ترجمهٔ حاضر بازنشر مختصری اصلاحشدهٔ نسخهٔ معیار است.
همانطور که مکاتبات فروید نشان میدهد، او کار روی آن سوی اصل لذت را در مارس ۱۹۱۹ آغاز کرده بود و در ماه مه متعاقب آن، اتمام آن را گزارش داد. در همان ماه، او مشغول تکمیل مقالهٔ خود دربارهٔ «امر غریب» (Uncanny) (1919h) بود، که شامل پاراگرافی است که جانمایهٔ اثر حاضر را در چند جمله بیان میکند. در این پاراگراف، او به «اجبار به تکرار» به عنوان پدیدهای که در رفتار کودکان و در درمان روانکاوی نمایان میشود، اشاره میکند؛ او پیشنهاد میکند که این اجبار، چیزی برآمده از درونیترین ماهیت سائقهاست؛ و اظهار میدارد که این اجبار بهقدری قدرتمند است که اصل لذت را نادیده انگارد. با وجود این، هیچ بحث مستقیمی دربارهٔ «سائقهای مرگ» وجود ندارد. او میافزاید که پیشتر شرح مفصلی از این موضوع را به اتمام رسانده است. مقاله دربارهٔ «امر غریب» که حاوی این خلاصه بود، در پاییز ۱۹۱۹ منتشر شد. همانطور که فروید بعداً به ویتلس (Wittels) اطلاع داد، او دستنویس آن سوی اصل لذت را در سپتامبر ۱۹۱۹ نزد برخی دوستان در برلین همچون آبراهام و آیتینگون گذاشت تا آن را مطالعه کنند. او گفت که کار تمام شده بود، به جز بخشی که به میرایی یا نامیرایی تکیاختگان (protozoa) مربوط میشد. اما فروید آن سوی اصل لذت را برای یک سال دیگر نگاه داشت. در اوایل سال ۱۹۲۰ (به دنبال مرگ دخترش سوفی و دوستش آنتون فون فرویند)، او بار دیگر مشغول کار روی آن بود، و ارجاعی به «سائقهای مرگ» در نامهای به آیتینگون به تاریخ ۲۰ فوریه وجود دارد. او در ماههای مه و ژوئن همچنان مشغول بازبینی اثر بود.
ایلسه گروبریش-زیمیتیس Ilse Grubrich-Simitis)) ۱۹۹۳، هنگام مطالعهٔ دستنویسهای آثار فروید، کشف کرد که در واقع دو نسخهٔ دستنویس متمایز از آن سوی اصل لذت وجود دارد. نسخهٔ نخست دستنویس است. نسخهٔ دوم شامل یک رونوشت تایپشده از نسخهٔ اول است که با اصلاحات و اضافات متعدد دستنویس تکمیل شده است. در بین این اضافات، بخش ششم که بسیار حائز اهمیت است و شامل معرفی مفهوم کامل سائقهای مرگ میشود، در صدر قرار دارد؛ بنابراین این فصل عملاً تنها در این مرحلهٔ دوم اضافه شده بود.
کتاب سرانجام تا اواسط ژوئیه ۱۹۲۰ تکمیل شد. در ۹ سپتامبر، او خطابهای را در کنگرهٔ بینالمللی روانکاوی در لاهه (The Hague)، با عنوان «تکملههایی بر نظریهٔ رؤیا» ایراد کرد، که در آن انتشار قریبالوقوع کتاب را اعلام نمود؛ کتاب در اوایل دسامبر منتشر شد. یک «چکیده از مؤلف» دربارهٔ این خطابه در نشریهٔ بینالمللی روانکاوی (۱۹۲۰) منتشر شد. به نظر قطعی نمیرسد که این چکیده در واقع توسط خود فروید نگاشته شده باشد، اما بازنشر آن در اینجا ممکن است خالی از لطف نباشد.
«تکملههایی بر نظریهٔ رؤیا»
سخنران در ملاحظات مختصر خود به سه نکته در باب نظریهٔ رؤیا پرداخت. دو نکتهٔ نخست معطوف به این تز بودند که رؤیاها تحقق آرزو هستند و تعدیلهایی ضروری را برای آن پیش نهادند. نکتهٔ سوم مربوط به مصالحی بود که تأییدی کامل بر رد مقاصد ادعایی «آیندهنگرانهٔ» رؤیاها توسط او به شمار میآمد.
سخنران توضیح داد که در کنار رؤیاهای آرزومندانهٔ آشنا و رؤیاهای اضطرابی که به آسانی میشد آنها را در نظریه گنجاند، دلایلی برای به رسمیت شناختن وجود دستهٔ سومی وجود دارد که او نام «رؤیاهای تنبیهی» را به آنها داد. اگر فرض موجه وجود یک کارگزاری ویژهٔ خود-مشاهدهگر و انتقادی در ایگو (آرمان ایگو، سانسورچی، وجدان) را در نظر میگرفتیم، این رؤیاهای تنبیهی نیز بایستی ذیل نظریهٔ تحقق آرزو جای میگرفتند؛ زیرا آنها بازنمایی تحقق یک آرزو از جانب این کارگزار انتقادی بودند. او گفت چنین رؤیاهایی تقریباً همان نسبتی را با رؤیاهای آرزومندانهٔ معمولی داشتند که علائم رواننژندی وسواسی که ناشی از واکنش وارونه هستند، با علائم هیستری دارند.
با وجود این، دستهٔ دیگری از رؤیاها به نظر سخنران استثنایی جدیتر بر این قاعده بودند که رؤیاها تحقق آرزو هستند. اینها به اصطلاح رؤیاهای «تروماتیک» بودند. آنها در بیمارانی رخ میدهند که از سوانح رنج میبرند، اما در طول روانکاوی افراد رواننژند نیز رخ میدهند و تروماهای فراموششدهٔ دوران کودکی را به یاد آنها میآورند. سخنران در ارتباط با مسئلهٔ گنجاندن این رؤیاها در نظریهٔ تحقق آرزو، به اثری ارجاع داد که به زودی تحت عنوان آن سوی اصل لذت منتشر میشد.
نکتهٔ سوم صحبتهای سخنران مربوط به تحقیقاتی بود که هنوز منتشر نشده بود و توسط دکتر فارندونک (Varendonck) از گنت (Ghent) انجام گرفته بود. این نویسنده موفق شده بود خلق فانتزیهای ناهشیار در مقیاسی وسیع را در حالتی نیمهخواب، تحت مشاهدهٔ هشیارانهٔ خود درآورد؛ فرآیندی که او آن را «تفکر اوتیستی» (autistic thinking) توصیف کرد. از این تحقیق چنین برمیآمد که نگاه به آینده و احتمالات روز بعد، آمادهسازی تلاشها برای راهحلها و سازگاریها و غیره، کاملاً در دامنهٔ این فعالیت پیشهشیار قرار دارد که افکار نهفتهٔ رؤیا را نیز خلق میکند و، چنانکه سخنران همواره تأکید داشته است، هیچ ارتباطی با کار رؤیا ندارد.
در بین سلسلهنوشتههای فراروانشناختی فروید، آن سوی اصل لذت را میتوان به عنوان آغازگر مرحلهٔ نهایی دیدگاههای او در نظر گرفت. او پیش از این توجه را به «اجبار به تکرار» به عنوان یک پدیدهٔ بالینی جلب کرده بود، اما در اینجا ویژگیهای یک سائق را به آن نسبت میدهد؛ همچنین در اینجا برای نخستین بار، دوگانگی جدید بین اروس (Eros) و سائقهای مرگ را مطرح میکند که بسط کامل خود را در اثر ایگو و اید (1923b) یافت. در آن سوی اصل لذت، همچنین میتوانیم نشانههایی از تصویر جدید ساختار توپوگرافیک ذهن را ببینیم که قرار بود بر تمام نوشتههای بعدی فروید مسلط شود. سرانجام، مسئلهٔ ویرانگری، که نقشی هرچه برجستهتر در آثار نظری او ایفا میکرد، نخستین نمود صریح خود را پیدا میکند. اشتقاق عناصر گوناگون در بحث حاضر از آثار فراروانشناختی پیشین او، نظیر «دو اصل کارکرد روانی» (1911b)، «نارسیسیزم» (1914c)، و «سائقها و فراز و نشیبهای آنها» (1915c)، آشکار خواهد بود. اما آنچه به ویژه قابل توجه است، قرابت نزدیکی است که برخی از بخشهای اولیهٔ اثر حاضر با «طرحی برای یک روانشناسی علمی» (1950a) دارد که بیستوپنج سال پیشتر، در سال ۱۸۹۵ توسط فروید پیشنویس شده بود.
آن سوی اصل لذت
بخش اول
در نظریهٔ روانکاوی ما هیچ تردیدی در این فرض روا نمیداریم که سیر رویدادهای روانی بهطور خودکار توسط اصل لذت (pleasure principle) تنظیم میگردد. به بیان دیگر، ما بر این باوریم که سیر آن رویدادها همواره توسط تنشی ناخوشایند به جنبش در میآید، و جهتی را در پیش میگیرد که نتیجهٔ نهایی آن با کاهشی در آن تنش، یعنی با اجتناب از نالذتی (unpleasure) یا تولید لذت، همخوان باشد. با لحاظ کردن آن سیر در ملاحظاتمان پیرامون فرآیندهای روانی که موضوع مطالعهٔ ما هستند، ما دیدگاهی «اقتصادی» (economic) را به کارمان وارد میکنیم؛ و اگر در توصیف آن فرآیندها بکوشیم تا این عامل «اقتصادی» را علاوه بر عوامل «توپوگرافیک» (topographical) و «پویشی» (dynamic) برآورد کنیم، به گمانم کاملترین توصیفی را از آنها به دست خواهیم داد که در حال حاضر میتوانیم تصور کنیم، و توصیفی که شایسته است با اصطلاح «فراروانشناختی» (metapsychological) متمایز گردد.
در این ارتباط برای ما اهمیتی ندارد که با این فرضیهٔ اصل لذت، تا چه اندازه به هر سامانهٔ فلسفی خاص و از نظر تاریخی تثبیتشدهای نزدیک شده یا آن را اتخاذ کردهایم. ما در تلاشی برای توصیف و تبیین واقعیات مشاهدهٔ روزمره در حوزهٔ مطالعاتیمان، به این مفروضات نظرورزانه رسیدهایم. حق تقدم و اصالت در زمرهٔ اهدافی نیستند که کار روانکاوی برای خود تعیین میکند؛ و برداشتهایی که زیربنای فرضیهٔ اصل لذت هستند چنان آشکارند که بهسختی میتوان آنها را نادیده گرفت. از سوی دیگر، ما با کمال میل قدردانی خود را نسبت به هر نظریهٔ فلسفی یا روانشناختی ابراز میداریم که قادر باشد ما را از معنای احساسات لذت و نالذتی که چنین آمرانه بر ما عمل میکنند، آگاه سازد. اما در این باب، افسوس، هیچ چیز که به مقصود ما بیاید به ما عرضه نمیشود. این غریبترین و غیرقابل دسترسترین منطقهٔ ذهن است، و از آنجا که نمیتوانیم از تماس با آن اجتناب ورزیم، به نظر من، کمتصلبترین فرضیه لاجرم بهترین خواهد بود. ما تصمیم گرفتهایم لذت و نالذتی را به مقدار برانگیختگی (excitation) مربوط سازیم که در ذهن حاضر است اما به هیچ وجه «مقید» (bound) نیست؛ و آنها را به شیوهای مربوط سازیم که نالذتی با افزایشی در مقدار برانگیختگی، و لذت با کاهشی در آن مطابقت داشته باشد. آنچه ما بدینوسیله مراد میکنیم، یک رابطهٔ ساده بین شدت احساسات لذت و نالذتی و تغییرات متناظر در مقدار برانگیختگی نیست؛ و کمتر از همه، با نظر به هر آنچه روانفیزیولوژی (psychophysiology) به ما آموخته است، هیچگونه نسبت مستقیم متناسبی پیشنهاد نمیدهیم: عاملی که تعیینکنندهٔ احساس است، احتمالاً میزان افزایش یا کاهش در مقدار برانگیختگی در یک بازهٔ زمانی معین است. احتمالاً آزمایش میتواند در اینجا نقشی ایفا کند؛ اما برای ما روانکاوان مصلحت نیست تا زمانی که راهمان با مشاهدات کاملاً قطعی نشان داده نشده است، بیشتر وارد این مسئله شویم.
با وجود این، ما نمیتوانیم نسبت به این کشف بیتفاوت بمانیم که پژوهشگری با چنان بینش عمیقی همچون جی. تی. فخنر (G. T. Fechner)، دیدگاهی را در باب موضوع لذت و نالذتی داشت که در تمام ضروریات با دیدگاهی که از طریق کار روانکاوی بر ما تحمیل شده است، منطبق است. بیان فخنر در اثر کوچکی با عنوان چند ایده در باب تاریخ آفرینش و تکامل ارگانیسمها (۱۸۷۳)، یافت میشود و بدین شرح است: «تا آنجا که تکانههای (impulses) آگاهانه همواره رابطهای با لذت یا نالذتی دارند، لذت و نالذتی نیز میتوانند به مثابهٔ داشتن یک رابطهٔ روانی-فیزیکی با شرایط ثبات و بیثباتی در نظر گرفته شوند. این امر مبنایی برای فرضیهای فراهم میآورد که قصد دارم در جای دیگری با جزئیات بیشتر بدان وارد شوم. طبق این فرضیه، هر حرکت روانی-فیزیکی که از آستانهٔ آگاهی فراتر رود، به همان نسبتی با لذت همراه است که، ورای حد معینی، به ثبات کامل نزدیک شود، و به همان نسبتی با نالذتی همراه است که، ورای حد معینی، از ثبات کامل انحراف یابد؛ در حالی که بین این دو حد، که میتوانند به عنوان آستانههای کیفی لذت و نالذتی توصیف شوند، حاشیهٔ معینی از بیتفاوتی زیباییشناختی وجود دارد…».
واقعیتهایی که سبب شدهاند ما به سلطهٔ اصل لذت در زندگی روانی باور پیدا کنیم، همچنین در این فرضیه نمود مییابند که دستگاه روانی تلاش میکند تا مقدار برانگیختگی موجود در خود را تا حد امکان پایین نگه دارد یا دستکم آن را ثابت نگه دارد. این فرضیهٔ اخیر تنها شیوهٔ دیگری برای بیان اصل لذت است؛ زیرا اگر کار دستگاه روانی معطوف به پایین نگه داشتن مقدار برانگیختگی باشد، آنگاه هر چیزی که مقتضی افزایش آن مقدار باشد، قطعاً بایستی به عنوان امری مغایر با کارکرد دستگاه، یعنی به عنوان امری ناخوشایند احساس شود. اصل لذت از اصل ثبات (principle of constancy) ناشی میشود: در واقع اصل اخیر از همان واقعیتهایی استنتاج شد که ما را واداشتند اصل لذت را اتخاذ کنیم. بهعلاوه، بحثی مفصلتر نشان خواهد داد که گرایشی که ما بدینسان به دستگاه روانی نسبت میدهیم، به عنوان موردی خاص ذیل اصل فخنر مبنی بر «گرایش به سوی ثبات» قرار میگیرد که او احساسات لذت و نالذتی را با آن مرتبط ساخته است.
با وجود این، بایستی خاطرنشان ساخت اگر بخواهیم دقیق باشیم، سخن گفتن از سلطهٔ اصل لذت بر سیر فرآیندهای روانی نادرست است. اگر چنین سلطهای وجود میداشت، اکثریت عظیم فرآیندهای روانی ما میبایستی با لذت همراه میبودند یا به لذت منجر میشدند، حال آنکه تجربهٔ همگانی قاطعانه با هرگونه نتیجهگیری اینچنینی تناقض دارد. بنابراین، نهایت چیزی که میتوان گفت این است که گرایشی نیرومند به سوی اصل لذت در ذهن وجود دارد، اما آن گرایش توسط نیروها یا مقتضیات معین دیگری مورد مخالفت قرار میگیرد، بهطوری که نتیجهٔ نهایی نمیتواند همیشه در هماهنگی با گرایش به سوی لذت باشد. ما میتوانیم آنچه را که فخنر (۱۸۷۳، ۹۰) در نکتهای مشابه اظهار میدارد مقایسه کنیم: «با وجود این، از آنجا که گرایش به سوی یک هدف مستلزم این نیست که آن هدف نائل شده است، و از آنجا که بهطور کلی آن هدف تنها با تقریب زدنها قابل دستیابی است…».
اگر اکنون روی به این پرسش آوریم که چه مقتضیاتی قادرند مانع از تحقق یافتن اصل لذت شوند، خود را بار دیگر بر زمینی ایمن و پیمودهشده مییابیم و در تدوین پاسخمان، ذخیرهای غنی از تجارب تحلیلی در اختیار داریم. نخستین نمونه از منع اصل لذت به این شیوه، نمونهای آشناست که با نظم رخ میدهد. ما میدانیم که اصل لذت مختص به یک روش کار اولیه از جانب دستگاه روانی است، اما از دیدگاه صیانت نفس ارگانیسم در میان دشواریهای جهان خارج، از همان آغاز ناکارآمد و حتی بسیار خطرناک است. تحت تأثیر سائقهای صیانت نفس ایگو، اصل لذت جای خود را به اصل واقعیت میدهد. این اصل اخیر قصد به دست آوردن لذت را رها نمیکند، اما با وجود این، تعویق ارضا، رها کردن شماری از امکانهای کسب ارضا و تحمل موقتی نالذتی را به عنوان گامی در جادهٔ طولانی و غیرمستقیم به سوی لذت، مطالبه کرده و تحقق میبخشد. با وجود این، اصل لذت به عنوان روش بهکارگرفتهشده توسط سائقهای جنسی، که «تربیت کردنشان» بسیار دشوار است، دیری میپاید، و با آغاز از آن سائقها، یا در خود ایگو، اغلب موفق میشود بر اصل واقعیت غلبه کند، که به زیان ارگانیسم به مثابهٔ یک کل است.
با وجود این، تردیدی نمیتواند باشد که جایگزینی اصل لذت با اصل واقعیت را میتوان مسئول تنها شمار اندکی از تجربیات ناخوشایند دانست که ضرورتاً شدیدترینِ آنها نیستند. موقعیت دیگری برای آزادسازی نالذتی، با نظمی که کمتر از پیش رخ نمیدهد، در تعارضات و اختلافاتی یافت میشود که در دستگاه روانی در هنگامی که ایگو مشغول گذر از بسط خود به سوی سازمانبندیهای بسیار مرکبتر است به وقوع میپیوندند. تقریباً تمام انرژیای که دستگاه از آن انباشته است، از تکانههای سائق مادرزاد آن برمیخیزد. اما به همهٔ اینها اجازه داده نمیشود که به مراحل یکسانی از تحول برسند. در سیر امور، بارها و بارها پیش میآید که سائقهای منفرد یا بخشهایی از سائقها در اهداف یا مطالباتشان با مابقی آنها، که قادرند در وحدت فراگیر ایگو ترکیب شوند، ناسازگار از آب در میآیند. دستهٔ نخست آنگاه توسط فرآیند واپسرانی از این وحدت منشق میشوند، در سطوح پایینتر بسط روانی نگاه داشته میشوند و، در آغاز، از امکان ارضا قطع میشوند. اگر آنها متعاقباً موفق شوند، چنانکه میتواند بهآسانی در مورد سائقهای جنسی واپسرانده رخ دهد، که از طریق راههای غیرمستقیم، با تقلا به سوی یک ارضای مستقیم یا جانشین راه یابند، آن رویداد، که در موارد دیگر فرصتی برای لذت میبود، توسط ایگو به عنوان نالذتی احساس میشود. در نتیجهٔ آن تعارض کهن که به واپسرانی ختم شد، رخنهٔ جدیدی در اصل لذت پدید آمده بود، درست در زمانی که سائقهای معینی در تلاش بودند تا، مطابق با آن اصل، لذتی تازه به دست آورند. جزئیات فرآیندی که بهواسطهٔ آن واپسرانی یک امکان لذت را به منبعی از نالذتی بدل میسازد، هنوز بهوضوح درک نشده یا نمیتواند بهوضوح بازنمایی شود؛ اما تردیدی نیست که تمام نالذتی رواننژندانه از آن نوع است، لذتی که نمیتواند به عنوان لذت احساس شود .
