیگر جنس مخالف به مهرهداران، نهایتاً روشنایی نسبی بر منشأ برانگیختگی جنسی افکنده و همزمان اهمیت احتمالی تجمع محصولات سلولی جنسی را کاهش داده است. از نظر تجربی امکانپذیر شده است که یک نر به ماده و بالعکس یک ماده به نر تبدیل شود. در این فرآیند، رفتار روانیجنسی حیوان مطابق با صفات جنسی بدنی و همزمان با آنها تغییر میکند. با وجود این، به نظر میرسد که این تأثیر تعیینکنندهٔ جنسیت، ویژگی بخشی از غدد جنسی نیست که تولید سلولهای جنسی خاص (اسپرماتوزوئید و اوووم) را بر عهده دارد، بلکه مربوط به بافت میانسلولی آنهاست که در متون علمی با تأکید ویژهای «غدهٔ بلوغ» نامیده شده است. کاملاً ممکن است که تحقیقات بیشتر نشان دهد این غدهٔ بلوغ در حالت طبیعی دارای تمایل هرمافرودیت (دوجنسی) است. اگر چنین باشد، نظریهٔ دوجنسیتی در حیوانات عالی از پایهٔ آناتومیک برخوردار خواهد شد.
هماکنون محتمل است که غدهٔ بلوغ تنها عضو دخیل در تولید برانگیختگی جنسی و صفات جنسی نباشد. به هر حال، آنچه تاکنون دربارهٔ نقش غدهٔ تیروئید در سکسوالیته میدانیم، با این کشف جدید زیستی سازگار است. بنابراین به نظر میرسد که مواد شیمیایی ویژهای در بخش بینسلولی غدد جنسی تولید میشوند؛ این مواد سپس وارد جریان خون شده و بخشهای خاصی از دستگاه عصبی مرکزی را با تنش جنسی بارگیری میکنند (ما پیشتر با این واقعیت آشنا هستیم که مواد سمی دیگر، که از خارج به بدن وارد میشوند، میتوانند دگرگونی مشابهی از یک حالت سمی به یک محرک بر عضو خاص ایجاد کنند).
مسألهٔ چگونگی برانگیختگی جنسی از تحریک نواحی اروتوژن، زمانی که دستگاه مرکزی پیشتر بارگیری شده است، و مسألهٔ تعامل ناشی از این فرآیندهای جنسی میان اثرات محرکهای صرفاً سمی و اثرات فیزیولوژیک، هیچیک در وضعیت کنونی دانش ما حتی بهصورت فرضی قابل بررسی نیست. بایستی بسنده کنیم به پایبندی به آنچه در این دیدگاه از فرآیندهای جنسی اساسی است: فرض اینکه مواد ویژهای از متابولیسم جنسی پدید میآیند[۱۳].
زیرا این فرض ظاهراً دلبخواهی توسط واقعیتی پشتیبانی میشود که توجه کمی به آن شده اما شایستهٔ بررسی دقیق است: روانرنجوریها که تنها میتوانند از اختلالات حیات جنسی ناشی شوند، بیشترین شباهت بالینی را با پدیدههای مسمومیت و محرومیت نشان میدهند که از مصرف مداوم مواد سمی و لذتبخش (آلکالوئیدها) بهوجود میآیند.
نظریهٔ لیبیدو[۱۴]
سازهٔ مفهومیای که برای کمک به ما در بررسی بازنماییهای روانی حیات جنسی ایجاد کردهایم، با این فرضیات دربارهٔ پایهٔ شیمیایی تحریک جنسی همخوانی دارد. ما مفهوم لیبیدو را بهعنوان نیرویی با تغییرات کمّی تعریف کردهایم که میتواند معیاری برای سنجش فرآیندها و تبدیلهایی باشد که در حوزهٔ تحریک جنسی رخ میدهد.
ما این لیبیدو را از نظر منشاء ویژهٔ آن از انرژیای که بایستی بهعنوان زیربنای فرآیندهای روانی بهطور کلی فرض شود، متمایز میکنیم و بنابراین به آن خصیصهای کیفی نیز نسبت میدهیم.
با این تمایز میان لیبیدوی جنسی و سایر اشکال انرژی روانی، فرضی را بیان میکنیم که فرآیندهای جنسی درون ارگانیسم با فرآیندهای تغذیهای از نظر شیمیایی متمایز هستند.
تحلیل روانرنجوریها و انحرافات جنسی نشان داده است که این تحریک جنسی تنها از بخشهای بهاصطلاح جنسی منشأ نمیگیرد، بلکه از تمام اندامهای بدن سرچشمه میگیرد. بدینسان به ایدهٔ مقدار لیبیدو دست مییابیم که بازنمایی ذهنی آن را «لیبیدوی ایگو» مینامیم و تولید، افزایش یا کاهش، توزیع و جابهجایی آن بایستی امکاناتی برای توضیح پدیدههای روانیجنسی مشاهدهشده فراهم آورد.
با وجود این، این لیبیدوی ایگو تنها زمانی برای مطالعهٔ تحلیلی در دسترس است که برای نیروگذاری روانی بر اُبژههای جنسی بهکار رود، یعنی وقتی که به لیبیدوی اُبژه تبدیل شده باشد. در این صورت میتوانیم مشاهده کنیم که چگونه بر اُبژهها[۱۵] متمرکز میشود، بر آنها تثبیت مییابد یا آنها را ترک میکند، از یک اُبژه به اُبژهٔ دیگر منتقل میشود و از این موقعیتها فعالیت جنسی فرد را هدایت میکند که به ارضا منجر میشود، یعنی به خاموشی جزئی و موقت لیبیدو. تحلیل روانکاوانهٔ آنچه «روانرنجوریهای انتقال» (هیستری و روانرنجوری وسواسی) نامیده میشوند، در این نقطه بینش روشنی به ما میدهد.
میتوانیم لیبیدوی اُبژه را در تغییر و تحولات بیشتری دنبال کنیم. وقتی از اُبژهها خارج میشود، در شرایطی خاص از تنش معلق میماند و نهایتاً دوباره به ایگو بازگردانده میشود، بهگونهای که بار دیگر به لیبیدوی ایگو تبدیل میگردد. در مقابل لیبیدوی اُبژه، لیبیدوی ایگو را نیز «لیبیدوی نارسیسیستی» مینامیم.
از دیدگاه روانکاوی میتوانیم از فراسوی مرزی که قادر به عبور از آن نیستیم، به فعالیتهای لیبیدوی نارسیسیستی نگاه کنیم و تا حدودی تصوری از رابطهٔ آن با لیبیدوی اُبژه پیدا کنیم[۱۶]. به نظر میرسد لیبیدوی نارسیسیستی یا ایگو، مخزن بزرگی باشد که نیروگذاریهای اُبژهای از آن گسیل میشوند و دوباره به آن بازمیگردند؛ نیروگذاری نارسیسیستی لیبیدوی ایگو حالت اصلی امور است که در دوران کودکی زودرس تحقق مییابد و تنها توسط خروجهای بعدی لیبیدو پوشانده شده است، اما از نظر بنیادی در پشت آنها باقی میماند.