دو منبع نالذتی که هماکنون بدانها اشاره کردم، بسیار دور از آن هستند که اکثریت تجربیات ناخوشایند ما را پوشش دهند. اما در خصوص مابقی، میتوان با قدری توجیه ادعا کرد که حضور آنها با سلطهٔ اصل لذت تناقض ندارد. بیشتر نالذتیای که تجربه میکنیم، نالذتی ادراکی است. این ممکن است ادراک فشار توسط سائقهای ارضانشده باشد؛ یا ممکن است ادراکی بیرونی باشد که یا فینفسه دردناک است یا انتظاراتی ناخوشایند را در دستگاه روانی برمیانگیزد، یعنی، ادراکی که توسط دستگاه به عنوان یک «خطر» بازشناسی میشود. واکنش به این مطالبات سائق و تهدیدهای خطر، واکنشی که فعالیت مختص به دستگاه روانی را تشکیل میدهد، آنگاه میتواند به شیوهای صحیح توسط اصل لذت یا اصل واقعیت، که اولی توسط آن تعدیل شده است، هدایت شود. به نظر نمیرسد که این امر مستلزم هیچگونه محدودیت دامنهداری بر اصل لذت باشد. با وجود این، کاوش در واکنش روانی به خطر بیرونی، دقیقاً در جایگاهی است که مصالح جدیدی تولید کند و پرسشهای تازهای را که بر مسئلهٔ کنونی ما اثرگذارند، مطرح سازد.
بخش دوم
مدتهاست وضعیتی به نام «رواننژندی تروماتیک» شناخته و توصیف شده است که پس از تکانههای مکانیکی شدید، فجایع راهآهن و سایر سوانحی که متضمن خطری برای جان هستند رخ میدهد. جنگ هولناکی که بهتازگی پایان یافته است، شمار زیادی از بیماریهای اینچنینی را پدید آورد، اما دستکم به وسوسهٔ نسبت دادن علت این اختلال به ضایعات ارگانیک سیستم عصبی که بر اثر نیروی مکانیکی ایجاد شدهاند، پایان داد. تصویر علامتشناختیای که رواننژندی تروماتیک ارائه میدهد، در غنای نشانههای حرکتی مشابهاش به تصویر هیستری نزدیک میشود، اما قاعدتاً در علائم قویاً بارز بیماری سوبژکتیو (که در آن به هیپوکندریا یا ماخولیا شباهت دارد) و همچنین در شواهدی که از ناتوانی عمومی بسیار فراگیرتر و اختلال ظرفیتهای روانی به دست میدهد، از آن فراتر میرود. هنوز هیچ تبیین کاملی نه دربارهٔ رواننژندیهای جنگ و نه دربارهٔ رواننژندیهای تروماتیک زمان صلح به دست نیامده است. در مورد رواننژندیهای جنگ، این واقعیت که همان نشانهها گاهی بدون مداخلهٔ هرگونه نیروی مکانیکی عظیم پدید میآمدند، همزمان روشنگر و گیجکننده به نظر میرسید. در مورد رواننژندیهای تروماتیک معمولی، دو ویژگی بهطور برجسته نمایان میشوند: نخست آنکه به نظر میرسد وزن اصلی در سببشناسی آنها بر عامل غافلگیری، و بر وحشت استوار است؛ و دوم آنکه زخم یا جراحتی که همزمان وارد شده باشد، قاعدتاً علیه بسط رواننژندی عمل میکند. «وحشت»، «ترس» و «اضطراب» بهغلط به عنوان عبارات مترادف به کار میروند؛ آنها در واقع در ارتباطشان با خطر، قابل تمایز آشکار هستند. «اضطراب» توصیفگر حالت خاصی از انتظار خطر یا آمادگی برای آن است، حتی اگر آن خطر ناشناخته باشد. «ترس» نیازمند اُبژهای مشخص است که از آن بترسد. با وجود این، «وحشت» نامی است که ما به حالتی میدهیم که شخصی دچار آن میشود وقتی بدون آمادگی با خطر مواجه شده است؛ این واژه بر عامل غافلگیری تأکید میورزد. من باور ندارم که اضطراب بتواند یک رواننژندی تروماتیک تولید کند. چیزی در اضطراب وجود دارد که سوژهٔ آن را در برابر وحشت و بدینسان در برابر رواننژندیهای وحشت محافظت میکند. ما بعداً به این نکته بازخواهیم گشت.
مطالعهٔ رؤیاها را میتوان قابلاعتمادترین روش کاوش در فرآیندهای روانی عمیق دانست. حال، رؤیاهایی که در رواننژندیهای تروماتیک رخ میدهند این ویژگی را دارند که بیمار را مکرراً به وضعیت سانحهاش بازمیگردانند، وضعیتی که او با وحشتی دیگر از آن بیدار میشود. این امر مردم را بسیار کم متعجب میسازد. آنها فکر میکنند این واقعیت که تجربهٔ تروماتیک دائماً خود را حتی در خواب بر بیمار تحمیل میکند، دلیلی بر قدرت آن تجربه است: بیمار، چنانکه میتوان گفت، در ترومای خود تثبیت شده است. تثبیتها در تجربهای که بیماری را آغاز کرده است، مدتهاست که در هیستری برای ما آشنا بودهاند. بروئر و فروید در سال ۱۸۹۳ اظهار داشتند که «هیستریکها عمدتاً از یادمانها رنج میبرند». در رواننژندیهای جنگ نیز، ناظرانی مانند فرنتسی (Ferenczi) و زیمل (Simmel) توانستهاند نشانههای حرکتی معینی را با تثبیت در لحظهای که تروما رخ داد، تبیین کنند.
با وجود این، مطمئن نیستم که بیماران مبتلا به رواننژندی تروماتیک در زندگی بیداریشان اشتغال زیادی به خاطرات سانحهشان داشته باشند. شاید آنها بیشتر دغدغهٔ فکر نکردن به آن را دارند. هر کسی که این امر را به عنوان چیزی بدیهی بپذیرد که رؤیاهای آنها بایستی شباهنگام آنها را به وضعیتی بازگرداند که باعث بیماریشان شده، ماهیت رؤیاها را بد فهمیده است. اگر رؤیاها تصاویری از گذشتهٔ سالم بیمار یا از درمانی که او امیدش را دارد به وی نشان میدادند، بیشتر با ماهیتشان در هماهنگی بود. اگر بنا نباشد باور ما به مضمون تحقق آرزوی رؤیاها توسط رؤیاهای رواننژندان تروماتیک متزلزل شود، هنوز یک راه چاره برای ما باز است: میتوانیم استدلال کنیم که کارکرد رؤیا دیدن، مانند بسیاری چیزهای دیگر، در این وضعیت مختل شده و از مقاصد خود منحرف گشته است، یا ممکن است وادار شویم که بر گرایشهای مازوخیستی اسرارآمیز ایگو تأمل کنیم.
در این نقطه پیشنهاد میکنم موضوع غمین و دلگیر رواننژندی تروماتیک را رها کنیم و بگذریم تا روش کاری را بررسی کنیم که توسط دستگاه روانی در یکی از فعالیتهای طبیعی اولیهاش به کار گرفته میشود، منظورم در بازی کودکان است.
نظریههای متفاوت بازی کودکان اخیراً از دیدگاه روانکاوانه توسط فایفر (۱۹۱۹) خلاصه و بحث شدهاند که خوانندگانم را به مقالهٔ او ارجاع میدهم. این نظریهها میکوشند انگیزههایی را کشف کنند که کودکان را به بازی وا میدارند، اما آنها در پیش کشیدن دیدگاه اقتصادی، یعنی ملاحظهٔ عایدی لذت موجود، ناکام میمانند. بدون آنکه بخواهم کل حوزهٔ پوششدادهشده توسط این پدیدارها را در بر بگیرم، قادر شدم از طریق فرصتی شانسی که خود را عرضه نمود، نوری بر نخستین بازی انجامشده توسط پسربچهای یکونیم ساله و ابداعشده توسط خود او بیافکنم. این چیزی بیش از یک مشاهدهٔ گذرا بود، زیرا برای چند هفته زیر یک سقف با کودک و والدینش زندگی کردم، و مدتی طول کشید تا معنای فعالیت معماگونهای را که او دائماً تکرار میکرد، کشف کنم.
کودک در رشد عقلانی خود به هیچ وجه پیشرس نبود. در سن یکونیم سالگی تنها میتوانست چند واژهٔ قابلفهم بگوید؛ او همچنین از تعدادی آوا استفاده میکرد که معنایی مفهوم برای اطرافیانش داشتند. با وجود این، او با والدین و تنها خدمتکارشان رابطهای خوب داشت، و از او به عنوان «پسری خوب» یاد میشد. او شبها مزاحم والدینش نمیشد، با وظیفهشناسی از دستوراتی مبنی بر دست نزدن به برخی چیزها یا نرفتن به اتاقهایی معین اطاعت میکرد، و فراتر از همه، هنگامی که مادرش او را برای چند ساعت ترک میکرد، هرگز گریه نمیکرد. در عین حال، او بسیار دلبستهٔ مادرش بود که نه تنها خودش به او شیر داده بود، بلکه بدون هیچ کمک بیرونی از او مراقبت کرده بود. این پسرک خوب، اما، عادتی گاه آزاردهنده داشت که هر شیء کوچکی را که به دستش میرسید برمیداشت و به گوشهای، زیر تخت، و جاهایی از این دست، به دور از خود پرتاب میکرد، بهطوری که جستوجو برای اسباببازیهایش و جمع کردن آنها اغلب کاری پرزحمت بود. همزمان با انجام این کار، او با حالتی از علاقه و رضایت، صدای بلند و کشیدهٔ «اُ-اُ-اُ-اُ» را سر میداد. مادرش و نویسندهٔ گزارش حاضر در این فکر همداستان بودند که این صرفاً یک اصوات میانجمله (interjection) نیست، بلکه بازنمای واژهٔ آلمانی «فورت» (fort) [«رفت»/«نیست»] است. سرانجام دریافتم که این یک بازی بود و تنها استفادهای که او از هر یک از اسباببازیهایش میکرد، بازی «نیست» با آنها بود. روزی مشاهدهای کردم که دیدگاه مرا تأیید کرد. کودک قرقرهای چوبی داشت که تکه نخی به دورش بسته شده بود. هرگز به ذهنش خطور نکرد که مثلاً آن را روی زمین به دنبال خود بکشد و فرض کند که آن یک کالسکه است. آنچه انجام میداد این بود که قرقره را با نخ نگه میداشت و با مهارتی بسیار آن را از لبهٔ تختخواب پردهدار خود به آنسو پرتاب میکرد، بهطوری که درون آن ناپدید میشد، و همزمان «اُ-اُ-اُ-اُ»ی پرمعنای خود را ادا میکرد. سپس قرقره را دوباره با نخ از تخت بیرون میکشید و بازپدیدایی آن را با یک «دا» (da) [«اینجا»/«هست»]ی شعفناک استقبال میکرد. پس، این بازی کامل بود، ناپدید شدن و بازگشت. قاعدتاً انسان تنها شاهد پردهٔ نخست آن بود، که خستگیناپذیر به عنوان یک بازی فیالبداهه تکرار میشد، هرچند تردیدی نیست که لذت بزرگتر به پردهٔ دوم تعلق داشت .
تفسیر بازی آنگاه آشکار شد. این امر با دستاورد فرهنگی عظیم کودک مرتبط بود؛ چشمپوشی از یک سائق (یعنی، چشمپوشی از ارضای سائق) که او با اجازه دادن به مادرش برای رفتن بدون اعتراض، انجام داده بود. به عبارت دیگر، او خود را بابت این امر، با ترتیب دادن ناپدید شدن و بازگشت اشیای در دسترسش به دست خود، جبران میکرد. البته از دیدگاه قضاوت دربارهٔ ماهیت عاطفی بازی، تفاوتی نمیکند که کودک خودش آن را ابداع کرده بود یا بر اساس پیشنهادی بیرونی آن را پذیرفته بود. علاقهٔ ما معطوف به نکتهٔ دیگری است. برای کودک ممکن نیست که عزیمت مادرش را به عنوان امری خوشایند یا حتی بیتفاوت احساس کرده باشد. پس تکرار این تجربهٔ محنتبار به عنوان یک بازی، چگونه با اصل لذت جور در میآید؟ شاید در پاسخ گفته شود که عزیمت او بایستی به عنوان مقدمهای ضروری برای بازگشت شعفناک او به اجرا در میآمد، و اینکه هدف حقیقی بازی در همین بازگشت نهفته بود. اما در برابر این، بایستی این واقعیت مشاهدهشده را به شمار آورد که پردهٔ نخست، یعنی عزیمت، به عنوان یک بازی فینفسه و به مراتب مکررتر از اپیزود در تمامیتش، با پایان لذتبخش آن، به صحنه برده میشد.
هیچ تصمیم قاطعی نمیتوان از تحلیل یک مورد منفرد مانند این اتخاذ کرد. در یک نگاه فارغ از پیشداوری، انسان این تأثر را میگیرد که کودک تجربهاش را با انگیزهای دیگر به یک بازی بدل ساخت. در آغاز او در وضعیتی منفعل بود، او مقهور تجربه شده بود؛ اما، با تکرار آن به عنوان بازی، هرچند ناخوشایند، او نقشی فعال بر عهده گرفت. این تلاشها ممکن است به پای سائق تسلطی نوشته شوند که فارغ از اینکه آیا یادمان فینفسه لذتبخش بوده است یا نه، عمل میکرده است. اما هنوز میتوان تفسیری دیگر را آزمود. دور انداختن اُبژه بهطوری که «نیست» شود، ممکن است تکانهای در کودک را ارضا کند، که در زندگی واقعی او سرکوب شده بود، تا انتقام خود را از مادرش بابت رفتن از پیش او بستاند. در آن صورت، این معنایی لجاجتآمیز میداشت: «بسیار خب، پس برو! من نیازی به تو ندارم. من خودم تو را روانه میکنم.» یک سال بعد، همان پسری که من او را در نخستین بازیاش مشاهده کرده بودم، عادت داشت اسباببازیای را، اگر از آن عصبانی بود، بردارد و روی زمین پرتاب کند، و فریاد بزند: «برو جبهه!». او در آن زمان شنیده بود که پدر غایبش «در جبهه» است، و بسیار دور از آن بود که بابت غیبت او تأسف بخورد؛ برعکس، او کاملاً روشن ساخت که هیچ میلی ندارد که در تملک انحصاری مادرش مورد مزاحمت قرار گیرد . ما کودکانی دیگر را میشناسیم که دوست داشتند تکانههای خصمانهٔ مشابهی را با دور انداختن اشیاء به جای اشخاص ابراز کنند . بنابراین ما مردد میمانیم که آیا تکانه برای کار کردن روی تجربهای مقهورکننده در ذهن تا شخص خود را مسلط بر آن سازد، میتواند به عنوان رویدادی اولیه، و مستقل از اصل لذت نمود یابد. زیرا، در موردی که مشغول بحث آن بودهایم، به هر حال کودک ممکن است تنها بدان سبب قادر به تکرار تجربهٔ ناخوشایند خود در بازی بوده باشد که آن تکرار، عایدی لذتی از نوعی دیگر اما با وجود این مستقیم، با خود به همراه داشته است.
با ملاحظهٔ بیشتر بازی کودکان نیز در تردیدمان بین این دو دیدگاه کمکی به ما نخواهد شد. روشن است که کودکان در بازیشان هر چیزی را که تأثیری بزرگ بر آنها در زندگی واقعی گذاشته است تکرار میکنند، و در انجام این کار، شدت آن تأثر را به لحاظ هیجانی تخلیهٔ میکنند و، چنانکه میتوان گفت، خود را مسلط بر آن وضعیت میسازند. اما از سوی دیگر آشکار است که تمام بازی آنها تحت تأثیر آرزویی است که تمام مدت بر آنها سلطه دارد، آرزوی بزرگ شدن و قادر بودن به انجام آنچه بزرگسالان انجام میدهند. همچنین میتوان مشاهده کرد که ماهیت ناخوشایند یک تجربه، همواره آن را برای بازی نامناسب نمیسازد. اگر پزشک به گلوی کودکی نگاه کند یا عملی کوچک روی او انجام دهد، میتوانیم کاملاً مطمئن باشیم که این تجربیات هراسآور موضوع بازی بعدی خواهند بود؛ اما نباید در آن ارتباط این واقعیت را نادیده انگاریم که عایدی لذتی از منبعی دیگر وجود دارد. همانطور که کودک از انفعال تجربه به فعالیت بازی گذر میکند، تجربهٔ نامطبوع را به یکی از همبازیهایش منتقل میکند و بدین طریق انتقام خود را از یک جانشین میستاند.
با وجود این، از این بحث چنین برمیآید که نیازی نیست برای فراهم کردن انگیزهای برای بازی، وجود یک سائق تقلیدی ویژه را فرض کنیم. سرانجام، ممکن است یادآوریای افزوده شود که بازی هنری و تقلید هنری که توسط بزرگسالان انجام میشود، که برخلاف [بازی] کودکان، معطوف به یک مخاطب هستند، تماشاگران را (برای نمونه، در تراژدی) از دردناکترین تجربیات معاف نمیدارند و با وجود این میتوانند توسط آنها به عنوان امری بسیار لذتبخش احساس شوند. این دلیلی متقاعدکننده است که، حتی تحت سلطهٔ اصل لذت، راهها و وسایل کافی برای تبدیل آنچه فینفسه نالذتبخش است به موضوعی که باید در ذهن به یاد آورده شود و روی آن کار شود، وجود دارد. ملاحظهٔ این موارد و موقعیتها، که عایدی لذتی به عنوان نتیجهٔ نهاییشان دارند، بایستی توسط نوعی سامانهٔ زیباییشناسی با رویکردی اقتصادی به موضوعش، بر عهده گرفته شود. آنها برای مقاصد ما فایدهای ندارند، چرا که وجود و سلطهٔ اصل لذت را پیشفرض میگیرند؛ آنها هیچ شواهدی از عملکرد گرایشهای آن سوی اصل لذت، یعنی، گرایشهای بدویتر از آن و مستقل از آن، به دست نمیدهند.