وظیفهٔ نظریهٔ لیبیدو در اختلالات روانرنجوری و روانپریشی این است که تمامی پدیدههای مشاهدهشده و فرآیندهای استنتاجشده را به زبان اقتصاد لیبیدو بیان کند. بهراستی میتوان حدس زد که تغییر و تحولات لیبیدوی ایگو در این زمینه نقش عمدهای ایفا خواهند کرد، بهویژه وقتی موضوع توضیح اختلالات روانپریشی عمیقتر باشد. در این صورت با دشواریای مواجهیم: روش پژوهش ما، روانکاوی، در حال حاضر تنها اطلاعات مطمئن دربارهٔ تحولاتی که در لیبیدوی اُبژه رخ میدهد فراهم میآورد، اما قادر به تمایز فوری میان لیبیدوی ایگو و سایر اشکال انرژی عملکننده در ایگو نیست.[۱۷]
بنابراین، در حال حاضر، توسعهٔ بیشتر نظریهٔ لیبیدو تنها میتواند بر خطوط نظری و فرضی صورت گیرد. با وجود این، فدا کردن تمامی دستاوردهای قبلی روانکاوی به این بهانه که، مانند کارل گوستاو یونگ، معنای خود مفهوم لیبیدو را با معادل قرار دادن آن با نیروی غریزی روانی بهطور کلی تنزل دهیم، جایز نیست. تمایز میان تکانههای غریزی جنسی و سایر تکانهها و محدود کردن مفهوم لیبیدو به مورد اول، از فرضی که پیشتر مورد بحث قرار گرفت و بر وجود شیمی ویژهٔ عملکرد جنسی تأکید دارد، پشتیبانی قوی میگیرد.
تمایز میان مردان و زنان
چنانکه همگان میدانند، تنها در زمان بلوغ است که تمایز آشکار میان ویژگیهای مردانه و زنانه استقرار مییابد. از آن پس، این تضاد تأثیر عمیقتر از هر عامل دیگر در شکلدادن به زندگی انسانی دارد. البته استعدادهای مردانه و زنانه را میتوان در دوران کودکی نیز بهروشنی بازشناخت. رشد بازداریهای میل جنسی (همچون شرم، انزجار، دلسوزی و جز آن) در دختران خردسال زودتر و با مقاومت کمتری نسبت به پسران پدید میآید؛ تمایل به واپسرانی میل جنسی نیز بهطور کلی در آنها بیشتر است؛ و هر جا که غرایز سازندهٔ میل جنسی خود را آشکار سازند، اغلب به شکل منفعل بروز میکنند. با اینهمه، فعالیت خودارضایی نواحی اروتوژن در هر دو جنس یکسان است، و از آنجا که در این مرحله نوعی یکنواختی وجود دارد، هنوز امکانی برای تمایز میان دو جنس (چنانکه پس از بلوغ پدید میآید) وجود ندارد.
تا آنجا که به نمودهای خودارضایی و میل جنسی خودارضاگرانه مربوط میشود، میتوان چنین فرض کرد که میل جنسی دختران خردسال کاملاً ماهیتی مردانه دارد. در واقع، اگر میتوانستیم به مفاهیم «مردانه» و «زنانه» معنایی دقیقتر ببخشیم، حتی میشد بر آن شد که «لیبیدو» همواره و بهناگزیر از سرشت مردانه است (چه در مردان و چه در زنان) بیاعتنا به آنکه اُبژهٔ میل او مرد باشد یا زن[۱۸].
از آنگاه که با مفهوم «دوجنسگرایی» [۱۹]آشنا شدهام، آن را عاملی تعیینکننده دانستهام، و بیآنکه دوجنسگرایی را در نظر آوریم، گمان نمیکنم بتوان به فهمی از نمودهای سکسوالیته که در مردان و زنان واقعاً مشاهده میشوند، دست یافت.
نواحی پیشبرنده در مردان و زنان
فارغ از این نکته، تنها میخواهم نکات زیر را بیافزایم: ناحیهٔ اروتوژن پیشبرنده در دختران خردسال در کلیتوریس قرار دارد، و از اینرو همساخت [۲۰]با ناحیهٔ تناسلی مردانه یعنی غدهٔ آلت تناسلی است. تمام تجربههای من دربارهٔ خودارضایی در دختران خردسال مربوط به کلیتوریس است، نه به نواحی بیرونی اندام تناسلی که در کارکرد جنسی بعدی اهمیت مییابند. حتی تردید دارم که کودک دختر را بتوان در اثر اغوا به چیزی جز خودارضایی کلیتوریسی واداشت؛ اگر چنین چیزی روی دهد، موردی است استثنایی.
تخلیههای خودانگیختهٔ هیجان جنسی که دقیقاً در دختران خردسال بهویژه فراوان رخ میدهند، در قالب انقباضات اسپاسمی کلیتوریس بیان میشوند. نعوظهای مکرر این اندام به دختران امکان میدهد، حتی بیآنکه آموزشی دیده باشند، دربارهٔ نمودهای جنسی جنسیت دیگر قضاوتی درست شکل دهند؛ آنها صرفاً احساساتی را که از فرایندهای جنسی خودشان برمیخیزد، به پسران فرافکنی میکنند.
اگر بخواهیم دریابیم که چگونه دختربچهای به زنی بالغ بدل میشود، ناچاریم سرنوشتهای بعدی این برانگیختگی کلیتوریسی را دنبال کنیم. بلوغ، که در پسران با افزایش چشمگیر لیبیدو همراه است، در دختران با موجی تازه از واپسرانی مشخص میشود، موجی که دقیقاً میل جنسی کلیتوریسی را دربرمیگیرد. آنچه در نتیجهٔ این واپسرانی سرکوب میشود، بخشی از میل جنسی مردانه است.
شدتیافتن بازدارندگی میل جنسی در اثر واپسرانی دوران بلوغ در زنان، همچون محرکی برای لیبیدوی مردانه عمل میکند و فعالیت آن را افزایش میدهد. همراه با این تشدید لیبیدو، افزایش «بیشارزشگذاری جنسی» [۲۱]نیز روی میدهد، که تنها در برابر زنی بهتمامی خود را آشکار میسازد که خویشتن را بازمیدارد و میل جنسیاش را انکار میکند.