بخش سوم
بیستوپنج سال کار شدید این نتیجه را داشته است که اهداف فوری تکنیک روانکاوانه امروز کاملاً متفاوت از آن چیزی هستند که در آغاز بودند. در ابتدا متخصص روانکاوی نمیتوانست کاری بیش از کشف مصالح ناهشیاری انجام دهد که از بیمار پنهان شده بود، آن را کنار هم بگذارد و در لحظهٔ مناسب، آن را به او ابلاغ کند. روانکاوی در آن زمان، پیش و بیش از هر چیز، یک هنر تفسیر بود. از آنجا که این امر مسئلهٔ درمانی را حل نکرد، هدفی دیگر بهسرعت در نظر آمد: ملزم ساختن بیمار به تأیید برساخت تحلیلگر از طریق حافظهٔ خود. در آن کوشش، تأکید اصلی بر مقاومتهای بیمار قرار داشت: هنر اکنون عبارت بود از آشکار ساختن این [مقاومتها] در سریعترین زمان ممکن، در نشان دادن آنها به بیمار و در ترغیب او به رها کردن مقاومتهایش با نفوذ انسانی، اینجاست که تلقین که به عنوان «انتقال» عمل میکند نقش خود را ایفا کرد.
اما هرچه پیشتر رفتیم بیشتر روشن شد که هدفی که تعیین شده بود (این هدف که آنچه ناهشیار بود بایستی هشیار شود) توسط آن روش ضرورتاً قابل دستیابی نیست. بیمار نمیتواند تمام آنچه را که در او واپسرانده شده است به یاد آورد، و آنچه او نمیتواند به یاد آورد ممکن است دقیقاً بخش ضروری آن باشد. بدینسان او هیچ حس یقینی نسبت به صحت برساختی که به او ابلاغ شده است، کسب نمیکند. او ملزم میشود که مصالح واپسرانده را به عنوان یک تجربهٔ معاصر تکرار کند، به جای آنکه، چنانکه درمانگر ترجیح میدهد ببیند، آن را به عنوان چیزی متعلق به گذشته به یاد آورد . این بازتولیدها، که با چنان دقت ناخواستهای پدیدار میشوند، همواره به عنوان موضوع خود، بخشی از زندگی جنسی کودکی، یعنی عقدهٔ ادیپ و مشتقات آن را دارند؛ و آنها همواره در حوزهٔ انتقال رابطهٔ بیمار با درمانگر، به عمل در میآیند. هنگامی که امور به این مرحله رسیدند، میتوان گفت که رواننژندی پیشین اکنون با یک «رواننژندی انتقال» تازه جایگزین شده است. این تلاش درمانگر بوده است که این رواننژندی انتقال را در ظریفترین حدود نگاه دارد: تا حد امکان [مصالح] را به مجرای حافظه براند و اجازه دهد که کمترین حد ممکن به عنوان تکرار پدیدار شود. نسبت بین آنچه به یاد آورده میشود و آنچه بازتولید میشود، از موردی به مورد دیگر تغییر میکند. درمانگر قاعدتاً نمیتواند بیمارش را از این مرحلهٔ درمان معاف دارد. او بایستی وی را وا دارد تا بخشی از زندگی فراموششدهاش را باز-تجربه کند، اما از سوی دیگر بایستی مراقبت کند که بیمار درجهای از کنارهگیری را حفظ کند، که او را قادر سازد، با وجود همه چیز، بازشناسی کند که آنچه واقعیت به نظر میرسد، در واقع تنها انعکاسی از گذشتهای فراموششده است. اگر این امر بتواند با موفقیت حاصل شود، حس یقین بیمار همراه با موفقیت درمانی که وابسته به آن است به دست میآید.
به منظور سهلتر ساختن درک این «اجبار به تکرار» که در طول درمان روانکاوانهٔ افراد رواننژند پدیدار میشود، ما بایستی پیش از هر چیز خود را از این تصور اشتباه خلاص کنیم که آنچه در مبارزهٔ ما علیه مقاومتها با آن سر و کار داریم، مقاومت از جانب ناهشیار است. ناهشیار (یعنی، «واپسرانده») هیچ مقاومتی در برابر تلاشهای درمان عرضه نمیدارد. در واقع، خود آن هیچ کوشش دیگری ندارد جز آنکه از میان فشاری که بر آن سنگینی میکند راه خود را بشکافد و راهش را یا به سوی هشیاری یا به سوی تخلیه از طریق کنشی واقعی بگشاید. مقاومت در طول درمان از همان قشرها و سیستمهای عالیتر ذهن برمیخیزد که در اصل واپسرانی را اجرا کردند. اما این واقعیت که، چنانکه از تجربه میدانیم، انگیزههای مقاومتها، و در واقع خود مقاومتها، در طول درمان در ابتدا ناهشیار هستند، اشارهای به ماست که بایستی کاستیای را در اصطلاحشناسی خود تصحیح کنیم. ما از فقدان وضوح اجتناب خواهیم ورزید اگر تضاد خود را نه بین هشیار و ناهشیار، بلکه بین ایگوی منسجم و واپسرانده برقرار سازیم. این امر قطعی است که بخش زیادی از ایگو خود ناهشیار است، و بهویژه آنچه ممکن است آن را هستهٔ آن توصیف کنیم؛ تنها بخش کوچکی از آن توسط اصطلاح «پیشهشیار» پوشش داده میشود. با جایگزین کردن یک اصطلاحشناسی صرفاً توصیفی با اصطلاحشناسیای که سیستماتیک یا پویشی است، میتوانیم بگوییم که مقاومت بیمار از ایگوی او برمیخیزد، و آنگاه فوراً درمییابیم که اجبار به تکرار بایستی به ناهشیار واپسرانده نسبت داده شود. محتمل به نظر میرسد که این اجبار تنها پس از آنکه کار درمان تا نیمه راه به استقبال آن رفته و واپسرانی را سست کرده باشد، میتواند خود را ابراز کند .
تردیدی نیست که مقاومت ایگوی هشیار و ناهشیار تحت سیطرهٔ اصل لذت عمل میکند: این مقاومت میکوشد از نالذتیای اجتناب ورزد که توسط آزادسازی امر واپسرانده تولید میشود. از سوی دیگر، تلاشهای ما معطوف به فراهم آوردن تحمل آن نالذتی با توسل به اصل واقعیت است. اما اجبار به تکرار، تجلی قدرت امر واپسرانده، چگونه با اصل لذت مرتبط است؟ روشن است که بخش اعظم آنچه تحت اجبار به تکرار باز-تجربه میشود بایستی سبب نالذتی ایگو گردد، چرا که فعالیتهای تکانههای سائق واپسرانده را برملا میسازد. با وجود این، آن نالذتی از نوعی است که ما پیشتر ملاحظه کردهایم و با اصل لذت تناقض ندارد: نالذتی برای یک سیستم و همزمان ارضا برای دیگری.
اما اکنون به واقعیتی جدید و قابلتوجه میرسیم، بدین معنا که اجبار به تکرار همچنین تجربیاتی را از گذشته فرامیخواند که متضمن هیچ امکانی از لذت نیستند، و حتی در زمانهای دور نیز هرگز نمیتوانستهاند برای تکانههای سائق که از آن هنگام واپسرانده شدهاند، ارضایی به بار آورده باشند.
شکوفایی اولیهٔ زندگی جنسی کودکی محکوم به زوال است چراکه آرزوهای آن با واقعیت و با مرحلهٔ ناکافی رشد که کودک بدان نائل شده است، ناسازگارند. آن شکوفایی در محنتبارترین مقتضیات و با همراهی دردناکترین احساسات به پایان میرسد. فقدان عشق و شکست، آسیبی دائمی به حرمتنفس را در قالب یک زخم نارسیسیستی بر جای میگذارند، که به عقیدهٔ من، و همچنین عقیدهٔ مارسینوفسکی (۱۹۱۸)، بیش از هر چیزی در «حس حقارت» که در میان رواننژندان چنین شایع است، سهم دارد. کاوشهای جنسی کودک، که محدودیتهایی توسط رشد جسمانیاش بر آنها تحمیل میشود، به هیچ نتیجهٔ رضایتبخشی منجر نمیگردند؛ از این روست شکایات بعدی نظیر اینکه «من نمیتوانم هیچ کاری را به انجام رسانم؛ من در هیچ چیزی موفق نمیشوم». پیوند محبت، که کودک را قاعدتاً به والد جنس مخالف متصل میسازد، تسلیم ناامیدی، انتظاری بیهوده برای ارضا یا حسادت بر سر تولد کودکی جدید، دلیلی عاری از خطا بر بیوفایی اُبژهٔ محبوب کودک میشود. تلاش خود او برای درست کردن بچه، که با جدیتی تراژیک اجرا میشود، با شرمساری شکست میخورد. مقدار کاهندهٔ محبتی که او دریافت میکند، مطالبات فزایندهٔ تربیت، سخنان درشت و تنبیه گهگاهی، اینها سرانجام میزان کاملی را که او مورد تحقیر واقع شده است، به وی نشان میدهند. اینها چند نمونهٔ تیپیک و دائماً تکرارشونده از شیوههایی هستند که عشق مختص به سن کودکی در آنها به پایان برده میشود.
بیماران تمام این موقعیتهای ناخواسته و عواطف دردناک را در انتقال تکرار میکنند و آنها را با بیشترین نبوغ احیا مینمایند. آنها در پی این هستند که وقفه در درمان را مادامی که هنوز ناتمام است پدید آورند؛ آنها تدبیری میاندیشند تا یک بار دیگر احساس کنند که مورد تحقیر واقع شدهاند، تا درمانگر را ملزم سازند که با شدت با آنها سخن بگوید و با سردی با آنها رفتار کند؛ آنها اُبژههای مناسبی برای حسادتشان مییابند؛ به جای کودکی که در کودکیشان مشتاقانه آرزویش را داشتند، طرح یا وعدهای از هدیهای بزرگ را پیش میکشند، که قاعدتاً بهشکلی محقق میشود. هیچیک از این امور نمیتوانستهاند در گذشته لذتی تولید کرده باشند، و ممکن است چنین فرض شود که اگر آنها به جای گرفتن صورت تجربیاتی تازه، به عنوان خاطرات یا رؤیاها پدیدار میشدند، امروز نالذتی کمتری ایجاد میکردند. آنها البته فعالیتهای سائقهایی هستند که مقصود از آنها نائل شدن به ارضا بوده است؛ اما هیچ درسی از تجربهٔ کهن این فعالیتها که در عوض تنها به نالذتی منجر شده بودند، آموخته نشده است. با وجود آن، آنها تحت فشار یک اجبار تکرار میشوند.
آنچه روانکاوی در پدیدارهای انتقال افراد رواننژند آشکار میسازد، همچنین میتواند در زندگی برخی مردمان نرمال مشاهده شود. تأثری که آنها بروز میدهند این است که توسط سرنوشتی شوم تعقیب میشوند یا به تسخیر قدرتی «اهریمنی» درآمدهاند؛ اما روانکاوی همواره این دیدگاه را اتخاذ کرده است که سرنوشت آنها عمدتاً توسط خودشان چیده شده و توسط تأثیرات اولیهٔ کودکی تعیین شده است. اجباری که در اینجا مشهود است به هیچ وجه با اجبار به تکرار که ما در رواننژندان یافتهایم تفاوتی ندارد، حتی اگر مردمانی که اکنون مشغول بررسیشان هستیم، هرگز هیچ نشانهای از مواجهه با یک تعارض رواننژندانه از طریق تولید علائم نشان نداده باشند. بدینسان ما با مردمانی برخورد کردهایم که تمام روابط انسانیشان نتیجهای یکسان داشته است: نظیر نیکوکاری که پس از مدتی توسط هر یک از افرادی که حمایتشان میکند با خشم رها میشود، هر چقدر هم که آنها از جنبههای دیگر با یکدیگر متفاوت باشند، و بدینسان به نظر میرسد محکوم است تا تمام تلخی ناسپاسی را بچشد؛ یا مردی که تمام دوستیهایش به خیانت توسط دوستش ختم میشود؛ یا مردی که بارها و بارها در طول زندگیاش شخصی دیگر را به جایگاهی با اقتدار عظیم خصوصی یا عمومی برمیکشد و سپس، پس از وقفهای معین، خود او آن اقتدار را واژگون میسازد و او را با شخصی جدید جایگزین میکند؛ یا، باز هم، عاشقی که هر یک از روابط عاشقانهاش با یک زن، از مراحل یکسانی میگذرد و به نتیجهٔ یکسانی میرسد. این «بازگشت جاودانهٔ همان چیز» هنگامی که به رفتار فعالانه از جانب شخص مورد نظر مربوط میشود و هنگامی که میتوانیم در او یک خصیصهٔ منش (character trait) ذاتی را تشخیص دهیم که همواره یکسان باقی میماند و ناچار است تا در تکرار تجربیات یکسان نمود یابد، موجب هیچگونه شگفتی در ما نمیشود. ما بسیار بیشتر تحت تأثیر مواردی قرار میگیریم که در آنها به نظر میرسد سوژه تجربهای منفعلانه دارد، که هیچ نفوذی بر آن ندارد، اما در آن با تکرار همان تقدیر مواجه میشود. برای نمونه، مورد زنی وجود دارد که با سه شوهر پیاپی ازدواج کرد که هر یک از آنها مدت کوتاهی پس از آن بیمار شدند و بایستی توسط او در بستر مرگ پرستاری میشدند. تأثربرانگیزترین تصویر شاعرانه از سرنوشتی اینچنین، توسط تاسو (Tasso) در حماسهٔ رمانتیکش اورشلیم رهایییافته (Gerusalemme Liberata) ارائه شده است. قهرمان آن، تانکرد (Tancred)، ناخواسته محبوبش کلوریندا (Clorinda) را در یک دوئل میکشد، حالی که او [کلوریندا] با زره یک شوالیهٔ دشمن تغییر قیافه داده است. پس از خاکسپاری او، وی راهش را به جنگل جادویی عجیبی میگشاید که سپاه صلیبیون را دچار وحشت میسازد. او با شمشیرش بر درختی بلند ضربه میزند؛ اما خون از بریدگی جاری میشود و صدای کلوریندا، که روحش در درخت محبوس شده است، شنیده میشود که شکوه میکند که او محبوبش را یک بار دیگر مجروح کرده است.
اگر مشاهداتی نظیر اینها را، مبتنی بر رفتار در انتقال و بر تاریخچههای زندگی مردان و زنان، در نظر گیریم، شهامت آن را خواهیم یافت که فرض کنیم واقعاً اجباری به تکرار در ذهن وجود دارد که بر اصل لذت چیره میشود. اکنون نیز متمایل خواهیم بود تا رؤیاهایی را که در رواننژندیهای تروماتیک رخ میدهند و تکانهای که کودکان را به بازی وا میدارد، به این اجبار مربوط سازیم.
اما بایستی خاطرنشان ساخت که تنها در مواردی نادر میتوانیم آثار خالص اجبار به تکرار را، بدون پشتیبانی انگیزههای دیگر، مشاهده کنیم. در مورد بازی کودکان، ما پیشتر بر راههای دیگری تأکید ورزیدیم که ظهور این اجبار ممکن است در آنها تفسیر شود؛ به نظر میرسد که اجبار به تکرار و ارضای سائقی که بیدرنگ لذتبخش است، در اینجا در شراکتی صمیمانه همگرا میشوند. پدیدارهای انتقال آشکارا توسط مقاومتی مورد بهرهبرداری قرار میگیرند که ایگو در اصرار سرسختانهاش بر واپسرانی حفظ میکند؛ اجبار به تکرار، که درمان میکوشد آن را به خدمت خود درآورد، گویی توسط ایگو به سمت خود کشیده میشود (چنانکه ایگو به اصل لذت چسبیده است). بخش بزرگی از آنچه ممکن است به عنوان اجبار سرنوشت توصیف شود، بر مبنایی عقلانی قابلفهم به نظر میرسد؛ بهطوری که ما تحت هیچ ضرورتی نیستیم که یک نیروی انگیزشی جدید و اسرارآمیز را برای تبیین آن فرا بخوانیم.
کمشبههترین نمونه [از چنین نیروی انگیزشیای] شاید نمونهٔ رؤیاهای تروماتیک باشد. اما با تأملی بالغتر، وادار خواهیم شد اذعان کنیم که حتی در سایر نمونهها، تمام زمینه توسط عملکرد نیروهای انگیزشی آشنا پوشش داده نمیشود. آنقدر چیز تبییننشده باقی میماند که فرضیهٔ اجبار به تکرار را توجیه کند، چیزی که به نظر میرسد بدویتر، ابتداییتر، و سائقمندتر از اصل لذت است که بر آن چیره میشود. اما اگر اجبار به تکرار واقعاً در ذهن عمل میکند، مشتاق خواهیم بود چیزی دربارهٔ آن بدانیم، تا دریابیم با چه کارکردی مطابقت دارد، تحت چه شرایطی میتواند پدیدار شود و رابطهاش با اصل لذت چیست، اصلی که، هرچه باشد، ما تاکنون سلطه بر سیر فرآیندهای برانگیختگی در زندگی روانی را به آن نسبت دادهایم.
بخش چهارم
آنچه در پی میآید نظرورزی است، غالباً نظرورزیهایی دور از ذهن که خواننده بنا بر میل فردی خود آن را در نظر خواهد گرفت یا رد خواهد کرد. مضاف بر این، تلاشی است برای دنبال کردن پیگیرانهٔ یک ایده از سر کنجکاوی، برای دیدن اینکه به کجا خواهد انجامید.
نظرورزی روانکاوانه نقطهٔ عزیمت خود را از تأثری میگیرد که برآمده از بررسی فرآیندهای ناهشیار است، و در آن هشیاری ممکن است نه عامترین ویژگی فرآیندهای روانی، بلکه صرفاً کارکرد خاصی از آنها باشد. به زبان فراروانشناختی، حکم میکند که هشیاری کارکرد سیستم خاصی است که آن را به عنوان هشیاری توصیف میکند. آنچه هشیاری به دست میدهد اساساً متشکل است از ادراکات برانگیختگیهایی است که از جهان بیرون میآیند و از احساسات لذت و نالذتی که تنها میتوانند از درون دستگاه روانی برخیزند؛ بنابراین ممکن است که برای سیستم ادراک-هشیاری جایگاهی در فضا تخصیص داد. این سیستم بایستی در مرز میان بیرون و درون قرار داشته باشد؛ بایستی رو به سوی جهان خارج داشته باشد و سیستمهای روانی دیگر را در بر بگیرد. ملاحظه خواهد شد که هیچ چیز متهورانه نویی در این مفروضات وجود ندارد؛ ما صرفاً دیدگاههای مربوط به مکانیابی را که توسط آناتومی مغزی اتخاذ شده پذیرفتهایم که «جایگاه» هشیاری را در قشر مغز، بیرونیترین و پوشانندهترین لایهٔ اندام مرکزی مکانیابی میکند. آناتومی مغزی نیازی ندارد در نظر بگیرد که چرا، از لحاظ آناتومیک، هشیاری بایستی در سطح مغز جای گرفته باشد به جای آنکه با ایمنی در جایی در درونیترین اعماق آن سکنی گزیده باشد. شاید ما در توجیه این وضعیت در مورد سیستم ادراک-هشیاریمان موفقتر باشیم.
هشیاری تنها خصیصهٔ متمایزی نیست که ما به فرآیندهای آن سیستم نسبت میدهیم. بر اساس تأثرات برآمده از تجربهٔ روانکاوانهمان، فرض میکنیم که تمام فرآیندهای برانگیختگی که در سیستمهای دیگر رخ میدهند، ردهای دائمی در آنها بر جای میگذارند که بنیان حافظه را شکل میدهند. پس، چنین ردهای حافظهای، هیچ ارتباطی با واقعیت هشیار شدن ندارند؛ در واقع آنها اغلب هنگامی نیرومندترین و بادوامترین هستند که فرآیندی که آنها را بر جای گذاشته است، فرآیندی بوده که هرگز وارد هشیاری نشده است. با وجود این، برای ما دشوار است باور کنیم که ردهای دائمی برانگیختگی نظیر اینها در سیستم ادراک-هشیاری نیز بر جای میمانند. اگر آنها دائماً هشیار باقی میماندند، خیلی زود برای قابلیت سیستم جهت دریافت برانگیختگیهای تازه محدودیت ایجاد میکردند. از سوی دیگر، اگر آنها ناهشیار بودند، ما با مسئلهٔ تبیین وجود فرآیندهای ناهشیار در سیستمی مواجه میشدیم که کارکردش در غیر این صورت با پدیدار هشیاری همراه بود. به عبارت دیگر، ما با فرضیهمان مبنی بر واگذار کردن فرآیند هشیار شدن به یک سیستم ویژه، هیچ چیز را تغییر نداده و هیچ چیز به دست نمیآوردیم. اگرچه این ملاحظه مطلقاً قاطع نیست، با وجود این ما را بدین سو رهنمون میشود که گمان بریم هشیار شدن و بر جای گذاشتن یک رد حافظه، فرآیندهایی ناسازگار با یکدیگر درون یک سیستم واحد و یکسان هستند. بدینسان بایستی قادر باشیم بگوییم که فرآیند برانگیختگی در سیستم هشیاری هشیار میشود اما هیچ رد دائمیای در آن بر جای نمیگذارد؛ اما برانگیختگی به سیستمهایی که در درون بعدی قرار دارند منتقل میشود و در آنهاست که ردهای آن، که حافظه بر آنها مبتنی است، بر جای میمانند. من همین خطوط را در تصویر شماتیکی که در بخش نظرورزانهٔ تفسیر رؤیا گنجاندم دنبال کردم. بایستی در نظر داشت که از منابع دیگر دانش به اندازهٔ کافی دربارهٔ منشأ هشیاری نداریم؛ بنابراین، هنگامی که ما این گزاره را طرح میریزیم که هشیاری به جای یک رد حافظه برمیخیزد، این حکم شایستهٔ ملاحظه است، به هر حال بر این مبنا که در اصطلاحاتی نسبتاً دقیق صورتبندی شده است.
اگر چنین باشد، پس، سیستم هشیار با این ویژگی خاص مشخص میشود که در آن (برخلاف آنچه در سایر سیستمهای روانی رخ میدهد) فرآیندهای برانگیختگی هیچ تغییر دائمیای در عناصر آن بر جای نمیگذارند، بلکه، به عبارت دیگر در پدیدار هشیار شدن منقضی میشوند. استثنائی از این نوع بر قاعدهٔ کلی، نیازمند آن است که توسط عاملی تبیین شود که منحصراً بر آن تکسیستم صدق میکند. چنین عاملی، که در سایر سیستمها غایب است، ممکن است بهخوبی وضعیت در معرض دید سیستم هشیار باشد، که بدینسان بیدرنگ با جهان خارج هممرز است.
بیایید یک ارگانیسم زنده را در سادهترین شکل ممکن آن به مثابهٔ یک حبابچهٔ تمایزنایافته از مادهای که مستعد تحریک است تصویر کنیم. آنگاه سطحی که رو به سوی جهان خارج دارد، از همان موقعیتش تمایز خواهد یافت و به عنوان اندامی برای دریافت محرکها عمل خواهد کرد. در واقع جنینشناسی، در مقامش به عنوان تکرار تاریخچهٔ رشد، عملاً به ما نشان میدهد که سیستم عصبی مرکزی از اکتودرم (ectoderm) نشأت میگیرد؛ مادهٔ خاکستری قشر مغز مشتقی از لایهٔ سطحی بدوی ارگانیسم باقی میماند و ممکن است برخی از خواص ضروری آن را به ارث برده باشد. آنگاه فرض این امر آسان خواهد بود که در نتیجهٔ ضربهٔ بیوقفهٔ محرکهای بیرونی بر سطح حبابچه، مادهٔ آن تا عمق معینی ممکن است بهطور دائم تغییر یافته باشد، بهطوری که فرآیندهای برانگیختگی سیری متفاوت را در آن نسبت به آنچه در لایههای عمیقتر طی میکنند، بپیمایند. بدینسان پوستهای شکل خواهد گرفت که سرانجام چنان بهطور کامل توسط تحریک «پخته شده» است که مساعدترین شرایط ممکن را برای دریافت محرکها عرضه میدارد و ناتوان از هرگونه تعدیل بیشتر میشود. به زبان سیستم هشیار، این بدان معناست که عناصر آن نمیتوانند دستخوش هیچ تعدیل دائمی بیشتری از گذر برانگیختگی شوند، زیرا آنها پیشاپیش به بیشترین حد ممکن در جنبهٔ مورد بحث تعدیل شدهاند: اما اکنون، آنها قادر شدهاند که سبب پیدایش هشیاری گردند. ایدههای گوناگونی که در حال حاضر قابل راستیآزمایی نیستند ممکن است دربارهٔ ماهیت این تعدیل ماده و فرآیند برانگیختگی شکل بگیرند. ممکن است فرض شود که، در گذر از یک عنصر به عنصری دیگر، یک برانگیختگی بایستی بر مقاومتی غلبه کند، و اینکه کاهش مقاومتی که بدینسان حاصل میشود، همان چیزی است که رد دائمی برانگیختگی، یعنی تسهیل را بنیان مینهد. پس در سیستم هشیار، مقاومتی از این دست برای گذر از یک عنصر به عنصری دیگر دیگر وجود نخواهد داشت.
این تصویر میتواند در ارتباط با تمایز بروئر بین انرژی نیروگذاری ساکن (یا مقید) و متحرک در عناصر سیستمهای روانی درآید؛ عناصر سیستم هشیار حامل هیچ انرژی مقیدی نخواهند بود بلکه تنها حامل انرژیای هستند که قابلیت تخلیهٔ آزادانه را دارد. با وجود این، عجالتاً به نظر میرسد بهترین کار این است که خود را تا حد امکان با احتیاط دربارهٔ این نکات ابراز کنیم. با این حال، این نظرورزی ما را قادر ساخته است تا منشأ هشیاری را در نوعی ارتباط با موقعیت سیستم هشیار و با ویژگیهای [آن] درآوریم.
ویژگیهایی که بایستی به فرآیندهای برانگیختگی که در آن رخ میدهند نسبت داد. اما ما سخن بیشتری دربارهٔ حبابچهٔ زنده با لایهٔ قشری پذیرندهاش داریم. این قطعهٔ کوچک از مادهٔ زنده در میانهٔ جهان خارج که سرشار از قدرتمندترین انرژیهاست معلق است؛ و اگر مجهز به یک سپر محافظ در برابر محرکها نمیبود، توسط تحریکی که از اینها ساطع میشود کشته میشد. این سپر را بدین طریق کسب میکند: بیرونیترین سطح آن از داشتن ساختار مختص به مادهٔ زنده باز میایستد، تا درجهای غیرارگانیک میشود و از آن پس به عنوان یک پوشش یا غشای ویژه که مقاوم در برابر محرکهاست عمل میکند. در نتیجه، انرژیهای جهان خارج قادرند تنها با پارهای از شدت اصلیشان به لایههای زیرین بعدی، که زنده باقی ماندهاند، عبور کنند؛ و این لایهها میتوانند در پس سپر محافظ، خود را وقف دریافت مقادیر محرکی کنند که اجازهٔ عبور از آن را یافتهاند. لایهٔ بیرونی با مرگ خود، تمام لایههای عمیقتر را از سرنوشتی مشابه نجات داده است، مگر آنکه، محرکهایی بدان برسند که چنان قوی باشند که سپر محافظ را بشکافند. حفاظت در برابر محرکها برای ارگانیسم زنده کارکردی تقریباً مهمتر از دریافت محرکهاست. سپر محافظ با ذخیرهٔ انرژی خاص خود تدارک دیده شده است و بایستی پیش و بیش از هر چیز بکوشد تا شیوههای خاص تبدیل انرژی را که در آن عمل میکنند، در برابر اثراتی که توسط انرژیهای عظیم دستاندرکار در جهان خارج تهدید میشوند، حفظ کند، اثراتی که متمایل به یکسانسازی آنها و از این رو متمایل به نابودی هستند. مقصود اصلی دریافت محرکها، کشف جهت و ماهیت محرکهای بیرونی است؛ و برای آن کافی است تا نمونههای کوچکی از جهان خارج گرفته شود، تا در مقادیر اندک از آن نمونهبرداری شود. در ارگانیسمهای بسیار رشدیافته، لایهٔ قشری پذیرندهٔ آن حبابچهٔ پیشین، دیری است که به اعماق درونی بدن عقبنشینی کرده است، اگرچه بخشهایی از آن بر روی سطح، بلافاصله در زیر سپر عمومی در برابر محرکها بر جای ماندهاند. اینها اندامهای حسی هستند، که اساساً متشکل از تجهیزاتی برای دریافت اثرات خاص معینی از تحریکاند، اما همچنین شامل تمهیداتی ویژه برای حفاظت بیشتر در برابر مقادیر بیش از حد تحریک و برای دفع انواع نامناسب محرکها هستند. این خصیصهٔ آنهاست که تنها با مقادیر بسیار کوچک تحریک بیرونی سر و کار دارند و تنها نمونههایی از جهان خارج را اخذ میکنند. آنها را شاید بتوان با شاخکهایی مقایسه کرد که تمام مدت مشغول پیشرویهای آزمایشی به سوی جهان خارج و سپس عقبنشینی از آن هستند.
در این نقطه به خود جرأت میدهم تا برای لحظهای به موضوعی بپردازم که سزاوار جامعترین بررسیهاست. در نتیجهٔ کشفیات معین روانکاوانه، ما امروز در جایگاهی هستیم که وارد بحثی دربارهٔ قضیهٔ کانتی شویم مبنی بر اینکه زمان و مکان «صورتهای ضروری تفکر» هستند. ما آموختهایم که فرآیندهای روانی ناهشیار فینفسه «بیزمان» هستند. این در وهلهٔ نخست بدین معناست که آنها به لحاظ زمانی سامان نیافتهاند، که زمان به هیچ وجه آنها را تغییر نمیدهد و اینکه ایدهٔ زمان نمیتواند بر آنها اطلاق شود. اینها ویژگیهایی منفی هستند که تنها در صورتی میتوانند بهوضوح درک شوند که مقایسهای با فرآیندهای روانی هشیار صورت پذیرد. از سوی دیگر، به نظر میرسد ایدهٔ انتزاعی ما از زمان تماماً از روش کار سیستم ادراک-هشیاری (Pcpt.-Cs.) مشتق شده باشد و مطابق با ادراکی از جانب خود آن نسبت به آن روش کار باشد. این شیوهٔ کارکرد شاید راه دیگری را برای فراهم آوردن یک سپر در برابر محرکها تشکیل دهد. میدانم که این ملاحظات بایستی بسیار مبهم به گوش رسند، اما باید خود را به همین اشارات محدود سازم.
ما خاطرنشان کردهایم که حبابچهٔ زنده چگونه با سپری در برابر محرکهای جهان خارج تدارک دیده شده است؛ و پیشتر نشان داده بودیم که لایهٔ قشری مجاور آن سپر بایستی به عنوان اندامی برای دریافت محرکها از بیرون تمایز یابد. با وجود این، این قشر حساس، که قرار است بعداً به سیستم هشیار بدل شود، برانگیختگیهایی را نیز از درون دریافت میکند. موقعیت سیستم بین خارج و داخل و تفاوت بین شرایط حاکم بر دریافت برانگیختگیها در این دو مورد، تأثیری تعیینکننده بر کارکرد سیستم و کل دستگاه روانی دارد. رو به سوی خارج، این سیستم در برابر محرکها محافظت میشود، و مقادیر برانگیختگی که بر آن اصابت میکنند تنها تأثیری تقلیلیافته دارند. رو به سوی داخل هیچ سپری نمیتواند وجود داشته باشد؛ برانگیختگیهای موجود در لایههای عمیقتر مستقیماً و با مقداری تقلیلنیافته به درون سیستم امتداد مییابند، تا آنجا که برخی از ویژگیهای آنها سبب پیدایش احساساتی در سری لذت-نالذتی میشوند. با وجود این، برانگیختگیهایی که از درون میآیند، در شدتشان و در سایر جنبههای کیفی (شاید در دامنهشان) با روش کار سیستم متناسبتر از محرکهایی هستند که از جهان خارج به درون سرازیر میشوند. این وضعیت امور دو نتیجهٔ قطعی به بار میآورد. نخست، احساسات لذت و نالذتی (که شاخصی برای آنچه در درون دستگاه رخ میدهد هستند) بر تمام محرکهای بیرونی غلبه دارند. و دوم، شیوهای خاص برای سر و کار داشتن با هرگونه برانگیختگی درونی اتخاذ میشود که افزایشی بیش از حد بزرگ در نالذتی تولید کند: گرایشی وجود دارد تا با آنها چنان رفتار شود که گویی نه از درون، بلکه از بیرون عمل میکنند، تا بدین وسیله ممکن شود که سپر محافظ در برابر محرکها به عنوان وسیلهای برای دفاع در برابر آنها به کار انداخته شود. این منشأ فرافکنی است، که مقدر است چنین نقش بزرگی در سببشناسی فرآیندهای آسیبشناختی ایفا کند.
بهگمانم این ملاحظات آخر ما را به درک بهتری از سلطهٔ اصل لذت رساندهاند؛ اما هنوز نوری بر مواردی که با آن سلطه تناقض دارند، افکنده نشده است. بنابراین بیایید یک گام فراتر رویم. ما هرگونه برانگیختگی از بیرون را که به اندازهٔ کافی قدرتمند باشد تا در سپر محافظ رخنه کند، به عنوان «تروماتیک» توصیف میکنیم. به نظرم مفهوم تروما ضرورتاً متضمن ارتباطی از این نوع است با رخنهای در یک سد که در غیر این صورت در برابر محرک کارآمد میبود. رویدادی نظیر یک ترومای بیرونی ناگزیر اختلالی در مقیاس وسیع در کارکرد انرژی ارگانیسم برمیانگیزد و هر اقدام دفاعی ممکن را به حرکت در میآورد. همزمان، اصل لذت برای لحظهای از کار میافتد. دیگر هیچ امکانی برای جلوگیری از غرق شدن دستگاه روانی با مقادیر بزرگ محرک وجود ندارد، و مسئلهای دیگر در عوض برمیخیزد، مسئلهٔ تسلط یافتن بر مقادیر محرکی که به درون رخنه کردهاند و مقید کردن آنها در معنای روانی، تا بتوانند سپس دفع شوند.
نالذتی خاص درد جسمانی احتمالاً نتیجهٔ آن است که سپر محافظ در ناحیهای محدود شکافته شده است. آنگاه جریانی مداوم از برانگیختگیها از بخش پیرامونی مربوطه به دستگاه مرکزی ذهن وجود دارد، نظیر آنچه بهطور نرمال تنها میتوانست از درون دستگاه برخیزد . و ما انتظار خواهیم داشت که ذهن چگونه به این تهاجم واکنش نشان دهد؟ انرژی نیروگذاری (cathectic energy) از همه سو فراخوانده میشود تا نیروگذاریهای انرژی مکفی را در حوالی رخنه فراهم آورد. یک «پاد نیروگذاری» (anticathexis) در مقیاسی عظیم برپا میشود، که به نفع آن تمام سیستمهای روانی دیگر تهی میشوند، بهطوری که کارکردهای روانی باقیمانده بهطور گسترده فلج یا تقلیل مییابند. ما بایستی بکوشیم تا درسی از نمونههایی نظیر این بگیریم و از آنها به عنوان مبنایی برای نظرورزیهای فراروانشناختیمان استفاده کنیم. پس، از مورد حاضر، ما استنتاج میکنیم که سیستمی که خود قویاً نیروگذاری شده است، قادر است تا جریانی اضافی از انرژی تازهوارد را جذب کند و آن را به نیروگذاری ساکن بدل سازد، یعنی آن را به لحاظ روانی مقید کند. هرچه نیروگذاری ساکن خود سیستم بالاتر باشد، به نظر میرسد نیروی مقیدکنندهٔ آن بزرگتر باشد؛ بنابراین، بهطور معکوس، هرچه نیروگذاری آن پایینتر باشد، ظرفیت کمتری برای جذب انرژی ورودی خواهد داشت و پیامدهای چنین رخنهای در سپر محافظ در برابر محرکها، بایستی شدیدتر باشند. به این دیدگاه نمیتوان بهحق اعتراض کرد که افزایش نیروگذاری در اطراف رخنه میتواند بسیار سادهتر به عنوان نتیجهٔ مستقیم تودههای برانگیختگی ورودی تبیین شود. اگر چنین میبود، دستگاه روانی صرفاً افزایشی در نیروگذاریهای انرژیاش دریافت میکرد، و ماهیت فلجکنندهٔ درد و تهیدستی تمام سیستمهای دیگر تبییننشده باقی میماندند. پدیدارهای بسیار شدید تخلیه نیز که درد موجب پیدایش آنها میشود بر تبیین ما تأثیر نمیگذارند، زیرا آنها به شیوهای بازتابی رخ میدهند، یعنی، آنها بدون مداخلهٔ دستگاه روانی حاصل میشوند. عدم قطعیت تمام بحثهای ما دربارهٔ آنچه فراروانشناسی توصیف میکنیم البته ناشی از این واقعیت است که ما هیچ چیز از ماهیت فرآیند برانگیختگی که در عناصر سیستمهای روانی رخ میدهد نمیدانیم، و اینکه احساس نمیکنیم موجه باشیم تا هیچ فرضیهای در این باب طرحریزی کنیم. در نتیجه ما تمام مدت با عاملی ناشناخته و بزرگ عمل میکنیم، که ملزم هستیم آن را به هر فرمول تازهای منتقل کنیم. میتوان معقولانه فرض کرد که این فرآیند برانگیختگی میتواند با انرژیهایی که به لحاظ کمی متغیرند اجرا شود؛ همچنین ممکن است محتمل به نظر رسد که بیش از یک کیفیت داشته باشد (برای نمونه، در ماهیت دامنه). به عنوان عاملی جدید، ما فرضیهٔ بروئر را مد نظر قرار دادهایم که بارهای انرژی در دو شکل رخ میدهند؛ بهطوری که ما مجبوریم بین دو نوع نیروگذاری سیستمهای روانی یا عناصر آنها تمایز قائل شویم، یک نیروگذاری آزادانه سیال که به سوی تخلیه فشار میآورد و یک نیروگذاری ساکن. شاید بتوانیم گمان بریم که مقید کردن انرژیای که به درون دستگاه روانی سرازیر میشود، عبارت است از تغییر آن از یک حالت آزادانه سیال به یک حالت ساکن.