آنگاه که سرانجام کنش جنسی مجاز میشود و خود کلیتوریس نیز برانگیخته میگردد، همچنان کارکردی دارد: وظیفهٔ انتقال تحریک به بخشهای مجاور اندام جنسی زنانه. همانگونه که (برای تمثیل) تراشههای چوب کاج را میتوان افروخت تا هیزمی سختتر شعلهور گردد. پیش از آنکه این انتقال تحریک صورت گیرد، معمولاً فاصلهای زمانی لازم است که در آن زن جوان به حالت بیحسی درمیآید. این بیحسی ممکن است دائمی شود، اگر ناحیهٔ کلیتوریسی از واگذاری برانگیختگی خود سر باز زند؛ و زمینهٔ این حالت درست بهواسطهٔ فعالیت گستردهٔ همین ناحیه در کودکی فراهم میشود. چنانکه میدانیم، بیحسی در زنان اغلب تنها ظاهری و موضعی است: آنها در دهانهٔ واژن بیحساند، اما بههیچوجه از برانگیختگی برخاسته از کلیتوریس یا حتی دیگر نواحی ناتوان نیستند. در کنار این عوامل اروتوژن بیحسی، بایستی عوامل روانی را نیز در نظر گرفت که همانگونه از واپسرانی برمیخیزند.
هنگامی که زنی بتواند حساسیت اروتوژن خود به تحریک را از کلیتوریس به دهانهٔ واژن منتقل کند، بدین معناست که برای کنش جنسی آیندهٔ خویش ناحیهٔ پیشبرندهٔ تازهای اختیار کرده است. در مقابل، مرد ناحیهٔ پیشبرندهٔ خود را از کودکی تا بزرگسالی بیدگرگونی حفظ میکند. این واقعیت که زنان ناحیهٔ اروتوژن پیشبرندهٔ خود را بدینسان تغییر میدهند، همراه با موج واپسرانی دوران بلوغ که بهگونهای نمادین «مردانگی کودکانه»شان را کنار مینهد، از عوامل اصلی آمادگی بیشتر زنان برای ابتلا به روانرنجوری و بهویژه هیستری هستند. این عوامل، ازاینرو، بهنحوی درونی با جوهر «زنبودگی» پیوند دارند[۲۲].
یافتن اُبژه
فرایندهای دوران بلوغ، بدینسان، برتری نواحی تناسلی را تثبیت میکنند؛ و در مرد، آلت تناسلی (که اکنون توانایی نعوظ یافته است) با اصرار به سوی هدف تازهٔ جنسی فشار میآورد: نفوذ در حفرهای در بدن که ناحیهٔ تناسلی او را برمیانگیزد. بهطور همزمان در بُعد روانی نیز، فرایند یافتن اُبژه (که از نخستین دوران کودکی برای آن آمادگی فراهم آمده است) کامل میشود.
در زمانی که نخستین آغازهای ارضای جنسی هنوز با عمل تغذیه پیوند دارند، غریزهٔ جنسی دارای اُبژهای بیرون از بدن کودک است، و آن پستان مادر است. تنها در مرحلهای بعدتر است که غریزه، آن اُبژه را از دست میدهد، درست در همان هنگامی که شاید کودک قادر میشود انگارهای کلی از شخصی بسازد که عضوی که او را ارضا میکند به او تعلق دارد. معمولاً، در این مرحله، غریزهٔ جنسی اتواروتیک میشود و تا زمانی که دورهٔ نهفتگی پشت سر گذاشته نشده باشد، رابطهٔ نخستین دوباره برقرار نمیگردد. از اینرو، دلایل نیرومندی وجود دارد برای اینکه بگوییم کودک مکندهٔ پستان مادر، نمونهٔ نخستین هر رابطهٔ عاشقانه است. یافتن اُبژه، در حقیقت، بازیافتن آن است[۲۳].
اُبژهٔ جنسی در دوران نخستین کودکی
اما حتی پس از آنکه کنش جنسی از عمل تغذیه جدا میشود، بخشی مهم از آن نخستین و درعینحال مهمترین رابطهٔ جنسی باقی میماند، بخشی که به آمادگی برای گزینش اُبژه کمک میکند و بدینسان امکان بازگرداندن خوشی ازدسترفته را فراهم میسازد. در سراسر دورهٔ نهفتگی، کودکان میآموزند که نسبت به کسانی که در درماندگی به آنها یاری میرسانند و نیازهایشان را برآورده میسازند، عشقی احساس کنند که الگو و تداوم رابطهٔ نوزادوارشان با مادر پرستارشان است.
شاید گرایشی وجود داشته باشد که همانندسازی میان محبت و احترام کودک به مراقبانش و عشق جنسی را انکار کند؛ اما بهگمان من، بررسی دقیقتر روانشناختی میتواند این همانندی را بیهیچ تردیدی اثبات کند. ارتباط کودک با کسی که مسئول مراقبت از اوست، منبعی بیپایان از برانگیختگی و خرسندی جنسی در نواحی اروتوژن او فراهم میآورد. این امر بهویژه از آنروست که آن شخص، که معمولاً مادر است، خود با احساساتی به کودک مینگرد که از حیات جنسی خویش سرچشمه گرفتهاند: او کودک را نوازش میکند، میبوسد، در آغوش میگیرد و بهروشنی او را جانشینی برای یک اُبژهٔ جنسی کامل تلقی میکند[۲۴].
مادر، بیگمان، اگر از این واقعیت آگاه شود که همهٔ این نشانههای محبت، غریزهٔ جنسی کودک را بیدار میکنند و زمینهساز شدت بعدی آن میشوند، وحشتزده خواهد شد. او آنچه انجام میدهد را عشقی «غیرجنسی» و «پاک» میپندارد، چراکه بههرحال، میکوشد از وارد کردن هرگونه تحریک اضافی به اندام جنسی کودک جز آنچه در مراقبت روزمره ناگزیر است، پرهیز کند. اما، چنانکه میدانیم، غریزهٔ جنسی تنها از طریق تحریک مستقیم ناحیهٔ تناسلی برانگیخته نمیشود. آنچه ما «محبت» مینامیم، ناگزیر، روزی اثرات خود را بر نواحی تناسلی نیز نشان خواهد داد.
علاوه بر این، اگر مادر ارزش والای نقش غرایز را در زندگی روانی انسان (در تمامی دستاوردهای اخلاقی و روانی او) بهتر درمییافت، حتی پس از چنین آگاهیای، خود را سرزنش نمیکرد. او تنها وظیفهٔ خود را در آموختن عشق به کودک بهجا میآورد. سرانجام، او میخواهد فرزندی پرورش دهد نیرومند و توانا با نیازهای جنسی زنده و شدید، تا بتواند در زندگی خویش همهٔ آن چیزهایی را به انجام رساند که غرایز انسانی آدمی را به سوی آن میرانند.
درست است که افراط در محبت والدین زیانبار است: هم بهسبب آنکه موجب بلوغ زودرس جنسی میشود، و هم بدانسبب که با لوس کردن کودک، او را در آینده ناتوان میسازد از آنکه موقتاً بدون عشق بماند یا به کمتر از آن بسنده کند. یکی از روشنترین نشانهها که دلالت دارد کودکی بعدها دچار روانرنجوری خواهد شد، عطش سیریناپذیر او برای محبت والدین است. از سوی دیگر، والدین نوروتیک، که معمولاً گرایش دارند محبت افراطی نشان دهند، دقیقاً همان کسانیاند که با نوازشهای بیشازاندازهٔ خود، زمینهٔ بروز آمادگی کودک برای بیماری روانرنجوری را برمیانگیزند.
گذشته از این، همین نمونه نشان میدهد که راههایی نزدیکتر از وراثت نیز وجود دارند که والدین نوروتیک از طریق آنها میتوانند اختلال خود را به فرزندانشان منتقل کنند.
اضطراب کودکی
کودکان خود از همان آغاز چنان رفتار میکنند که گویی وابستگیشان به کسانی که از آنها مراقبت میکنند، ماهیتی از عشق جنسی دارد. اضطراب در کودکان در اصل چیزی نیست جز بیان احساسی از این واقعیت که آنها فقدان کسی را که دوستش دارند، تجربه میکنند. به همین دلیل است که از هر غریبهای میترسند. آنها از تاریکی میترسند، زیرا در تاریکی نمیتوانند شخص محبوب خود را ببینند؛ و هنگامی آرام میگیرند که بتوانند در تاریکی دست او را بگیرند.
نسبت دادن ترس و هراس کودکان به دیوها و قصههای هولناک دایهها، اغراق در تأثیر آنهاست. حقیقت صرفاً این است که کودکانی که مستعد ترس و اضطراباند، از چنین داستانهایی تأثیر میپذیرند، حال آنکه به دیگران هیچ تأثیری ندارد. و این تنها کودکانیاند که غریزهٔ جنسیشان یا بیش از اندازه نیرومند است، یا زودرس رشد کرده، یا بهسبب نوازشهای افراطی بیش از حد تحریک شده است که گرایش به ترس و اضطراب دارند.
در این معنا، کودک زمانی که نمیتواند لیبیدوی خود را ارضا کند و آن را به اضطراب تبدیل میکند، همانند بزرگسالان رفتار میکند. از سوی دیگر، بزرگسالی که بهسبب ناکامی در ارضای لیبیدوی خویش دچار نوروز شده است، در اضطرابش همچون کودکی رفتار میکند: او زمانی میترسد که تنهاست، یعنی هنگامی که از کسی که از عشقش مطمئن بوده، جدا شده است، و میکوشد این ترس را با ابتداییترین تدابیر کودکانه فرونشاند[۲۵].
سدّ در برابر همخوابگی خویشاوندی
از اینرو درمییابیم که محبت والدین به فرزندشان میتواند غریزهٔ جنسی او را بهگونهای زودرس بیدار کند (یعنی پیش از آنکه شرایط جسمانی بلوغ پدید آمده باشد)، تا آنجا که برانگیختگی روانی بهطرزی آشکار به دستگاه تناسلی نفوذ کند. امّا اگر والدین از این خطر در امان بمانند، آنگاه مهر آنها میتواند وظیفهٔ خود را در جهتدهی به انتخاب اُبژهٔ جنسی کودک، در زمان رسیدن او به بلوغ، بهدرستی ایفا کند. بیتردید سادهترین راه برای کودک آن است که همان کسانی را بهعنوان اُبژههای جنسی خود برگزیند که از روزگار کودکیشان با لیبیدویی فرونشانده دوستشان داشته است.
با این همه، بهسبب بهتعویقافتادن بلوغ جنسی، زمانی بهدست آمده است تا کودک بتواند، در کنار سایر بازدارندههای جنسی، سدّی در برابر همخوابگی خویشاوندی برپا دارد، و بدینگونه، فرمانهای اخلاقیای را در خود درونی سازد که بهصراحت، اشخاص محبوب دوران کودکیاش را (چون از خویشاوندان خونیاند) از دایرهٔ انتخاب اُبژهٔ جنسی بیرون مینهند. احترام به این سدّ، در اصل، مطالبهای فرهنگی از سوی جامعه است. جامعه بایستی خویش را در برابر این خطر محافظت کند که علایقی که برای بنیانگذاری واحدهای والاتر اجتماعی بدان نیاز دارد، در دامن خانواده بلعیده شوند. از همین روست که جامعه، در مورد هر فرد (و بهویژه پسران نوجوان) به هر وسیلهٔ ممکن میکوشد تا پیوند آنها را با خانوادهشان سست کند، پیوندی که در دوران کودکی، یگانه پیوند معنادار آنها بوده است[۲۶].
با این همه، انتخاب اُبژه در آغاز در جهان اندیشهها صورت میگیرد؛ و حیات جنسی جوان در حال بلوغ، تقریباً به تمامی، به غرق شدن در فانتزیها محدود است؛ یعنی در تصاویری ذهنی که قرار نیست در واقعیت به اجرا درآیند.[۲۷]
در این فانتزیها، تمایلات کودکانه بیدرنگ بار دیگر پدیدار میشوند، اما این بار با فشاری فزاینده از منابع جسمانی. در میان این تمایلات، جایگاه نخست را بیاستثنا تکانههای جنسی کودک نسبت به والدینش اشغال میکند؛ تکانههایی که در بیشتر موارد، بهواسطهٔ کشش میان دو جنس، از پیش تمایز یافتهاند، پسر به سوی مادرش کشیده میشود و دختر به سوی پدرش[۲۸].
همزمان با آنکه این فانتزیهای آشکارا محرمآمیزانه مغلوب و طرد میشوند، یکی از مهمترین و در عین حال دردناکترین دستاوردهای روانی دوران بلوغ به انجام میرسد: گسستن از اقتدار والدین، فرآیندی که تنها بهواسطهٔ آن میتوان به تضاد میان نسل تازه و نسل کهن دست یافت، تضادی که برای پیشرفت تمدن اهمیتی بنیادین دارد.
در هر مرحله از مسیر رشد که انسان بایستی طی کند، همواره گروهی از افراد بازمیمانند؛ از اینرو کسانی هستند که هرگز بر اقتدار والدین غلبه نکردهاند و دلبستگی خود را از آنها تنها بهصورت ناقص، یا اصلاً، بازپس نگرفتهاند. بیشتر این افراد دخترانیاند که (به خشنودی والدینشان) تا مدتها پس از بلوغ، در شدت عشق کودکانهٔ خود پایدار میمانند.
مشاهدهای بس آموزنده آن است که همین دختران، در ازدواج بعدیشان، از ظرفیت لازم برای بخشیدن عشق شایسته به همسرانشان محروماند؛ آنها همسرانی سرد و از نظر جنسی بیاحساس باقی میمانند. از این درمییابیم که عشق جنسی و آنچه بهظاهر عشق غیرجنسی نسبت به والدین مینماید، از یک سرچشمه تغذیه میشوند؛ دومی در واقع چیزی نیست جز تثبیت کودکانهٔ لیبیدو.