به گمانم، ما میتوانیم با احتیاط جرأت کنیم تا رواننژندی تروماتیک معمول را به عنوان پیامد ایجاد رخنهای گسترده در سپر محافظ در برابر محرکها در نظر گیریم. به نظر میرسد این امر نظریهٔ قدیمی و سادهلوحانهٔ شوک را احیا میکند، در تضادی آشکار با نظریهٔ متأخرتر و به لحاظ روانشناختی بلندپروازانهتر که اهمیت سببشناختی را نه به آثار خشونت مکانیکی، بلکه به وحشت و تهدید جان نسبت میدهد. با وجود این، این دیدگاههای متضاد آشتیناپذیر نیستند؛ و دیدگاه روانکاوانه دربارهٔ رواننژندی تروماتیک با نظریهٔ شوک در خامترین شکل آن یکسان نیست. دومی ذات شوک را آسیب مستقیم به ساختار مولکولی یا حتی ساختار بافتشناختی عناصر سیستم عصبی میداند؛ حال آنکه آنچه ما میجوییم تا درک کنیم، اثرات تولیدشده بر اندام ذهن توسط رخنه در سپر محافظ در برابر محرکها و توسط مشکلاتی است که در پی آن میآیند. و ما هنوز اهمیت را به عنصر وحشت نسبت میدهیم. این [وحشت] ناشی از فقدان هرگونه آمادگی اضطرابی، شامل فقدان بیشنیروگذاری (hypercathexis) سیستمهایی است که نخستین دریافتکنندگان محرک میبودند. به علت نیروگذاری پایین آنها، آن سیستمها در جایگاه خوبی برای مقید کردن مقادیر ورودی برانگیختگی نیستند و پیامدهای رخنه در سپر محافظ، به همان نسبت آسانتر حاصل میشوند. آنگاه ملاحظه خواهد شد که آمادگی اضطرابی و بیشنیروگذاری سیستمهای پذیرنده، آخرین خط سپر دفاعی در برابر محرکها را تشکیل میدهند. در مورد شمار قابل توجهی از تروماها، تفاوت بین سیستمهایی که ناآماده هستند و سیستمهایی که از طریق بیشنیروگذاری بهخوبی آمادهاند، ممکن است عاملی تعیینکننده در تعیین نتیجه باشد؛ هرچند جایی که قدرت یک تروما از حد معینی تجاوز کند، این عامل بیشک از اهمیت ساقط خواهد شد. تحقق آرزوها، چنانکه میدانیم، به شیوهای توهمگونه توسط رؤیاها حاصل میشود، و تحت سلطهٔ اصل لذت، این امر کارکرد آنها شده است. اما در خدمت آن اصل نیست که رؤیاهای بیماران مبتلا به رواننژندیهای تروماتیک، آنها را با چنان نظمی به وضعیتی بازمیگردانند که تروما در آن رخ داد. بلکه میتوانیم فرض کنیم که رؤیاها در اینجا کمک میکنند تا وظیفهٔ دیگری اجرا شود، که بایستی پیش از آنکه سلطهٔ اصل لذت حتی بتواند آغاز شود، به انجام رسد. این رؤیاها با بسط دادن اضطرابی که فقدان آن علت رواننژندی تروماتیک بود در تلاشاند تا بر محرک به صورت عطفبهماسبق تسلط یابند. آنها بدینسان نمایی از کارکرد دستگاه روانی را به ما ارزانی میدارند که، اگرچه با اصل لذت تناقض ندارد، با وجود این مستقل از آن است و به نظر میرسد بدویتر از مقصود کسب لذت و اجتناب از نالذتی باشد.
پس به نظر میرسد اینجا مکانی است که در آن، برای نخستین بار، استثنایی بر این گزاره که رؤیاها تحقق آرزو هستند، پذیرفته شود. رؤیاهای اضطرابی، چنانکه مکرراً و با جزئیات نشان دادهام، چنین استثنایی را عرضه نمیدارند. و نه «رؤیاهای تنبیهی»، زیرا آنها صرفاً تحقق آرزوی ممنوعه را با تنبیهی مناسب برای آن جایگزین میسازند؛ یعنی، آنها آرزوی حس گناه را برآورده میسازند که واکنشی به تکانهٔ طردشده است. اما غیرممکن است که رؤیاهایی را که مشغول بحث آنها بودهایم و در رواننژندیهای تروماتیک رخ میدهند، یا رؤیاهایی را که در طول روانکاویها تروماهای روانی دوران کودکی را به یاد میآورند، به عنوان تحقق آرزو طبقهبندی کنیم. در عوض آنها، در اطاعت از اجبار به تکرار برمیخیزند، اگرچه درست است که در تحلیل، آن اجبار توسط آرزویی (که بهواسطهٔ «تلقین» ترغیب میشود) برای احضار آنچه فراموش و واپسرانده شده است، حمایت میگردد. بدینسان به نظر میرسد که کارکرد رؤیاها، که عبارت است از کنار نهادن هر انگیزهای است که ممکن است خواب را مختل سازد، از طریق تحقق بخشیدن به آرزوهای تکانههای مزاحم، کارکرد اصلی آنها نیست. برای آنها ممکن نمیبود که آن کارکرد را اجرا کنند تا زمانی که کل زندگی روانی سلطهٔ اصل لذت را پذیرفته باشد. اگر یک «آن سوی اصل لذت» وجود دارد، تنها منطقی است بپذیریم که زمانی نیز وجود داشته است، پیش از آنکه مقصود رؤیاها تحقق آرزوها بوده باشد. این امر متضمن هیچگونه انکاری از کارکرد بعدی آنها نخواهد بود. اما اگر این قاعدهٔ کلی یک بار شکسته شده باشد، پرسشی دیگر برمیخیزد. آیا رؤیاهایی که، با نظر به مقیدسازی روانی تأثرات تروماتیک، از اجبار به تکرار اطاعت میکنند، آیا چنین رؤیاهایی ممکن نیست در خارج از تحلیل نیز رخ دهند؟ و پاسخ تنها میتواند یک آری قاطع باشد.
من در جای دیگر استدلال کردهام که «رواننژندیهای جنگ» (تا آنجا که آن اصطلاح متضمن چیزی بیش از ارجاعی به مقتضیات آغاز بیماری باشد) ممکن است بهخوبی رواننژندیهای تروماتیکی باشند که توسط تعارضی در ایگو تسهیل شدهاند. واقعیتی که پیشتر بدان ارجاع دادم مبنی بر اینکه آسیب جسمانی فاحشی که همزمان توسط تروما ایجاد شده باشد شانس بسط رواننژندی را کاهش میدهد، قابلفهم میگردد اگر شخص دو واقعیت را در نظر داشته باشد که توسط پژوهش روانکاوانه مورد تأکید قرار گرفتهاند: نخست آنکه، آشفتگی مکانیکی بایستی به عنوان یکی از منابع برانگیختگی جنسی شناخته شود، و دوم آنکه، بیماریهای دردناک و تبدار، مادامی که تداوم دارند، تأثیری قدرتمند بر توزیع لیبیدو اعمال میکنند. بدینسان، از یک سو، خشونت مکانیکی تروما مقداری از برانگیختگی جنسی را آزاد میسازد که، به علت فقدان آمادگی اضطرابی، اثری تروماتیک خواهد داشت؛ اما، از سوی دیگر، آسیب جسمانی همزمان، با طلب کردن یک بیشنیروگذاری (hypercathexis) نارسیسیستی اندام مجروح ، مازاد برانگیختگی را مقید میسازد. همچنین بهخوبی میدانیم، هرچند نظریهٔ لیبیدو هنوز استفادهٔ کافی از این واقعیت نکرده است که اختلالات شدیدی در توزیع لیبیدو نظیر ماخولیا، بهطور موقت توسط بیماری ارگانیک عارضشده پایان مییابند، و در واقع حتی وضعیت کاملاً بسطیافتهٔ جنون زودرس (dementia praecox) نیز در همین مقتضیات، قابلیت بهبودی موقتی را دارد.
بخش پنجم
این واقعیت که لایهٔ قشری که محرکها را دریافت میکند فاقد هرگونه سپر محافظ در برابر برانگیختگیهای درونی است، بایستی این نتیجه را داشته باشد که این انتقالهای اخیر محرک دارای وزنی مسلط در اهمیت اقتصادی باشند و اغلب موجب اختلالات اقتصادی قابل مقایسه با رواننژندیهای تروماتیک شوند. پربسامدترین منابع این برانگیختگی درونی آنهایی هستند که به عنوان «سائقهای» ارگانیسم توصیف میشوند، نمایندگان تمام نیروهایی که در درون بدن نشأت میگیرند و به دستگاه روانی منتقل میشوند که همزمان مهمترین و مبهمترین عنصر پژوهش روانشناختی هستند.
شاید چندان عجولانه پنداشته نشود که فرض کنیم تکانههای برآمده از سائقها به نوع فرآیندهای عصبی مقید تعلق ندارند، بلکه متعلق به فرآیندهای آزادانه متحرکی هستند که به سوی تخلیه فشار میآورند. بهترین بخش آنچه ما از این فرآیندها میدانیم، از مطالعهمان دربارهٔ کار رؤیا مشتق شده است. ما در آنجا کشف کردیم که فرآیندها در سیستمهای ناهشیار بهطور بنیادین متفاوت از فرآیندها در سیستمهای پیشهشیار (یا هشیار) هستند. در ناهشیار، نیروگذاریهای روانی میتوانند بهآسانی کاملاً منتقل، جابهجا و متراکم شوند. با وجود این، چنین رفتاری اگر بر مصالح پیشهشیار اعمال میشد تنها میتوانست نتایجی نامعتبر تولید کند؛ و این امر توجیهگر ویژگیهای آشنایی است که توسط رؤیاهای آشکار به نمایش درمیآیند، پس از آنکه روی بقایای پیشهشیار روز قبل، مطابق با قوانین فعال در ناهشیار کار شده باشد. من نوع فرآیند یافتشده در ناهشیار را به عنوان فرآیند روانی «اولیه» توصیف کردم، در تمایز با فرآیند «ثانویه» که همانی است که در زندگی بیداری نرمال ما حاکم است. از آنجا که تمام تکانههای سائق سیستمهای ناهشیار را به عنوان نقطهٔ اصابت خود دارند، بهسختی نوآوریای محسوب میشود که بگوییم آنها از فرآیند اولیه اطاعت میکنند. باز هم، آسان است که فرآیند روانی اولیه را با نیروگذاری آزادانه متحرک بروئر و فرآیند ثانویه را با تغییرات در نیروگذاری مقید یا تونیک او یکی بدانیم . اگر چنین باشد، این وظیفهٔ اقشار عالیتر دستگاه روانی خواهد بود که برانگیختگی سائقی را که به فرآیند اولیه میرسد، مقید سازند. ناکامی در اجرایی کردن این مقیدسازی، اختلالی مشابه با یک رواننژندی تروماتیک برمیانگیزد؛ و تنها پس از آنکه مقیدسازی به انجام رسیده باشد برای سلطهٔ اصل لذت (و تعدیل آن، اصل واقعیت) ممکن خواهد بود که بدون بازداری پیش رود. تا آن زمان، وظیفهٔ دیگر دستگاه روانی، یعنی وظیفهٔ تسلط یافتن بر برانگیختگیها یا مقید ساختن آنها، تقدم خواهد داشت، در واقع نه در مخالفت با اصل لذت، بلکه مستقل از آن و تا حدودی با نادیده انگاشتن آن.
تجلیات یک اجبار به تکرار (که ما وقوع آن را در فعالیتهای اولیهٔ زندگی روانی کودکی و همچنین در میان رویدادهای درمان روانکاوانه توصیف کردهایم) تا درجهٔ بالایی یک خصیصهٔ سائقمند را به نمایش میگذارند و، هنگامی که در مخالفت با اصل لذت عمل میکنند، ظاهری از یک نیروی «اهریمنی» دستاندرکار به دست میدهند. در مورد بازی کودکان به نظر میرسید که کودکان تجربیات ناخوشایند را بدین دلیل اضافی تکرار میکنند که میتوانند با فعال بودن، بسیار کاملتر بر یک تأثر قدرتمند تسلط یابند تا زمانی که صرفاً آن را منفعلانه تجربه میکردند. هر تکرار تازه به نظر میرسد تسلطی را که آنها در جستوجویش هستند تقویت میکند. کودکان همچنین نمیتوانند از تکرار تجربیات لذتبخششان به اندازهٔ کافی سیر شوند، و در اصرارشان مبنی بر اینکه تکرار بایستی یکسان باشد، سرسخت هستند. این خصیصهٔ منش بعداً ناپدید میشود. اگر یک لطیفه برای بار دوم شنیده شود تقریباً هیچ اثری تولید نمیکند؛ یک نمایش تئاتر هرگز بار دوم تأثری به بزرگی بار اول ایجاد نمیکند؛ در واقع، بهسختی ممکن است بزرگسالی را که از خواندن کتابی بسیار لذت برده است، متقاعد کرد که فوراً آن را بازخوانی کند. همواره «تازگی» شرط لذت بردن است. اما کودکان هرگز از درخواست از یک بزرگسال برای تکرار بازیای که به آنها نشان داده یا با آنها انجام داده است خسته نخواهند شد، تا زمانی که او برای ادامه دادن بیش از حد فرسوده شود. و اگر برای کودکی داستانی زیبا گفته شده باشد، او اصرار خواهد ورزید که آن را بارها و بارها بشنود تا اینکه داستانی جدید بشنود؛ و او بیرحمانه شرط خواهد کرد که تکرار بایستی یکسان باشد و هرگونه تغییری را که راوی ممکن است مرتکب شود تصحیح خواهد کرد، اگرچه آنها ممکن است واقعاً به امید کسب تأییدی تازه انجام شده باشند. هیچیک از اینها با اصل لذت تناقض ندارد؛ تکرار، باز-تجربهٔ چیزی یکسان، فینفسه منبعی از لذت است. برعکس، در مورد شخصی در تحلیل، اجبار به تکرار رویدادهای کودکیاش در انتقال، آشکارا اصل لذت را از هر جهت نادیده میگیرد. بیمار به شیوهای کاملاً نوزادوار رفتار میکند و بدینسان به ما نشان میدهد که ردهای حافظهٔ واپسراندهٔ تجربیات بدویاش در او در حالتی مقید حاضر نیستند و در واقع به معنایی ناتوان از اطاعت از فرآیند ثانویه هستند. بهعلاوه، آنها دقیقاً مدیون همین واقعیت مقید نبودن هستند که ظرفیت شکل دادن به یک فانتزی آرزومندانه را در پیوند با بقایای روز قبل دارا هستند که در یک رؤیا پدیدار میشود. همین اجبار به تکرار غالباً به عنوان مانعی برای درمان با ما مواجه میشود هنگامی که در پایان یک تحلیل میکوشیم بیمار را ترغیب کنیم تا خود را کاملاً از درمانگرش جدا سازد. همچنین میتوان فرض کرد که هنگامی که مردمان ناآشنا با تحلیل ترسی مبهم احساس میکنند، هراسی از بیدار کردن چیزی که، آنگونه که حس میکنند، بهتر است مسکوت بماند. آنچه در بنیاد از آن میترسند ظهور این اجبار همراه با اشارهاش به تسخیر توسط قدرتی «اهریمنی» است.
اما محمول «سائقمند» بودن چگونه با اجبار به تکرار مرتبط است؟ در این نقطه نمیتوانیم از این بدگمانی بگریزیم که ممکن است به رد یک ویژگی جهانشمول سائقها و شاید زندگی ارگانیک بهطور کلی برخورده باشیم که تاکنون بهوضوح بازشناسی نشده یا دستکم بهصراحت مورد تأکید قرار نگرفته است. پس به نظر میرسد که سائق عبارت است از یک فشار ذاتی در زندگی ارگانیک برای احیای حالت پیشین اموری که موجود زنده مجبور شده است تحت فشار نیروهای مزاحم بیرونی آن را رها کند؛ یعنی، نوعی کشسانی ارگانیک، یا به بیان دیگر، تجلی لختی ذاتی در زندگی ارگانیک است .
این دیدگاه دربارهٔ سائقها برای ما عجیب مینماید زیرا ما عادت کردهایم که در آنها عاملی را ببینیم که به سوی تغییر و تحول پیش میرود، حال آنکه اکنون از ما خواسته شده است که دقیقاً خلاف آن را در آنها بازشناسی کنیم، یعنی تجلی ماهیت محافظهکارانهٔ مادهٔ زنده. از سوی دیگر، ما خیلی زود نمونههایی از زندگی جانوری را به یاد میآوریم که به نظر میرسد این دیدگاه را تأیید میکنند که سائقها به لحاظ تاریخی تعین یافتهاند. برای نمونه، ماهیهای معینی در زمان تخمریزی مهاجرتهای پرزحمتی را بر عهده میگیرند تا تخمهایشان را در آبهای خاصی که بسیار دور از مأواهای معمول آنهاست بگذارند. به عقیدهٔ بسیاری از زیستشناسان، آنچه آنها انجام میدهند صرفاً جستوجوی مکانهایی است که گونهشان سابقاً در آن ساکن بوده اما در گذر زمان آنها را با [مکانهای] دیگر مبادله کرده است. باور بر این است که تبیین یکسانی بر پروازهای پرندگان مهاجر صدق میکند، اما ما بهسرعت از ضرورت جستوجو برای نمونههای بیشتر معاف میشویم، با این تأمل که تأثیرگذارترین ادله مبنی بر وجود یک اجبار به تکرار ارگانیک، در پدیدارهای وراثت و واقعیات جنینشناختی نهفته است. ما میبینیم چگونه نطفهٔ یک حیوان زنده مجبور است در سیر تحول خود، ساختارهای تمام اشکالی را که از آنها نشأت گرفته است، بازتکرار کند (حتی اگر تنها به شیوهای گذرا و مختصر باشد)، به جای آنکه بهسرعت از طریق کوتاهترین مسیر به سوی شکل نهاییاش پیش رود. این رفتار تنها تا درجهٔ بسیار خفیفی قابل اسناد به علل مکانیکی است، و تبیین تاریخی بنا بر این نمیتواند نادیده گرفته شود. همچنین قدرت بازسازی یک اندام ازدسترفته از طریق رویاندن دوبارهٔ اندامی بسیار مشابه، تا مراتب بالای قلمرو جانوری امتداد مییابد.
ما با این اعتراض موجه روبهرو خواهیم شد که ممکن است بهخوبی چنین باشد که، علاوه بر سائقهای محافظهکار که به سوی تکرار پیش میروند، ممکن است [سائقهای] دیگری باشند که به سوی پیشرفت و تولید اشکال جدید پیش روند. این استدلال یقیناً نبایستی نادیده گرفته شود، و در مرحلهای بعد مورد توجه قرار خواهد گرفت. اما عجالتاً وسوسهکننده است که فرضیهای را تا نتیجهگیری منطقیاش دنبال کنیم که [میگوید] تمام سائقها متمایل به احیای یک حالت پیشین امور هستند. نتیجه ممکن است تأثری از عرفان یا از ژرفنمایی ساختگی به دست دهد؛ اما ما میتوانیم احساس کنیم که کاملاً از داشتن هرگونه مقصودی از این دست در نظر، مبرا هستیم. ما تنها نتایج متین پژوهش یا تأمل مبتنی بر آن را میجوییم؛ و هیچ آرزویی نداریم تا در آن نتایج کیفیتی جز یقین بیابیم .