هرچه به سطوح عمیقتر اختلالهای رشد روانیجنسی نزدیکتر شویم، اهمیت انتخاب اُبژهٔ محرمآمیز آشکارتر میگردد. در روانرنجوران، بخش بزرگی یا حتی تمامی فعالیت روانیجنسی مرتبط با یافتن اُبژه، در نتیجهٔ طرد میل جنسی، در ناهشیار باقی میماند. دخترانی که نیاز افراطی به محبت دارند و همزمان از خواستهای واقعی حیات جنسی وحشتی اغراقآمیز نشان میدهند، در یک سو در برابر وسوسهای مقاومتناپذیر قرار دارند تا در زندگیشان آرمان «عشق عاری از میل جنسی» را محقق کنند، و از سوی دیگر، میل لیبیدوییشان را در پس عاطفهای بهظاهر غیرجنسی پنهان میکنند؛ عاطفهای که میتوانند بدون سرزنش درونی، با چسبیدن مادامالعمر به همان مهر کودکانهای که در بلوغ دوباره بیدار شده است، نسبت به والدین یا خواهران و برادرانشان بیانش کنند.
روانکاوی در نشان دادن این نکته به چنین افرادی که در معنای روزمرهٔ کلمه، دلباختهٔ خویشاوندان خونی خود هستند، هیچ دشواریای ندارد؛ چراکه با یاری علائم و سایر تظاهرات بیماریشان، میتواند افکار ناهشیار آنها را دنبال کند و به صورت آگاهانه ترجمه نماید.
در مواردی که شخصی پیشتر سالم بوده و پس از شکست در عشق دچار بیماری شده است، نیز میتوان با قطعیت نشان داد که سازوکار بیماری او در بازگشت لیبیدو به اُبژههای دوران کودکیاش (یعنی کسانی که در خردسالی برگزیده و ترجیح داده بود) نهفته است.
پیامدهای انتخاب اُبژهٔ کودکانه
حتی کسی که بختیار بوده و از تثبیت نارسیسیستی میل جنسیاش بر اُبژهای محرم گریخته است، نیز بهکلی از تأثیر آن در امان نمیماند. اغلب پیش میآید که جوانی در نخستین دلدادگی جدیاش، دل به زنی پخته میسپارد، یا دختری شیفتهٔ مردی میشود سالخورده و صاحب مقام یا اقتدار؛ این بیتردید پژواکیست از همان مرحلهٔ رشد که پیشتر از آن سخن گفتیم، زیرا این چهرهها میتوانند بازنماییهایی از تصویر مادر یا پدر را در روان فرد دوباره زنده کنند[۲۹]. بیگمان هیچ انتخاب اُبژهای، هرچند از فاصلهای بعیدتر، از این نمونههای نخستین بیتأثیر نیست. مرد، بهویژه، در پی کسی میگردد که بتواند بازنمایی تصویر ذهنی مادرش باشد، تصویری که از نخستین کودکی بر روان او سیطره داشته است؛ و بدینسان اگر مادر هنوز زنده باشد، ممکن است از این تجسم نوین خویش ناخشنود شود و نسبت به او واکنش خصمانه نشان دهد. با در نظر داشتن اهمیت رابطهٔ کودک با والدین در تعیین انتخاب بعدی اُبژهٔ جنسی، بهآسانی میتوان دریافت که هرگونه آشفتگی در این روابط، میتواند پیامدهایی بسیار وخیم بر حیات جنسی بزرگسال او بر جای گذارد. حسد[۳۰] در دلدادهای هرگز بیریشهٔ کودکانه نیست یا دستکم از تقویت کودکانه بینصیب نمیماند. اگر میان والدین ناسازگاری باشد یا پیوند زناشوییشان ناخوشایند، بذر مستعدترین زمینه برای پریشانی رشد جنسی یا بیماری روانرنجوری در فرزندانشان افشانده خواهد شد.
عشق کودک به والدینش، بیتردید، مهمترین نشان بازمانده از کودکیست که در هنگام بلوغ دوباره بیدار میشود و مسیر انتخاب اُبژه را مینماید؛ با اینهمه، تنها نشان نیست. خاستگاههای دیگری نیز با همان سرچشمهٔ آغازین، این امکان را میدهند که مرد بیش از یک خط جنسی را بر بنیاد کودکیاش پرورش دهد و شرایطی بسیار گوناگون برای انتخاب اُبژهٔ خود پدید آورد[۳۱].
پیشگیری از وارونگی
یکی از وظایف نهفته در فرایند انتخاب اُبژه آن است که میل جنسی مسیر خود را بهسوی جنس مخالف بیابد. چنانکه میدانیم، این امر بدون لغزشها و سردرگمیهایی چند به انجام نمیرسد. بسیار پیش میآید که نخستین تکانههای جنسی پس از بلوغ، به بیراهه روند، بیآنکه زیانی پایدار بهجا گذارند.
دسوا (Dessoir، ۱۸۹۴) بهدرستی یادآور شده است که پسران و دختران نوجوان غالباً دوستیهای عاطفی شورانگیزی با همجنسهای خود برقرار میکنند. بیگمان نیرومندترین عاملی که در برابر وارونگی پایدار اُبژهٔ جنسی مقاومت میکند، همان کششیست که ویژگیهای جنسی مخالف بر یکدیگر اعمال میدارند. در چارچوب بحث کنونی، چیزی برای روشن کردن ماهیت این کشش نمیتوان افزود[۳۲]. با اینحال، این عامل بهتنهایی برای جلوگیری از وارونگی بسنده نیست؛ بیتردید عوامل دیگری نیز در کارند.
برجستهترین آنها ممنوعیت قاطع اجتماعیست. هر جا که وارونگی جرم شمرده نمیشود، میتوان دید که این گرایش پاسخگوی میل جنسی گروهی نهچندان اندک از انسانهاست.
میتوان همچنین پنداشت که در مورد مردان، یادمان [۳۳]عاطفهای که در کودکی از مادر و دیگر زنان مراقب دریافت کردهاند، نقشی نیرومند در جهتدهی انتخاب اُبژه بهسوی زنان ایفا میکند[۳۴]؛ از سوی دیگر، تجربهٔ آغازین بازدارندگی پدر از کنشهای جنسی، و رابطهٔ رقابتی با او، میل آنها را از همجنس خویش منحرف میسازد. هر دو عامل، در مورد دختران نیز بهگونهای مشابه مصداق دارد؛ میل جنسی دختران زیر نظارت سختگیرانهٔ مادرانشان است، و بدینسان نسبت به همجنس خود نوعی رابطهٔ خصمانه پیدا میکنند که در انتخاب اُبژهشان تأثیری تعیینکننده در جهت آنچه «طبیعی» انگاشته میشود دارد. پرورش پسران بهدست مردان (برای نمونه، بردگان در روزگار باستان) به نظر میرسد که همجنسگرایی را تشویق میکرده است. فراوانی وارونگی در میان اشراف امروزین را نیز میتوان تا اندازهای با این واقعیت توضیح داد که آنها از خدمتکاران مرد استفاده میکنند و مادرانشان کمتر شخصاً به مراقبت از کودکانشان میپردازند. در برخی از مبتلایان به هیستری دیده میشود که فقدان زودهنگام یکی از والدین (خواه بر اثر مرگ، خواه طلاق یا جدایی) چنان میشود که والد باقیمانده همهٔ عشق کودک را در خود جذب میکند، و همین، جنس فردی را که بعدها بهعنوان اُبژهٔ جنسی برگزیده میشود تعیین میکند و ممکن است راه را برای وارونگی پایدار بگشاید.