پس فرض میکنیم که همهٔ سائقهای ارگانیک ماهیتی محافظهکارانه دارند، بهلحاظ تاریخی اکتسابیاند و گرایشی بنیادین به بازگرداندن وضعیتهای پیشین دارند. از این فرض چنین برمیآید که پدیدارهای رشد ارگانیک بایستی به مداخلات بیرونیِ اخلالگر و انحرافآفرین نسبت داده شوند. موجود زندهٔ نخستین، از همان آغاز، هیچ میلی به دگرگونی نداشته است؛ اگر شرایط ثابت میماندند، کاری جز تکرار پیوستهٔ همان مسیر زندگی انجام نمیداد. در نهایت، آنچه ردّ خود را بر دگرگونی ارگانیسمها برجای گذاشته است، بایستی تاریخ زمینی باشد که در آن زندگی میکنیم و نسبت آن با خورشید. هر تعدیلی که بدینسان بر مسیر زندگی ارگانیسم تحمیل میشود، بهوسیلهٔ سائقهای ارگانیکِ محافظهکار پذیرفته میشود و برای تکرارهای بعدی ذخیره میگردد. از اینرو، این سائقها ناگزیر بهگونهای ظاهر میشوند که گویی نیروهایی معطوف به تغییر و پیشرفتاند، حال آنکه در واقع فقط در پی آناند که از راههایی هم کهنه و هم نو، به هدفی بس کهن دست یابند. افزون بر این، ممکن است همین هدف نهایی، کل تکاپوی ارگانیک را تعیین کند. اگر هدف زندگی وضعیتی از امور میبود که هرگز پیش از آن تحقق نیافته بود، چنین امری با سرشت محافظهکارانهٔ سائقها در تناقض قرار میگرفت. برعکس، این هدف بایستی حالتی کهن از امور باشد، وضعیتی آغازین که موجود زنده در زمانی یا زمانی دیگر از آن جدا شده و میکوشد از طریق راههای پرپیچوخم، راههایی که بسط آنها هدایتکنندهٔ مسیر تحول است به آن بازگردد. اگر بنا باشد این گزاره را بهعنوان حقیقتی بپذیریم که هیچ استثنایی برنمیدارد، یعنی اینکه هر موجود زندهای به دلایل درونی میمیرد و بار دیگر به حالت غیرارگانیک بازمیگردد، آنگاه ناچار خواهیم بود بگوییم که «هدف تمام زندگی مرگ است» و، با نگاهی به گذشته، اینکه «چیزهای بیجان پیش از چیزهای زنده وجود داشتهاند».
ویژگیهای زندگی، در زمانی، در مادهٔ بیجان، بهواسطهٔ کنش نیرویی فراخوانده شدند که ما هیچ تصوری از ماهیت آن نمیتوانیم صورتبندی کنیم. این رخداد شاید از حیث نوع، مشابه همان فرآیندی بوده باشد که بعدها به بسط هشیاری در قشری معین از مادهٔ زنده انجامید. تنشی که در آن هنگام در آنچه تا آن زمان مادهای بیجان بود پدید آمد، در پی آن بود که خود را خنثی سازد. بدینسان، نخستین سائق پا به عرصهٔ وجود نهاد: سائق بازگشت به حالت بیجان. در آن زمان، مردن برای مادهٔ زنده هنوز امری آسان بود؛ سیر زندگی آن احتمالاً تنها مسیری کوتاه را طی میکرد، مسیری که جهت آن را ساختار شیمیاییِ زندگیِ نوپا تعیین میکرد. شاید برای مدتی طولانی، مادهٔ زنده بدینگونه پیوسته از نو پدید میآمد و بهسادگی میمرد، تا آنکه تأثیرات بیرونیِ تعیینکننده به نحوی دگرگون شدند که مادهٔ همچنان باقیمانده را ناگزیر ساختند هرچه بیشتر از مسیر اصلی زندگی خود منحرف شود و پیش از رسیدن به هدفش، یعنی مرگ، انحرافاتی هرچه پیچیدهتر را از سر بگذراند. این راههای پرپیچوخم بهسوی مرگ، که بهوسیلهٔ سائقهای محافظهکار با وفاداری حفظ شدهاند، بدینسان امروزه تصویر پدیدارهای زندگی را پیش روی ما میگذارند. اگر ما بهنحو قاطع بر ماهیت صرفاً محافظهکارانهٔ سائقها پای بفشاریم، نمیتوانیم به هیچ تصورات دیگری دربارهٔ خاستگاه و هدف زندگی دست یابیم.
دلالتها در باب گروههای بزرگ سائقها که، چنانکه ما بر این باوریم، در پس پدیدارهای زندگی در ارگانیسمها قرار دارند، نبایستی کمتر گیجکننده جلوه کنند. فرضیهٔ سائقهای صیانت نفس، آنگونه که ما آن را به همهٔ موجودات زنده نسبت میدهیم، در تقابلی آشکار با این ایده قرار دارد که زندگی سائقها در کلیت خود در خدمت پدید آوردن مرگ است. در این چشمانداز، اهمیت نظری سائقهای صیانت نفس، اثبات خود و تسلط، بهنحو چشمگیری کاهش مییابد. اینها سائقهای جزئی هستند که کارکردشان آن است که تضمین کنند ارگانیسم مسیر خود را بهسوی مرگ طی خواهد کرد و همهٔ راههای ممکن بازگشت به وجود غیرارگانیک را جز آنهایی که در خود ارگانیسم درونیاند دفع کند. بدینسان، دیگر ناچار نیستیم با آن عزم معماگون ارگانیسم برای حفظ وجود خویش در برابر هر مانعی دستوپنجه نرم کنیم که گنجاندن آن در هر بافت نظریای بهغایت دشوار است. آنچه برای ما باقی میماند این واقعیت است که ارگانیسم آرزو دارد تنها به شیوهٔ خود بمیرد. به این معنا، این نگهبانان زندگی نیز، در اصل، گماشتگان مرگ بودهاند. از اینرو، وضعیتی پارادوکسیکال پدید میآید: ارگانیسم زنده با بیشترین انرژی علیه رویدادهایی، در واقع، علیه خطراتی مبارزه میکند که میتوانند به او یاری رسانند تا به هدف زندگیاش، از راهی کوتاه و بهواسطهٔ نوعی مدار کوتاه، هرچه سریعتر دست یابد. با وجود این، چنین رفتاری دقیقاً همان چیزی است که تلاشهای صرفاً سائقمند را، در تقابل با کوششهای هوشمندانه، مشخص میسازد.
اما بیایید لحظهای درنگ و تأمل کنیم. نمیتواند چنین باشد. سائقهای جنسی، که نظریهٔ رواننژندیها جایگاه کاملاً ویژهای به آنها میدهد، تحت سیمایی بسیار متفاوت پدیدار میشوند.
فشار بیرونی که دامنهای دائماً فزاینده از دگرگونی را برمیانگیزد، خود را بر هر ارگانیسمی تحمیل نکرده است. بسیاری موفق شدهاند تا زمان حال در سطح نازل خود باقی بمانند. بسیاری از چنین مخلوقاتی، هرچند نه همه، که بایستی شبیه مراحل اولیهٔ حیوانات و گیاهان عالیتر باشند، بهواقع امروز زنده هستند. به همان طریق، تمام مسیر بسط به سوی مرگ طبیعی توسط تمام موجودهای ابتدایی که بدن پیچیدهٔ یکی از ارگانیسمهای عالیتر را تشکیل میدهند، پیموده نمیشود. برخی از آنها، یعنی سلولهای نطفه، احتمالاً ساختار اصلی مادهٔ زنده را حفظ میکنند و، پس از زمانی معین، با مکمل کامل آمادگیهای سائقی موروثی و تازهکسبشدهشان، خود را از ارگانیسم به مثابهٔ یک کل جدا میسازند. این دو ویژگی ممکن است دقیقاً همان چیزی باشند که آنها را قادر میسازد تا وجودی مستقل داشته باشند. تحت شرایط مساعد، آنها شروع به بسط یافتن میکنند، یعنی، تکرار عملکردی که وجودشان را مدیون آن هستند؛ و سرانجام یک بار دیگر بخشی از مادهشان بسط خود را تا پایان پی میگیرد، در حالی که بخشی دیگر به عنوان نطفهٔ باقیماندهٔ تازه، بار دیگر به آغاز فرآیند بسط بازمیگردد. بنابراین، این سلولهای نطفه علیه مرگ مادهٔ زنده کار میکنند و موفق میشوند برای آن چیزی را کسب کنند که ما تنها میتوانیم به عنوان نامیرایی بالقوه در نظر گیریم، هرچند آن ممکن است معنایی بیش از دراز کردن جاده به سوی مرگ نداشته باشد. ما بایستی این واقعیت را در بالاترین درجه حائز اهمیت تلقی کنیم که این کارکرد سلول نطفه تقویت میشود، یا تنها زمانی ممکن میگردد، که با سلول دیگری شبیه به خود و با وجود این متفاوت از خود درآمیزد.
سائقهایی که مراقب سرنوشت این ارگانیسمهای ابتدایی هستند که پس از [مرگ] کل فرد زنده میمانند، که برای آنها پناهگاهی امن فراهم میآورند مادامی که در برابر محرکهای جهان خارج بیدفاع هستند، که ملاقات آنها با سایر سلولهای نطفه را موجب میشوند، و غیره، اینها گروه سائقهای جنسی را تشکیل میدهند. آنها به همان معنایی محافظهکار هستند که سایر سائقها هستند، از آن رو که حالات پیشین مادهٔ زنده را بازمیگردانند؛ اما آنها تا درجهٔ بالاتری محافظهکار هستند از آن رو که بهویژه در برابر تأثیرات بیرونی مقاوم هستند؛ و آنها به معنای دیگری نیز محافظهکار هستند از آن رو که زندگی را برای مدتی نسبتاً طولانی حفظ میکنند . آنها سائقهای حقیقی زندگی هستند. آنها علیه مقصود سایر سائقها عمل میکنند، که به دلیل کارکردشان، به سوی مرگ رهنمون میشوند؛ و این واقعیت نشان میدهد که تقابلی میان آنها و سایر سائقها وجود دارد، تقابلی که اهمیتش دیری است توسط نظریهٔ رواننژندیها بازشناسی شده است. گویی زندگی ارگانیسم با ضرباهنگی متزلزل حرکت میکند. یک گروه از سائقها به جلو میشتابد تا به هدف نهایی زندگی با بیشترین سرعت ممکن نائل شود؛ اما هنگامی که مرحلهٔ خاصی در پیشروی حاصل شد، گروه دیگر به نقطهای معین به عقب میجهد تا آغازی تازه انجام دهد و بدینسان سفر را طولانی کند. و با وجود اینکه قطعی است که میل جنسی (سکسوالیته) و تمایز میان جنسها هنگامی که زندگی آغاز شد وجود نداشتند، این امکان باقی میماند که سائقهایی که قرار بود بعداً به عنوان جنسی توصیف شوند، ممکن است از همان ابتدا در کار بوده باشند، و ممکن است درست نباشد که تنها در زمانی بعدتر بود که آنها کار مخالفت با فعالیتهای «سائقهای ایگو» را آغاز کردند .
بیایید اکنون خودمان برای لحظهای به عقب بازگردیم و در نظر بگیریم که آیا اصلاً هیچ مبنایی برای این نظرورزیها وجود دارد. آیا واقعاً چنین است که، جدا از سائقهای جنسی، هیچ سائقی وجود ندارد که در پی احیای حالت پیشین امور نباشد؟ که هیچ [سائقی] وجود ندارد که هدفش حالتی از امور باشد که هرگز پیش از این بدان نائل نشده باشند؟ من هیچ نمونهٔ قطعیای از جهان ارگانیک نمیشناسم که با توصیفی که بدینسان پیشنهاد کردهام تناقض داشته باشد. بیشک هیچ سائق جهانشمولی به سوی بسط عالیتر در جهان جانوری یا گیاهی قابل مشاهده نیست، با وجود اینکه انکارناپذیر است که بسط در واقع در آن جهت رخ میدهد. اما از یک سو، هنگامی که ما اعلام میکنیم یک مرحله از بسط عالیتر از دیگری است، این امر اغلب صرفاً مسئلهٔ عقیده است، و از سوی دیگر زیستشناسی به ما میآموزد که بسط عالیتر در یک جنبه، غالباً با پسرفت در جنبهای دیگر متوازن میشود یا [وزن پسرفت] بر آن میچربد. بهعلاوه، فرمهای جانوری فراوانی وجود دارند که از مراحل اولیهشان میتوانیم استنتاج کنیم که بسط آنها، برعکس، ماهیتی پسرونده به خود گرفته است. هم بسط عالیتر و هم پسرفت ممکن است بهخوبی پیامدهای سازگاری با فشار نیروهای بیرونی باشند؛ و در هر دو مورد نقشی که توسط سائقها ایفا میشود ممکن است محدود به حفظ (در قالب یک منبع درونی لذت) یک تعدیل الزامی باشد .
همچنین شاید برای بسیاری از ما دشوار باشد که این باور را رها کنیم که سائقی به سوی کمال در موجودات انسانی در کار است، که آنها را به سطح بالای کنونی دستاورد عقلانی و والایش اخلاقیشان رسانده است و ممکن است انتظار رود که مراقب بسط آنها به سوی ابرانسانها باشد. با وجود این، من هیچ ایمانی به وجود هیچگونه سائق درونی اینچنینی ندارم و نمیتوانم ببینم این توهم خیرخواهانه چطور بایستی حفظ شود. بسط کنونی موجودات انسانی، آنگونه که به نظر من میرسد، نیازمند هیچ تبیین متفاوتی از [تبیین] حیوانات نیست. آنچه در اقلیتی از افراد انسانی به عنوان یک تکانهٔ خستگیناپذیر به سوی کمال بیشتر پدیدار میشود، میتواند بهآسانی به عنوان نتیجهٔ واپسرانی سائق درک شود که تمام آنچه در تمدن انسانی ارزشمندترین است، بر آن مبتنی است. سائق واپسرانده هرگز از تلاش برای ارضای کامل باز نمیایستد، که عبارت از تکرار یک تجربهٔ اولیهٔ ارضا خواهد بود. هیچ تشکیلات جانشین یا واکنشی و هیچ والایشهایی برای رفع تنش مداوم سائق واپسرانده کفایت نخواهند کرد؛ و تفاوت مقداری میان لذت ارضایی که مطالبه میشود و آن [لذتی] که واقعاً حاصل میگردد است که عامل رانشگر را فراهم میآورد که اجازهٔ هیچ توقفی را در هیچ جایگاه نائلشدهای نخواهد داد، بلکه، به قول شاعر، «مهارناشده همواره به پیش میراند» . راه بازگشت که به ارضای کامل منجر میشود، قاعدتاً توسط مقاومتهایی که واپسرانیها را حفظ میکنند، مسدود شده است. پس هیچ چارهای نیست جز پیشروی در جهتی که رشد هنوز در آن آزاد است، اگرچه بدون هیچ چشماندازی از به پایان رساندن فرآیند یا قادر بودن به رسیدن به هدف. فرآیندهای دخیل در شکلگیری یک فوبیای رواننژندانه، که چیزی جز تلاشی برای فرار از ارضای یک سائق نیست، مدلی از شیوهٔ پیدایش این «سائق به سوی کمال» مفروض را به ما عرضه میدارند، سائقی که احتمالاً نمیتواند به هر موجود انسانی نسبت داده شود. شرایط پویشی برای بسط آن، در واقع، بهطور جهانشمول حاضرند؛ اما تنها در مواردی نادر است که وضعیت اقتصادی به نظر میرسد که تولید این پدیدار را مساعدت میکند.
من تنها کلمهای خواهم افزود تا پیشنهاد کنم که تلاشهای اروس برای ترکیب مواد ارگانیک در وحدتهای هرچه بزرگتر، احتمالاً جانشینی برای این «سائق به سوی کمال» فراهم میآورند که ما نمیتوانیم وجودش را بپذیریم. پدیدارهایی که به آن نسبت داده میشوند، به نظر میرسد توسط این تلاشهای اروس، که در پیوند با نتایج واپسرانی در نظر گرفته شوند، قابل تبیین باشند.
بخش ششم
ماحصل کاوش ما تاکنون، ترسیم تمایزی تند و تیز بین «سائقهای ایگو» و سائقهای جنسی، و این دیدگاه بوده است که اولی فشاری به سوی مرگ و دومی به سوی طولانی کردن زندگی اعمال میکند. اما این نتیجهگیری ناگزیر از بسیاری جهات حتی برای خودمان رضایتبخش نیست. بهعلاوه، در واقع تنها دربارهٔ گروه نخست سائقهاست که میتوانیم ماهیتی محافظهکارانه، یا بهتر بگوییم پسرونده، مطابق با اجبار به تکرار را اسناد دهیم. زیرا بنا بر فرضیهٔ ما، سائقهای ایگو از زنده شدن مادهٔ بیجان برمیخیزند و در جستجوی این هستند که حالت بیجان را احیا کنند؛ حال آنکه در خصوص سائقهای جنسی، اگرچه درست است که آنها حالات بدوی ارگانیسم را بازتولید میکنند، آنچه آنها آشکارا با هر وسیلهٔ ممکن هدف گرفتهاند، درآمیختگی دو سلول نطفه است که به شیوهای خاص تمایز یافتهاند. اگر این اتحاد صورت نپذیرد، سلول نطفه همراه با تمام عناصر دیگر ارگانیسم چندسلولی میمیرد. تنها با این شرط است که کارکرد جنسی میتواند زندگی سلول را طولانی کند و ظاهری از نامیرایی به آن ببخشد. اما آن رویداد مهم در بسط مادهٔ زنده چیست که در تولید مثل جنسی، یا در پیشدرآمد آن، آمیختگی دو پروتیست [protista]، در حال تکرار شدن است؟ ما نمیتوانیم بگوییم؛ و در نتیجه احساس آسودگی خواهیم کرد اگر معلوم شود که کل ساختار استدلال ما اشتباه بوده است. تقابل بین سائقهای ایگو یا مرگ و سائقهای جنسی یا زندگی آنگاه دیگر برقرار نخواهد بود و اجبار به تکرار دیگر اهمیتی را که ما به آن نسبت دادهایم، نخواهد داشت.
پس، بیایید به یکی از مفروضاتی بازگردیم که پیشتر ایجاد کردهایم، با این انتظار که قادر خواهیم بود انکاری قاطع به آن بدهیم. ما نتیجهگیریهای دامنهداری از این فرضیه استخراج کردهایم که تمام مادهٔ زنده ناچار است بنا بر علل درونی بمیرد. ما این فرض را بدینسان بیمهابا انجام دادیم زیرا به نظرمان نمیرسد که یک فرض باشد. ما عادت کردهایم که فکر کنیم واقعیت چنین است، و در فکرمان توسط نوشتههای شاعرانمان تقویت میشویم. شاید ما این باور را اتخاذ کردهایم زیرا آسایشی در آن وجود دارد. اگر قرار است خودمان بمیریم، و ابتدا عزیزترین کسانمان را در مرگ از دست بدهیم، تسلیم شدن به قانون بیرحم طبیعت، به [ضرورت] والا، آسانتر از [تسلیم شدن به] شانسی است که شاید میشد از آن گریخت. با وجود این، ممکن است که این باور به ضرورت درونی مُردن تنها یکی دیگر از آن توهماتی باشد که ما خلق کردهایم «تا بار هستی را تاب آوریم» . این یقیناً باوری بدوی نیست. مفهوم «مرگ طبیعی» برای نژادهای ابتدایی کاملاً بیگانه است؛ آنها هر مرگی را که در میانشان رخ میدهد به نفوذ یک دشمن یا یک روح خبیث نسبت میدهند. بنابراین ما بایستی روی به زیستشناسی آوریم تا اعتبار این باور را بیازماییم.
اگر چنین کنیم، ممکن است از دریافتن اینکه چه توافق اندکی بین زیستشناسان در باب موضوع مرگ طبیعی وجود دارد و اینکه، در واقع، کل مفهوم مرگ در دستان ایشان محو میگردد، دچار حیرت شویم. این واقعیت که، دستکم در میان حیوانات عالی، طول عمر متوسط ثابتی وجود دارد، طبیعتاً به نفع وجود چیزی همچون مرگ بر اثر علل طبیعی استدلال میکند. اما این تأثر هنگامی که در نظر گیریم حیوانات بزرگ معین و گیاهان درختسان غولپیکر معینی به سنی بسیار بالا، و سنی که در حال حاضر قابل محاسبه نیست، نائل میشوند، خنثی میگردد. مطابق با انگارهٔ عظیم ویلهلم فلیس (۱۹۰۶)، تمام پدیدارهای زندگی که توسط ارگانیسمها به نمایش در میآیند و همچنین، بیشک، مرگ آنها، با تکمیل دورههایی ثابت پیوند دارند، که بیانگر وابستگی دو نوع مادهٔ زنده (یکی نر و دیگری ماده) به سال خورشیدی هستند. با وجود این، هنگامی که میبینیم نفوذ نیروهای بیرونی با چه سهولت و چه دامنهای قادر است تاریخ ظهور پدیدارهای حیاتی را (بهویژه در جهان گیاهی) تعدیل کند، آنها را تسریع نماید یا باز دارد، بایستی تردیدهایی بر صلابت فرمولهای فلیس، یا دستکم بر اینکه آیا قوانین وضعشده توسط او تنها عوامل تعیینکننده هستند یا خیر، افکنده شود.
بهزعم ما، بیشترین علاقه معطوف به پرداختی است که در نوشتههای وایسمن (۱۸۸۲، ۱۸۸۴، ۱۸۹۲، و غیره) به موضوع طول عمر و مرگ ارگانیسمها اختصاص یافته است. او بود که تقسیم مادهٔ زنده به بخشهای میرا و نامیرا را معرفی کرد. بخش میرای بدن در معنای محدودتر «سوما» (soma) است که بهتنهایی دستخوش مرگ طبیعی میشود. از سوی دیگر، سلولهای نطفه، بهطور بالقوه نامیرا هستند، تا آنجا که قادرند، تحت شرایط مساعد معین، به فردی جدید بسط یابند، یا به عبارت دیگر، خود را با سومایی جدید احاطه کنند (وایسمن، ۱۸۸۴).
آنچه در این [موضوع] ما را تحت تأثیر قرار میدهد، تمثیل غیرمنتظره با دیدگاه خود ماست، که از مسیری چنین متفاوت بدان نائل شدیم. وایسمن، با نگریستن به مادهٔ زنده از لحاظ مورفولوژیک، در آن بخشی را میبیند که مقدر است بمیرد، سوما، بدن جدا از مادهای که با جنسیت و وراثت سر و کار دارد، و بخشی نامیرا، ژرمپلاسم (germ-plasm)، که با بقای گونه، با تولید مثل سر و کار دارد. ما، از سوی دیگر، که نه با مادهٔ زنده بلکه با نیروهای عملکننده در آن سر و کار داریم، بدینجا رهنمون شدهایم تا دو نوع سائق را متمایز سازیم: آنهایی که میجویند تا آنچه را زنده است به سوی مرگ هدایت کنند، و دیگران، یعنی سائقهای جنسی، که دائماً در تلاش برای نوسازی زندگی و نائل شدن به آن هستند. این همچون یک نتیجهٔ پویشی برای نظریهٔ مورفولوژیک وایسمن به گوش میرسد.
اما ظاهر یک همخوانی معنادار، بهمحض آنکه دیدگاههای وایسمن دربارهٔ مسئلهٔ مرگ را کشف کنیم، محو میگردد. زیرا او تمایز میان سومای میرا و ژرمپلاسم نامیرا را تنها به ارگانیسمهای چندیاخته مربوط میسازد؛ در ارگانیسمهای تکیاخته فرد و سلول تولید مثلی هنوز یکی و همان هستند (وایسمن، ۱۸۸۲، ۳۸). بدینسان او در نظر میگیرد که ارگانیسمهای تکیاخته بهطور بالقوه نامیرا هستند، و اینکه مرگ تنها با متازوآی (metazoa) چندیاخته ظهور مییابد. درست است که این مرگ ارگانیسمهای عالی مرگی طبیعی است، مرگی ناشی از علل درونی؛ اما بر هیچ خصیصهٔ آغازین مادهٔ زنده بنیان نهاده نشده است (وایسمن، ۱۸۸۴، ۸۴) و نمیتواند به عنوان ضرورتی مطلق که مبنایش در خود طبیعت زندگی است، در نظر گرفته شود (وایسمن، ۱۸۸۲، ۳۳). مرگ بیشتر مسئلهٔ مصلحت است، تجلی سازگاری با شرایط بیرونی زندگی؛ زیرا، هنگامی که سلولهای بدن یک بار به سوما و ژرمپلاسم تقسیم شده باشند، طول عمر نامحدود زندگی فردی، تجملی کاملاً بیمورد خواهد شد. هنگامی که این تمایز در ارگانیسمهای چندیاخته ایجاد شد، مرگ ممکن و قرین مصلحت گشت. از آن زمان، سومای ارگانیسمهای عالی در دورههایی ثابت بنا بر دلایل درونی مرده است، در حالی که پروتیستها (protista) نامیرا ماندهاند. از سوی دیگر، چنین نیست که تولید مثل تنها همزمان با مرگ پدید آمده باشد. برعکس، این خصیصهای آغازین در مادهٔ زنده است، نظیر رشد (که از آن نشأت گرفته است)، و زندگی از نخستین آغاز خود بر روی زمین مداوم بوده است (وایسمن، ۱۸۸۴، ۸۴ و بعد).
بیدرنگ ملاحظه خواهد شد که اذعان کردن بدین شیوه که ارگانیسمهای عالی دارای مرگی طبیعی هستند، کمک بسیار اندکی به ماست. زیرا اگر مرگ اکتسابی متأخر در ارگانیسمها باشد، آنگاه هیچ بحثی نمیتواند باشد که سائقهای مرگ از همان آغاز زندگی بر روی این زمین وجود داشتهاند. ارگانیسمهای چندیاخته ممکن است بنا بر دلایل درونی، به علت تمایزیافتگی معیوب یا نقصهایی در سوختوسازشان بمیرند، اما این موضوع از منظر مسئلهٔ ما فاقد جذابیت است. مضاف بر این، شرحی از منشأ مرگ بدینگونه، بسیار کمتر با شیوههای معمول تفکر ما در تضاد است تا فرض عجیب «سائقهای مرگ».
بحثی که به دنبال پیشنهادات وایسمن درگرفت، تا آنجا که من درمییابم، به هیچ نتایج قاطعی در هیچ جهتی منجر نشد. برخی نویسندگان به دیدگاههای گوته (۱۸۸۳) بازگشتند که مرگ را نتیجهٔ مستقیم تولید مثل میدانست. هارتمن (۱۹۰۶، ۲۹) ظهور یک «بدن مرده»، بخشی مرده از مادهٔ زنده را به عنوان ملاک مرگ در نظر نمیگیرد، بلکه مرگ را به عنوان «خاتمهٔ رشد فردی» تعریف میکند. در این معنا پروتوزوآ (protozoa) نیز میرا هستند؛ در مورد آنها مرگ همواره با تولید مثل همزمان است، اما تا حدودی توسط آن محو میشود، زیرا تمام مادهٔ حیوان والد ممکن است مستقیماً به نوزاد خردسال منتقل شود.
اندکی بعد پژوهش معطوف به آزمون تجربی بر روی ارگانیسمهای تکیاخته در باب نامیرایی ادعاشدهٔ مادهٔ زنده شد. یک زیستشناس آمریکایی، وودراف (۱۹۱۴)، که با یک اینفوزوئن (infusorian) مژکدار، یعنی «حیوانک دمپایی» (slipper-animalcule)، آزمایش میکرد، که با شکافت به دو فرد تولید مثل میکند، تا نسل ۳۰۲۹ ام (که در آن نقطه آزمایش را قطع کرد) مداومت ورزید، در حالی که در هر نوبت یکی از محصولات جزئی را منزوی میکرد و در آب تازه قرار میداد. این نوادهٔ دور نخستین حیوانک دمپایی دقیقاً به اندازهٔ جد خود سرزنده بود و هیچ نشانهای از پیر شدن یا زوال نشان نداد. بدینسان، تا آنجا که ارقامی از این دست چیزی را ثابت میکنند، به نظر میرسید نامیرایی پروتیستها (protista) بهطور تجربی قابلاثبات باشد.
آزمایشگران دیگر به نتایج متفاوتی رسیدند. موپا (۱۸۸۸)، کالکینز (۱۹۰۲) و دیگران، در تضاد با وودراف، دریافتند که پس از شمار معینی از تقسیمها، این اینفوزوآ ضعیفتر میشوند، در اندازه تقلیل مییابند، دچار فقدان بخشی از سازمانبندی خود میشوند و سرانجام میمیرند، مگر آنکه تدابیر احیاگر معینی در مورد آنها اعمال شود. اگر چنین باشد، به نظر میرسد پروتوزوآ پس از مرحلهای از پیری (senescence) دقیقاً مانند حیوانات عالی میمیرند و بدینسان کاملاً با حکم وایسمن مبنی بر اینکه مرگ اکتسابی متأخر در ارگانیسمهای زنده است، تناقض دارند.
از مجموع این آزمایشها دو واقعیت پدیدار میشوند که به نظر میرسد تکیهگاهی محکم به ما عرضه میدارند.
نخست: اگر دو تا از حیوانکها، در لحظهای پیش از آنکه نشانههای پیری را بروز دهند، قادر باشند با یکدیگر درآمیزند، یعنی «همآمیزی» (conjugate) کنند (که اندکی پس از آن بار دیگر از هم جدا میشوند)، آنها از پیر شدن نجات مییابند و «باز-جوان» میشوند. همآمیزی بیشک پیشدرآمد تولید مثل جنسی مخلوقات عالیتر است؛ این امر هنوز بیارتباط با تکثیر است و محدود به آمیختن مواد دو فرد است («آمفیمیکسیس» [amphimixis] وایسمن). با وجود این، اثرات احیاگر همآمیزی میتواند با عوامل تحریککنندهٔ معین، با تغییرات در ترکیب مایعی که تغذیهشان را فراهم میکند، با بالا بردن دمایشان یا با تکان دادن آنها جایگزین شود. ما به یاد آزمایش مشهور جی. لوب (۱۹۰۹) میافتیم، که در آن، بهواسطهٔ محرکهای شیمیایی معین، او تقسیم را در تخمهای توتیای دریایی القا کرد، فرآیندی که بهطور نرمال تنها پس از باروری میتواند رخ دهد.
دوم: با وجود این محتمل است که اینفوزوآ در نتیجهٔ فرآیندهای حیاتی خودشان به مرگی طبیعی میمیرند. زیرا تناقض بین یافتههای وودراف و دیگران ناشی از آن است که او برای هر نسل مایع مغذی تازه فراهم کرده بود. اگر او از انجام این کار فروگذار میکرد، همان نشانههای پیری را مشاهده میکرد که سایر آزمایشگران. او نتیجه گرفت که حیوانکها توسط محصولات سوختوساز که به درون مایع پیرامونی بیرون میراندند، آسیب میدیدند. او آنگاه قادر بود تا قاطعانه اثبات کند که تنها محصولات سوختوساز خود آن بود که نتایجی مرگبار برای نوع خاص حیوانک داشت. زیرا همان حیوانکهایی که اگر در مایع مغذی خودشان متراکم میشدند ناگزیر تلف میگردیدند، در محلولی که از محصولات زائد گونهای با خویشاوندی دور اشباع شده بود، شکوفا میشدند. بنابراین، یک اینفوزوئن، اگر به حال خود رها شود، به علت تخلیهٔ ناقص محصولات سوختوساز خودش به مرگی طبیعی میمیرد (ممکن است که همین ناتوانی علت نهایی مرگ تمام حیوانات عالی نیز باشد).
در این نقطه این پرسش ممکن است بهخوبی در ذهن ما برخیزد که آیا با تلاش برای حل مسئلهٔ مرگ طبیعی از طریق مطالعهٔ پروتوزوآ، اصلاً هیچ مقصودی حاصل میشود؟ سازمانبندی بدوی این مخلوقات ممکن است شرایط مهمی را از چشمان ما پنهان سازد که، اگرچه در واقع در آنها نیز حاضر است، تنها در حیوانات عالی مرئی میشود که در آنها قادرند بیانی مورفولوژیک بیابند. و اگر دیدگاه مورفولوژیک را رها کنیم و دیدگاه پویشی را اتخاذ نماییم، این امر برای ما کاملاً علیالسویه میگردد که آیا میتوان نشان داد که مرگ طبیعی در پروتوزوآ رخ میدهد یا خیر. مادهای که بعداً به عنوان نامیرا بازشناسی میشود، هنوز در آنها از [مادهٔ] میرا جدا نشده است. نیروهای سائقی که در پی این هستند تا زندگی را به سوی مرگ هدایت کنند، ممکن است در پروتوزوآ نیز از ابتدا فعال باشند، و با این حال اثرات آنها ممکن است چنان توسط نیروهای حفظکنندهٔ زندگی پنهان شده باشند که یافتن هرگونه شواهد مستقیمی از حضورشان بسیار دشوار باشد. بهعلاوه، ملاحظه کردهایم که مشاهدات انجامشده توسط زیستشناسان به ما اجازه میدهد فرض کنیم که فرآیندهای درونی از این دست که منجر به مرگ میشوند، در پروتیستها نیز رخ میدهند. اما حتی اگر معلوم شود که پروتیستها در معنای مورد نظر وایسمن نامیرا هستند، حکم او مبنی بر اینکه مرگ اکتسابی متأخر است، تنها بر پدیدارهای آشکار آن صدق میکند و فرض فرآیندهایی را که متمایل به سوی آن هستند، غیرممکن نمیسازد.
بدینسان انتظار ما مبنی بر اینکه زیستشناسی قاطعانه با بازشناسی سائقهای مرگ تناقض داشته باشد، برآورده نشده است. ما مختاریم تا به مشغول داشتن خود با امکان آنها ادامه دهیم، اگر دلایل دیگری برای انجام این کار داشته باشیم. شباهت خیرهکننده بین تمایز وایسمن از سوما و ژرمپلاسم و جداسازی سائقهای مرگ از سائقهای زندگی توسط ما، پابرجا میماند و اهمیت خود را حفظ میکند.
ما میتوانیم برای لحظهای بر این دیدگاه بهغایت دوگانهانگارانه از زندگی سائقها درنگ کنیم. مطابق با نظریهٔ ای. هرینگ (۱۸۷۸)، دو نوع فرآیند دائماً در مادهٔ زنده در کار هستند، که در جهاتی متضاد عمل میکنند، یکی سازنده یا همگونساز و دیگری ویرانگر یا ناهمگونساز. آیا میتوانیم جرأت کنیم تا در این دو جهت که توسط فرآیندهای حیاتی اتخاذ شدهاند، فعالیت دو تکانهٔ سائقیمان، یعنی سائقهای زندگی و سائقهای مرگ را بازشناسی کنیم؟ به هر حال، چیز دیگری هست که نمیتوانیم نسبت به آن بیاعتنا بمانیم. ما ناخواسته مسیرمان را به سوی لنگرگاه فلسفهٔ شوپنهاور هدایت کردهایم. برای او مرگ «نتیجهٔ حقیقی و تا آن حد هدف زندگی» است ، حال آنکه سائق جنسی تجسم ارادهٔ معطوف به زندگی است.
بیایید تلاشی متهورانه برای برداشتن گامی دیگر به جلو صورت دهیم. عموماً چنین در نظر گرفته میشود که اتحاد شماری از سلولها در یک انجمن حیاتی، خصیصهٔ چندسلولی ارگانیسمها، به وسیلهای برای طولانی کردن زندگیشان بدل شده است. یک سلول کمک میکند تا زندگی دیگری حفظ شود، و اجتماع سلولها میتواند زنده بماند حتی اگر سلولهای منفرد مجبور باشند بمیرند. ما پیشتر شنیدهایم که همآمیزی نیز، یعنی آمیختگی موقتی دو ارگانیسم تکیاخته، اثری حفظکنندهٔ زندگی و باز-جوانکننده بر هر دوی آنها دارد. بر این اساس، ممکن است تلاش کنیم تا نظریهٔ لیبیدو را که در روانکاوی بدان نائل شدهایم، بر رابطهٔ متقابل سلولها اعمال کنیم. ممکن است فرض کنیم که سائقهای زندگی یا سائقهای جنسی که در هر سلول فعال هستند، سلولهای دیگر را به عنوان اُبژهٔ خود میگیرند، که آنها تا حدی سائقهای مرگ (یعنی، فرآیندهای برپاشده توسط آنها) را در آن سلولها خنثی میکنند و بدینسان زندگی آنها را حفظ مینمایند؛ در حالی که سلولهای دیگر همین کار را برای آنها انجام میدهند، و باز دیگرانی خود را در اجرای این کارکرد لیبیدویی قربانی میسازند. سلولهای نطفه خود به شیوهای کاملاً «نارسیسیستی» رفتار خواهند کرد، تا از عبارتی استفاده کنیم که عادت کردهایم در نظریهٔ رواننژندیها برای توصیف یک فرد کامل به کار بریم که لیبیدوی خود را در ایگویش نگاه میدارد و هیچیک از آن را در نیروگذاریهای روانی اُبژه خرج نمیکند. سلولهای نطفه، لیبیدوی خود، یعنی فعالیتِ سائقهای زندگیِ خویش را برای خود لازم دارند، آنهم بهمنزلهٔ ذخیرهای در برابر فعالیتِ سازندهٔ خطیرِ بعدیشان. (سلولهای نئوپلاسمهای بدخیم که ارگانیسم را نابود میسازند نیز شاید بایستی به همین معنا به عنوان نارسیسیستی توصیف شوند: آسیبشناسی آماده است تا نطفههای آنها را به عنوان مادرزاد در نظر گیرد و ویژگیهای جنینی به آنها نسبت دهد.) بدین طریق لیبیدوی سائقهای جنسی ما با اروس شاعران و فیلسوفان که تمام چیزهای زنده را در کنار هم نگاه میدارد، منطبق خواهد شد.