[۱] sexual instinct
[۲] auto-erotic
[۳] erotogenic zones
[۴] the primacy of the genital zone
[۵] sexual products
[۶] altruistic
[۷] inhibition in development
[۸] [پانوشت افزودهشده در ۱۹۲۴:] من کوشیدهام این مسئله را در بخش نخست مقالهام با عنوان «مسئلهٔ اقتصادی در مازوخیسم» (۱۹۲۴c) حل کنم.
[۹] بنگرید به کتاب من لطیفهها و نسبت آنها با ناهشیار(Jokes and Their Relation to the Unconscious) که در ۱۹۰۵ منتشر شد [در بخش پایانی فصل چهارم]. «پیشلذتی» که از طریق فنون لطیفهپردازی حاصل میشود، برای آزادسازی لذتی بزرگتر بهکار میرود؛ لذتی که از رفع بازداریهای درونی ناشی میشود. [بعدتر در مقالهای، دربارهٔ نوشتار خلاق (۱۹۰۸e)، فروید سازوکار مشابهی را برای لذت زیباشناختی قائل شد.]
[۱۰] perversions
[۱۱] adumbrated
[۱۲] نکتهای بس آموزنده آن است که زبان آلمانی در کاربرد واژهٔ Lust، نقشی را که برانگیختگیهای آمادگی جنسی در آن دخیلاند (و چنانکه پیشتر توضیح داده شد، همزمان عنصری از کامیابی و سهمی از تنش جنسی را پدید میآورند) در نظر میگیرد. Lust دو معنا دارد: از یکسو برای توصیف احساس تنش جنسی بهکار میرود («Ich habe Lust» یعنی «میل دارم» یا «تکانهای احساس میکنم») و از سوی دیگر برای بیان احساس کامیابی. [پانویس ۲، ص. ۱۴]
[۱۳] [تمام این پاراگراف تا این نقطه در شکل فعلی خود به سال ۱۹۲۰ تعلق دارد. در چاپ نخست (۱۹۰۵) و دو چاپ بعدی، به جای آن، متن زیر آمده است: «حقیقت این است که ما نمیتوانیم اطلاعات دقیقی دربارهٔ ماهیت تحریک جنسی ارائه کنیم، بهویژه از آنرو که (پس از مشاهدهٔ اینکه اهمیت غدد جنسی در این زمینه اغراقآمیز بوده است) از نظر اینکه میل جنسی به کدام عضو یا اعضا وابسته است، در جهل هستیم. پس از کشفیات شگفتانگیز دربارهٔ نقش مهم غدهٔ تیروئید در میل جنسی، منطقی است که گمان ببریم هنوز از عوامل اساسی سکسوالیتهٔ فرد آگاه نیستیم. هر کسی که نیاز به یک فرضیهٔ موقت برای پر کردن این خلأ وسیع در دانش ما احساس کند، میتواند نقطهٔ آغاز خود را بر اساس مواد قدرتمندی که در غدهٔ تیروئید یافت شدهاند قرار دهد و مسیر خود را در خطوطی شبیه به موارد زیر دنبال کند. ممکن است فرض شود که در نتیجهٔ تحریک مناسب نواحی اروتوژن یا در شرایط دیگر که با آغاز تحریک جنسی همراهاند، مادهای که بهطور گسترده در سراسر بدن پخش شده است تجزیه میشود و محصولات تجزیهٔ آن موجب ایجاد محرکی خاص میگردند که بر اندامهای تولیدمثل یا بر مرکز نخاعی مرتبط با آنها تأثیر میگذارد. (ما پیشتر با این واقعیت آشنا شدهایم که مواد سمی دیگر، واردشده به بدن از بیرون، میتوانند تبدیل مشابهی از وضعیت سمی به محرکی که بر عضو خاصی اثر میگذارد، ایجاد کنند.) پرسش آن است که در جریان فرآیندهای جنسی، چه تعاملاتی بین اثرات محرکهای صرفاً سمی و محرکهای فیزیولوژیک رخ میدهد، که حتی فرضی هم نمیتوان در وضعیت کنونی دانش ما به آن پرداخت. اضافه میکنم که من به این فرضیهٔ خاص اهمیتی نمیدهم و آمادهام آن را فوراً به نفع فرضیهای دیگر کنار بگذارم، مشروط بر آنکه ماهیت بنیادی آن بدون تغییر باقی بماند، یعنی تأکیدی که بر شیمی جنسی میگذارد.» شایان ذکر است که کشف هورمونهای جنسی، تغییر بسیار کمی در فرضیهٔ فروید ایجاد کرد، که او پیشبینی آن را نه تنها در سال ۱۹۰۵ بلکه دستکم از سال ۱۸۹۶، از طریق دو نامهٔ خود به فلیس در یکم مارس و دوم آوریل همان سال، داشته است (فروید، ۱۹۵۰a، نامههای ۴۲ و ۴۴). او همچنین بر اهمیت عامل شیمیایی در دومین مقالهٔ خود دربارهٔ نقش سکسوالیته در روانرنجوریها تأکید داشت که همزمان با چاپ نخست «سه رساله» (۱۹۰۶a، نسخهٔ معیار، ۷، ۲۷۹) منتشر شد. رجوع شود به ضمائم، ص. ۱۱۲.]
[۱۴] [تمام این بخش، بهجز پاراگراف آخر آن، به سال ۱۹۱۵ تعلق دارد و تا حد زیادی بر مقالهٔ فروید دربارهٔ نارسیسیزم (۱۹۱۴c) مبتنی است.]
[۱۵] [لازم نیست توضیح داده شود که در اینجا و در سایر موارد، وقتی گفته میشود لیبیدو بر «اُبژهها» متمرکز میشود، مراد از «اُبژهها» بازنماییهای ذهنی اُبژههاست و نه، بالطبع، خود اُبژهها در جهان بیرونی.]
[۱۶] [پانویس اضافهشده در ۱۹۲۴:] از آنجا که روانرنجوریهای غیر از روانرنجوریهای انتقال بیشتر در دسترس روانکاوی قرار گرفتهاند، این محدودیت اعتبار قبلی خود را از دست داده است.
[۱۷] [پانویس اضافهشده در ۱۹۱۵:] رجوع شود به مقالهٔ من دربارهٔ نارسیسیزم (۱۹۱۴c). [اضافهشده ۱۹۲۰:] اصطلاح «نارسیسیزم» نه همانطور که من در آن مقاله به اشتباه گفتهام توسط Abcke، بلکه توسط Havelock Ellis وارد شد. (خود Ellis بعدها در سال ۱۹۲۱ این موضوع را به تفصیل بررسی کرد و معتقد بود شایستهٔ اعتبار اوست.)
[۱۸] [پیش از سال ۱۹۲۴، واژهٔ «لیبیدو» تا پایان جمله با حروف فاصلهدار چاپ شده بود. پاورقی افزودهشده در ۱۹۱۵:] بایستی با وضوح دریافت که مفاهیم «مردانه» و «زنانه»، که در نظر مردم عادی معنایی بهظاهر بیابهام دارند، از جمله مغشوشترین مفاهیمی هستند که در علم یافت میشوند. میتوان دستکم سه کاربرد از این واژگان بازشناخت. نخست، «مردانه» و «زنانه» گاه در معنای فعالیت و انفعال بهکار میروند؛ دوم، در معنایی زیستشناختی؛ و سوم، در معنایی اجتماعی (جامعهشناختی). از میان این سه معنا، معنای نخست اساسیترین و در روانکاوی سودمندترین است. برای نمونه، آنگاه که در متن بالا گفته شد «لیبیدو» از سرشت مردانه است، واژهٔ «مردانه» در همین معنا به کار رفته است، چراکه «سائق» همواره کنشگر است، حتی زمانی که هدفی منفعلانه را دنبال کند.
معنای دوم، یعنی معنای زیستشناختی، از میان این سه معنا آسانتر قابل تعیین است. در این معنا، «مردانه» و «زنانه» بهترتیب با حضور اسپرماتوزوآ و تخمک مشخص میشوند و با کنشهایی که از آنها برمیخیزد. فعالیت و پدیدههای وابسته به آن (چون رشد قویتر عضلانی، پرخاشگری، شدت بیشتر لیبیدو) معمولاً با مردانگی زیستی همراهاند؛ اما این پیوند لزوماً ثابت نیست، زیرا در برخی گونههای جانوری این ویژگیها برعکس به جنس ماده تعلق دارند.
معنای سوم، یا همان معنای جامعهشناختی، از مشاهدهٔ مردان و زنان موجود در واقعیت اجتماعی حاصل میشود. این مشاهده نشان میدهد که در انسانها «مردانگی» یا «زنانگی» ناب، نه از حیث روانشناختی و نه از حیث زیستشناختی، وجود ندارد. برعکس، هر فرد آمیزهای از ویژگیهای مختص به جنس خود و نیز جنس مخالف را در خود دارد؛ و ترکیبی از فعالیت و انفعال را بروز میدهد، بیآنکه این ویژگیها الزاماً با ویژگیهای زیستی او همخوان باشند [بحثی تکمیلی در اینباره در یادداشتی در پایان فصل چهارم کتاب تمدن و ملالتهای آن(Civilization and Its Discontents, 1930) آمده است.]
[۱۹] bisexuality
[۲۰] homologous
[۲۱] sexual overvaluation
[۲۲] [سیر تحول سکسوالیته در زنان را فروید بعدها بهویژه در چهار متن بررسی کرد: در مطالعهٔ موردی «زنی همجنسگرا» (۱۹۲۰)، در بحث دربارهٔ پیامدهای تمایز جسمی بین دو جنس (۱۹۲۵)، در مقالهاش دربارهٔ میل جنسی زنانه (۱۹۳۱)، و در درس سیوسوم از درسگفتارهای جدید مقدماتی (۱۹۳۳). همچنین رجوع کنید به پیوست، صفحهٔ ۱۱۲.]
[۲۳] [پاورقی افزودهشده در سال ۱۹۱۵:] روانکاوی به ما میآموزد که دو شیوه برای یافتن اُبژه وجود دارد. نخستین شیوه، که در متن توصیف شده است، شیوهٔ «اتکایی» یا «وابستگی» است، که بر پایهٔ دلبستگی به نمونههای آغازین دوران نوزادی بنا شده است. شیوهٔ دوم، نارسیسیستی است، که در آن فرد به جستوجوی ایگوی خود میپردازد و آن را در دیگران بازمییابد. این شیوهٔ دوم، بهویژه در مواردی که نتیجه به صورت پاتولوژیک درمیآید، اهمیتی بسیار دارد، هرچند در بافت کنونی چندان مربوط نیست. [این نکته در بخش دوم مقالهٔ فروید دربارهٔ نارسیسیزم (۱۹۱۴c) بسط یافته است. بند فوق در متن که در سال ۱۹۰۵ نوشته شده، با توضیحات مربوط به صفحات ۶۶ و ۱۰۰، که به ترتیب در سالهای ۱۹۱۵ و ۱۹۲۰ نگاشته شدهاند، کاملاً هماهنگ به نظر نمیرسد.]
[۲۴] هرکسی که این سخن را «کفرآمیز» بداند، میتوان به خواندن دیدگاههای هاولوک الیس (Havelock Ellis) در سال ۱۹۱۳ (ص. ۱۸) دربارهٔ رابطهٔ میان مادر و کودک توصیه کرد، که تقریباً کاملاً با دیدگاه من همداستان است.
[۲۵] این توضیح دربارهٔ منشأ اضطراب کودکی را مدیون پسر بچهای سهسالهام که روزی شنیدم از اتاقی تاریک فریاد میزد: «عمهجان! با من حرف بزن! از تاریکی میترسم!» عمهاش پاسخ داد: «فایدهای ندارد، نمیتوانی مرا ببینی.» کودک گفت: «مهم نیست، اگر کسی حرف بزند، روشن میشود». پس آنچه او از آن میترسید، تاریکی نبود، بلکه غیاب کسی بود که دوستش داشت؛ و بهمحض آنکه نشانهای از حضور آن شخص مییافت، آرام میگرفت. [افزودهٔ ۱۹۲۰:] یکی از مهمترین نتایج پژوهشهای روانکاوانه، کشف این حقیقت است که اضطراب نوروتیک از دل لیبیدو برمیخیزد؛ یعنی حاصل دگرگونی آن است، و همان نسبتی را با آن دارد که سرکه با شراب دارد. بحثی گستردهتر دربارهٔ این مسئله را میتوان در درس بیستوپنجم از درسگفتارهای مقدماتی بر روانکاوی (۱۹۱۶–۱۹۱۷) یافت؛ هرچند بایستی اذعان کرد که حتی در آنجا نیز این مسئله بهکلی روشن نشده است. [برای آخرین دیدگاههای فروید دربارهٔ اضطراب، بنگرید به: بازداریها، علائم و اضطراب (Inhibitions, Symptoms and Anxiety, 1926d) و درسگفتارهای مقدماتی متأخر (New Introductory Lectures, 1933a)، فصل سیودوم.]
[۲۶] [پانویس افزودهشده در ۱۹۱۵:] سدّ در برابر همخوابگی خویشاوندی احتمالاً از دستاوردهای تاریخی نوع بشر است و مانند دیگر تابوهای اخلاقی، بیگمان در بسیاری از افراد بهصورت فیلوژنیک تثبیت شده است (ر.ک. توتم و تابو، ۱۹۱۲–۱۹۱۳). بااینحال، پژوهش روانکاوانه نشان میدهد که فرد در دوران رشد، با وسوسهٔ همخوابگی خویشاوندی بهشدت در کشاکش است، و بارها این سدّ را، هم در فانتزیها و هم در واقعیت، درمینوردد. [گرچه این نخستین اشارهٔ منتشرشده به این موضوع است، «بیزاری از همخوابگی خویشاوندی» پیشتر در ۳۱ مهٔ ۱۸۹۷ (در «پیشنویس N» از مجموعهٔ Freud, 1950a) مورد بحث فروید قرار گرفته بود، یعنی چند ماه پیش از نخستین بیان او دربارهٔ عقدهٔ اُدیپ. در همان پیشنویس نیز، فروید آن را بر این پایه توضیح میدهد که همخوابگی خویشاوندی، امری «ضدّ اجتماعی» است.]
[۲۷] [پاورقی افزودهشده در ۱۹۲۰:] فانتزیهای دوران بلوغ، آغاز خود را از پژوهشهای جنسی کودکی میگیرند که در همان دوران کودکی متروک مانده بودند. بیگمان، این فانتزیها پیش از پایان دورهٔ نهفتگی نیز وجود دارند. آنها ممکن است بهطور کامل یا تا اندازهٔ زیادی بهصورت ناهشیار تداوم یابند و از همین رو، اغلب نمیتوان زمان دقیق پدیدار شدنشان را تعیین کرد. این فانتزیها در منشأ بسیاری از علائم روانرنجوری اهمیت بسیار دارند، زیرا درست همان مراحل مقدماتی شکلگیری آن علائم را تشکیل میدهند و قالبهایی را بنا مینهند که در آنها عناصر واپسراندهٔ لیبیدویی راهی برای ارضا مییابند. به همین قیاس، آنها نمونههای نخستین فانتزیهای شبانهای هستند که بهصورت رؤیا آگاهانه میشوند. رؤیاها اغلب چیزی جز بازآفرینی همان فانتزیهای بلوغ نیستند که تحت تأثیر محرکی از زندگی بیداری روز پیشین (بازماندههای روز) جان گرفتهاند. [بنگرید به فصل هفتم، بخش نخست از تعبیر رؤیا (The Interpretation of Dreams, 1900)، نسخهٔ معیار، جلد ۵، ص. ۴۹۲ و بعد.] برخی از فانتزیهای جنسی دوران بلوغ بهویژه برجستهاند، زیرا هم بهصورت عام در میان نوجوانان مشاهده میشوند و هم تا اندازهای از تجربههای فردی خاص مستقلاند. از جمله: فانتزی شنیدن والدین در حال آمیزش جنسی، فانتزی اغوا شدن در خردسالی بهدست شخصی محبوب، و فانتزی تهدید به اختگی [در این باره بنگرید به بحث «فانتزیهای نخستین» در درس بیستوسوم از درسهای مقدماتی فروید، ۱۹۱۶–۱۹۱۷]. همچنین، فانتزی بودن در رحم و حتی تجربههایی در آنجا، و نیز فانتزی موسوم به «رُمانس خانوادگی» که در آن، فرد نسبت به تفاوت میان نگرش کنونیاش به والدین و احساسات دوران کودکیاش واکنش نشان میدهد. پیوند نزدیک میان این فانتزیها و اسطورهها، بهویژه در مورد آخر، توسط اتو رنک (Otto Rank, 1909) نشان داده شده است. [همچنین بنگرید به مقالهٔ فروید با عنوان رُمانسهای خانوادگی (۱۹۰۹) و پانوشت مفصل او در بخش ششم از جلد نخست گزارش موردی «موش-مرد» (Rat Man, 1909).] بهدرستی گفتهاند که عقدهٔ اُدیپ هستهٔ مرکزی روانرنجوریها است و بخش اساسی از محتوای آنها را تشکیل میدهد. این عقده، اوج میل جنسی کودکانه را بازمینماید و از طریق پیامدهای پسین خود، تأثیری تعیینکننده بر میل جنسی بزرگسالان بر جای میگذارد. هر تازهواردی به این جهان، با وظیفهٔ تسلط یافتن بر عقدهٔ اُدیپ روبهروست؛ و هرکه از انجام این کار بازماند، قربانی روانرنجوری میشود. با پیشرفت پژوهشهای روانکاوانه، اهمیت عقدهٔ اُدیپ روزبهروز آشکارتر شده است؛ چنانکه پذیرش آن، مرز تمایز میان پیروان روانکاوی و مخالفان آن به شمار میرود. [افزودهشده در ۱۹۲۴:] در اثری دیگر (۱۹۲۴)، رنک دلبستگی به مادر را تا دوران پیشاتاریخی درونرحمی پیگیری کرده و بدینسان، بنیاد زیستشناختی عقدهٔ اُدیپ را نشان داده است. بحث او با آنچه در بالا گفته شد تفاوت دارد، زیرا منشأ مانع محارم را در تروما و اضطراب زایمان میبیند. [بنگرید به فصل دهم بازداریها، علائم و اضطراب (Inhibitions, Symptoms and Anxiety, 1926).]
[۲۸] بنگرید به توضیحات من در تعبیر رؤیاها (The Interpretation of Dreams, 1900) دربارهٔ «ناگزیری تقدیر» در اسطورهٔ اُدیپ؛ فصل پنجم، بخش D؛ نسخهٔ معیار، جلد ۴، ص. ۲۶۰ و بعد.
[۲۹] [پاورقی افزودهشده در ۱۹۲۰:] بنگرید به مقالهٔ من «نوعی خاص از انتخاب اُبژه در مردان» (۱۹۱۰ب).
[۳۰] jealousy
[۳۱] [پاورقی افزودهشده در ۱۹۱۵:] بیشمار ویژگیهای غریب زندگی اروتیک انسان، همانند خصلت اجباری خود فرایند عاشقشدن، جز با ارجاع به دوران کودکی و در مقام بازماندهای از آن، به هیچ روی قابل فهم نیستند.
[۳۲] [پاورقی افزودهشده در ۱۹۲۴:] اینجا جای آن است که به اثر فرنتسی، تلاشی برای نظریهای دربارهٔ ژنیتالیتی (Versuch einer Genitaltheorie، ۱۹۲۴)، اشاره شود؛ اثری که گرچه تا حدی خیالپردازانه است، با اینحال از بیشترین اهمیت برخوردار است، زیرا در آن حیات جنسی جانوران عالی به سیر تکوینی زیستشناختیشان بازگردانده میشود.
[۳۳] recollection
[۳۴] [بخش پایانی این جمله و دو جملهٔ بعدی از سال ۱۹۱۵ است. در ویرایشهای ۱۹۰۵ و ۱۹۱۰، بهجای آنها این عبارت آمده بود: «در مورد دختران، که در هر حال در هنگام بلوغ دورهای از واپسرانی را از سر میگذرانند، تکانههای رقابتی در بازداشتنشان از عشقورزیدن به همجنسشان نقش دارند.»]
| این مقاله با عنوان «The Transformation of Puberty» در کتاب «سه رسالهٔ دربارهٔ نظریهٔ میل جنسی» نوشتهٔ زیگموند فروید منتشر شده و توسط هیئت تحریریهٔ مکتب تهران ترجمه شده و در وبسایت «مکتب تهران» منتشر شده است. |