پس در اینجا فرصتی برای نگاهی به عقب بر رشد کُند نظریهٔ لیبیدوی ما وجود دارد. در وهلهٔ نخست، تحلیل رواننژندیهای انتقال، تقابل میان «سائقهای جنسی»، که معطوف به سوی یک اُبژه هستند، و برخی سائقهای دیگر را که ما بسیار ناکافی با آنها آشنا بودیم و آنها را موقتاً به عنوان «سائقهای ایگو» توصیف کردیم، بر توجه ما تحمیل کرد. جایگاهی در صدر در میان اینها، ضرورتاً به سائقهایی داده شد که در خدمت صیانت نفس بودند. غیرممکن بود بگوییم چه تمایزات دیگری قرار بود در بین آنها ترسیم شود. هیچ دانشی به عنوان بنیانی برای علم روانشناختی حقیقی ارزشمندتر از درکی تقریبی از ویژگیهای مشترک و خصیصههای متمایز ممکن سائقها نمیبود. اما در هیچ ناحیهای از روانشناسی ما بیشتر در تاریکی کورمال نمیرفتیم. هر کسی وجود هر تعداد سائق یا «سائق بنیادین» را که برمیگزید فرض میکرد، و با آنها شعبدهبازی میکرد، نظیر فیلسوفان طبیعی یونان باستان با چهار عنصرشان؛ خاک، باد، آتش و آب. روانکاوی، که نمیتوانست از ایجاد برخی مفروضات دربارهٔ سائقها بگریزد، در ابتدا به تقسیمبندی عامهپسند سائقها که در عبارت «گرسنگی و عشق» نمود یافته بود، پایبند ماند. دستکم هیچ چیز دلبخواهانهای در این وجود نداشت؛ و با کمک آن تحلیل رواننژندیهای روانی تا مسافتی قابل توجه به جلو برده شد. مفهوم «میل جنسی (سکسوالیته)»، و همزمان [مفهوم] سائق جنسی، درست است، بایستی بسط مییافت تا چیزهای بسیاری را پوشش دهد که نمیتوانستند ذیل کارکرد تولید مثلی طبقهبندی شوند؛ و این امر هیاهوی نهچندان کمی را در جهانی سختگیر، محترم یا صرفاً ریاکار ایجاد کرد.
گام بعدی هنگامی برداشته شد که روانکاوی راه خود را به سوی ایگوی روانشناختی نزدیکتر احساس کرد، که [ایگو را] ابتدا تنها به عنوان یک کارگزاری واپسراننده و سانسورگر شناخته بود، که قادر به برپایی ساختارهای محافظتی و واکنش وارونه است. اذهان انتقادی و دوراندیش، دیری بود که به محدود شدن مفهوم لیبیدو به انرژی سائقهای جنسی معطوف به سوی یک اُبژه، اعتراض کرده بودند. اما آنها در تبیین اینکه چگونه به دانش بهترشان نائل شده بودند، یا در استنتاج چیزی از آن که تحلیل بتواند از آن استفاده کند، ناکام ماندند. روانکاوی با پیشروی محتاطانهتر، نظمی را مشاهده کرد که با آن لیبیدو از اُبژه بازپس گرفته شده و به سوی ایگو هدایت میشود (فرآیند درونگردانی [introversion])؛ و، با مطالعهٔ رشد لیبیدویی کودکان در بدویترین مراحلش، به این نتیجهگیری رسید که ایگو مخزن حقیقی و اصلی لیبیدو است، و اینکه تنها از آن مخزن است که لیبیدو بر اُبژهها امتداد مییابد. ایگو اکنون جایگاه خود را در میان اُبژههای جنسی یافت و بیدرنگ جایگاه نخست در میان آنها به آن داده شد. لیبیدویی که بدین طریق در ایگو سکنی گزیده بود، به عنوان «نارسیسیستی» توصیف شد . این لیبیدوی نارسیسیستی البته همچنین تجلی نیروی سائق جنسی در معنای تحلیلی آن کلمات بود، و ضرورتاً بایستی با «سائقهای صیانت نفس» که وجودشان از ابتدا بازشناسی شده بود، یکی انگاشته میشد. بدینسان ثابت شد که تقابل اصلی بین سائقهای ایگو و سائقهای جنسی ناکافی است. ملاحظه شد که بخشی از سائقهای ایگو لیبیدویی هستند؛ سائقهای جنسی احتمالاً در کنار [سائقهای] دیگر در ایگو عمل میکردند. با وجود این، ما موجه هستیم که بگوییم فرمول قدیمی که مقرر میدارد سایکونورزوها مبتنی بر تعارضی بین سائقهای ایگو و سائقهای جنسی هستند، حاوی هیچ چیزی نیست که امروز لازم باشد آن را رد کنیم. صرفاً اینکه تمایز بین دو نوع سائق، که در اصل به نوعی کیفی در نظر گرفته میشد، اکنون بایستی بهطور متفاوتی مشخص گردد، بدین معنا که به عنوان [تمایزی] توپوگرافیک باشد. و بهویژه این هنوز حقیقت دارد که رواننژندیهای انتقال، موضوع ضروری مطالعهٔ روانکاوانه، نتیجهٔ تعارضی بین ایگو و نیروگذاری روانی لیبیدویی اُبژهها هستند.
اما اکنون که ما جسارت برداشتن گام بعدی را داریم مبنی بر بازشناسی سائق جنسی به عنوان اروس، نگهدارندهٔ تمام چیزها، و مشتق ساختن لیبیدوی نارسیسیستی ایگو از ذخایر لیبیدویی که بهواسطهٔ آنها سلولهای سوما به یکدیگر متصل میشوند، برای ما بیش از پیش ضروری است که بر ماهیت لیبیدویی سائقهای صیانت نفس تأکید ورزیم. اما اکنون خود را ناگهان مواجه با پرسشی دیگر مییابیم. اگر سائقهای صیانت نفس نیز ماهیتی لیبیدویی دارند، ممکن است که هیچ سائق دیگری جز [سائقهای] لیبیدویی وجود نداشته باشد؟ به هر حال هیچ [سائق] دیگری مرئی نیست. اما در آن صورت ما سرانجام وادار خواهیم شد تا با منتقدانی موافقت کنیم که از ابتدا بدگمان بودند که روانکاوی همه چیز را با میل جنسی (سکسوالیته) تبیین میکند، یا با نوآورانی نظیر یونگ که، با قضاوتی شتابزده، واژهٔ «لیبیدو» را برای معنای نیروی سائق بهطور کلی به کار بردهاند. آیا نبایستی چنین باشد؟
به هر حال قصد ما اصلاً این نبود که چنین نتیجهای تولید کنیم. استدلال ما به عنوان نقطهٔ عزیمت خود، تمایزی تند و تیز بین سائقهای ایگو، که ما آنها را با سائقهای مرگ برابر دانستیم، و سائقهای جنسی، که ما آنها را با سائقهای زندگی برابر دانستیم، داشت. (ما در مرحلهای آماده بودیم تا به اصطلاح سائقهای صیانت نفس ایگو را در زمرهٔ سائقهای مرگ بگنجانیم؛ اما متعاقباً خود را در این نکته تصحیح کردیم و آن را پس گرفتیم.) دیدگاههای ما از همان ابتدا دوگانهانگارانه بودهاند، و امروز حتی بهطور قطعیتر از پیش دوگانهانگارانه هستند، حال که ما تقابل را نه بین سائقهای ایگو و سائقهای جنسی، بلکه بین سائقهای زندگی و سائقهای مرگ توصیف میکنیم. نظریهٔ لیبیدوی یونگ برعکس یگانهانگارانه است؛ این واقعیت که او نیروی سائق واحد خود را «لیبیدو» نامیده است، قطعاً موجب سردرگمی میشود، اما لزومی ندارد که در غیر این صورت بر ما اثر بگذارد.
ما بدگمانیم که سائقهایی غیر از آنهایی که معطوف به صیانت نفس هستند در ایگو عمل میکنند، و بایستی برای ما ممکن باشد که به آنها اشاره کنیم. اما متأسفانه، تحلیل ایگو چنان پیشرفت اندکی داشته است که انجام این کار برای ما بسیار دشوار است. در واقع ممکن است که سائقهای لیبیدویی در ایگو به شیوهای خاص با این سائقهای دیگر ایگو که هنوز برای ما غریبهاند، پیوند داشته باشند. حتی پیش از آنکه ما هیچ درک روشنی از نارسیسیزم داشته باشیم، روانکاوان بدگمانیای داشتند مبنی بر اینکه «سائقهای ایگو» مؤلفههایی لیبیدویی متصل به خود دارند. اما اینها امکاناتی بسیار نامعین هستند، که مخالفان ما توجه بسیار اندکی به آنها خواهند کرد. این دشواری باقی میماند که روانکاوی تاکنون ما را قادر نساخته است تا به هیچ سائق [ایگو] دیگری جز [سائقهای] لیبیدویی اشاره کنیم. با وجود این، آن دلیلی برای ما نیست تا با این نتیجهگیری همداستان شویم که در واقع هیچ [سائق] دیگری وجود ندارد.
در ابهامی که در حال حاضر در نظریهٔ سائقها حکمفرماست، غیرعاقلانه خواهد بود که هر ایدهای را که وعدهٔ افکندن نوری بر آن میدهد، رد کنیم. ما از تقابل بزرگ بین سائقهای زندگی و مرگ آغاز کردیم. اکنون عشق اُبژهای خود نمونهٔ دومی از قطبیتی مشابه را به ما عرضه میدارد، [قطبیت] بین عشق (یا محبت) و نفرت (یا پرخاشگری). کاش تنها میتوانستیم موفق شویم این دو قطبیت را به یکدیگر مربوط سازیم و یکی را از دیگری مشتق کنیم! ما از همان ابتدا حضور یک مؤلفهٔ سادیستیک را در سائق جنسی بازشناسی کردیم . چنانکه میدانیم، این [مؤلفه] میتواند خود را مستقل سازد و میتواند، در قالب یک انحراف، بر کل فعالیت جنسی یک فرد مسلط شود. این همچنین به عنوان یک سائق مؤلفهای غالب در یکی از «سازمانبندیهای پیشاتناسلی»، چنانکه من نامگذاریشان کردهام، پدیدار میشود. اما سائق سادیستیک، که هدفش آسیب رساندن به اُبژه است، چگونه میتواند از اروس، نگهدارندهٔ زندگی، مشتق شود؟ آیا پذیرفتنی نیست که فرض کنیم این سادیسم در واقع یک سائق مرگ است که، تحت تأثیر لیبیدوی نارسیسیستی، با زور از ایگو رانده شده و در نتیجه تنها در ارتباط با اُبژه پدیدار گشته است؟ این [سائق] اکنون وارد خدمت کارکرد جنسی میشود. در طول مرحلهٔ دهانی سازمانبندی لیبیدو، عمل کسب تسلط اروتیک بر یک اُبژه، با نابودی آن اُبژه همزمان است؛ بعدتر، سائق سادیستیک جدا میشود، و سرانجام، در مرحلهٔ تقدم تناسلی، برای مقاصد تولید مثل، کارکرد غلبه کردن بر اُبژهٔ جنسی را تا آن حد که برای اجرای عمل جنسی ضروری است، بر عهده میگیرد. در واقع ممکن است گفته شود که سادیسمی که با زور از ایگو بیرون رانده شده است، راه را برای مؤلفههای لیبیدویی سائق جنسی نشان داده است، و اینکه اینها به دنبال آن به سوی اُبژه میروند. هر جا که سادیسم اصلی دستخوش هیچ تعدیل یا درآمیختگی نشده باشد، ما با دوسوگرایی (ambivalence) آشنای عشق و نفرت در زندگی اروتیک مواجه میشویم.
اگر فرضی نظیر این مجاز باشد، آنگاه ما تقاضا مبنی بر اینکه بایستی نمونهای از یک سائق مرگ ارائه دهیم را برآورده کردهایم، هرچند یک [سائق مرگ] جابهجا شده. اما این شیوهٔ نگریستن به امور بسیار دور از آن است که درکش آسان باشد و تأثری ایجاباً عرفانی ایجاد میکند. به طرز مشکوکی چنین به نظر میرسد که گویی ما میکوشیم تا راهی برای خروج از وضعیتی بهغایت شرمآور به هر قیمتی بیابیم. با وجود این، ممکن است به یاد آوریم که هیچ چیز تازهای در فرضی از این دست وجود ندارد. ما در موقعیتی پیشین، پیش از آنکه هیچ مسئلهای دربارهٔ وضعیتی شرمآور در میان باشد، یکی [از این نوع] را پیش نهادیم. مشاهدات بالینی در آن زمان ما را بدین دیدگاه رهنمون ساختند که مازوخیسم، سائق مؤلفهای که مکمل سادیسم است، بایستی به عنوان سادیسمی در نظر گرفته شود که به سوی ایگوی خود سوژه بازگردانده شده است . اما تفاوتی در اصل بین بازگشتن یک سائق از یک اُبژه به ایگو و بازگشتن آن از ایگو به یک اُبژه، که نکتهٔ جدید تحت بحث کنونی است وجود ندارد. مازوخیسم، بازگردانده شدن سائق بر روی ایگوی خود سوژه، در آن صورت بازگشتی به مرحلهای پیشین از تاریخچهٔ سائق، یک واپسروی خواهد بود. شرحی که سابقاً از مازوخیسم ارائه شد نیازمند اصلاح است چرا که از یک جهت بیش از حد فراگیر بود: ممکن است چیزی همچون مازوخیسم اولیه وجود داشته باشد، امکانی که من در آن زمان با آن مخالفت کرده بودم .
با وجود این، بیایید به سائقهای جنسی صیانت نفس بازگردیم. آزمایشها روی پروتیستها پیشتر به ما نشان دادهاند که همآمیزی، یعنی، آمیختگی دو فرد که اندکی بعد از هم جدا میشوند بی آنکه تقسیم سلولی متعاقبی رخ دهد، تأثیری تقویتکننده و باز-جوانکننده بر هر دوی آنها دارد. در نسلهای بعد آنها هیچ نشانهای از زوال نشان نمیدهند و به نظر میرسد قادرند مقاومتی طولانیتر در برابر اثرات آسیبزای سوختوساز خود بر پا کنند. به گمانم، این مشاهدهٔ منفرد، ممکن است به عنوان نمونهای تیپیک از اثری که توسط اتحاد جنسی تولید میشود نیز در نظر گرفته شود. اما چگونه است که آمیختگی دو سلول که تنها اندکی متفاوت هستند، میتواند موجب این نوسازی زندگی شود؟
آزمایشی که همآمیزی پروتوزوآ را با اعمال محرکهای شیمیایی یا حتی مکانیکی جایگزین میسازد (ر.ک. لیپشوتز، ۱۹۱۴) ما را قادر میسازد تا آنچه را که بیشک پاسخی قاطع به این پرسش است، ارائه دهیم. نتیجه بهواسطهٔ هجوم مقادیر تازهٔ محرک حاصل میشود. این امر بهخوبی با فرضیهای همخوانی دارد که [میگوید] فرآیند زندگی فرد بنا بر دلایل درونی به الغای تنشهای شیمیایی، یعنی به مرگ، منجر میشود، حال آنکه اتحاد با مادهٔ زندهٔ یک فرد متفاوت، آن تنشها را افزایش میدهد، و آنچه را که ممکن است به عنوان «تفاوتهای حیاتی» تازه توصیف شود وارد میسازد که بایستی سپس با زندگی کردن مستهلک شوند. در خصوص این عدم تشابه البته بایستی یک یا چند حالت بهینه وجود داشته باشد. گرایش مسلط زندگی روانی، و شاید زندگی عصبی بهطور کلی، عبارت است از تلاش برای کاهش، ثابت نگه داشتن یا رفع تنش درونی ناشی از محرکها («اصل نیروانا»، تا اصطلاحی از باربارا لو (Barbara Low) [۱۹۲۰، ۷۳] وام گیریم)، گرایشی که در اصل لذت تجلی مییابد؛ و بازشناسی آن واقعیت توسط ما، یکی از قویترین دلایل ما برای باور به وجود سائقهای مرگ است.
اما ما هنوز احساس میکنیم که خط فکریمان بهطور قابلملاحظهای توسط این واقعیت با مانع روبهروست که نمیتوانیم خصیصهٔ اجبار به تکرار را، که نخست ما را در مسیر سائقهای مرگ قرار داد، به سائق جنسی نسبت دهیم. حوزهٔ فرآیندهای رشد جنینی بیشک بهغایت غنی از چنین پدیدارهای تکرار است؛ دو سلول نطفه که در تولید مثل جنسی دخیل هستند و تاریخچهٔ زندگیشان، خود تنها تکرارهای آغازهای زندگی ارگانیک هستند. اما ذات فرآیندهایی که زندگی جنسی معطوف به آنهاست، آمیختگی دو بدنهٔ سلولی است. تنها همان است که نامیرایی مادهٔ زنده را در ارگانیسمهای عالی تضمین میکند.
به عبارت دیگر، ما به اطلاعات بیشتری دربارهٔ منشأ تولید مثل جنسی و سائقهای جنسی بهطور کلی نیاز داریم. این مسئلهای است که چنان محاسبه شده که بیگانه را مرعوب سازد و خود متخصصان هنوز نتوانستهاند آن را حل کنند. بنابراین ما از میان بسیاری از احکام و عقاید ناسازگار، تنها خلاصهای بسیار مختصر از هر آنچه را که به خط فکری ما مرتبط به نظر میرسد، ارائه خواهیم داد.
یکی از این دیدگاهها مسئلهٔ تولید مثل را با بازنمایی آن به عنوان تجلی جزئی رشد، از افسون اسرارآمیز آن محروم میسازد. (ر.ک. تکثیر بهواسطهٔ شکافت، رویش یا جوانهزنی.) منشأ تولید مثل بهواسطهٔ سلولهای نطفهٔ به لحاظ جنسی تمایزیافته، ممکن است در امتداد خطوط متین داروینی تصویر شود، با این فرض که مزیت آمفیمیکسیس (amphimixis)، که در موقعیتی بر حسب همآمیزی شانسی دو پروتیست حاصل شد، در بسط بعدی حفظ گردید و مورد بهرهبرداری بیشتر قرار گرفت . در این دیدگاه «جنسیت» چیزی بسیار کهن نخواهد بود؛ و سائقهای فوقالعاده خشنی که هدفشان پدید آوردن اتحاد جنسی است، چیزی را تکرار خواهند کرد که زمانی بر حسب شانس رخ داده و از آن پس به عنوان امری دارای مزیت تثبیت شده بود.
در اینجا، نظیر مورد مرگ، این پرسش برمیخیزد که آیا ما محق هستیم که تنها آن ویژگیهایی را به پروتیستها نسبت دهیم که آنها واقعاً به نمایش میگذارند، و آیا صحیح است فرض کنیم که نیروها و فرآیندهایی که تنها در ارگانیسمهای عالی مرئی میشوند، برای نخستین بار در آن ارگانیسمها نشأت گرفتهاند. دیدگاه میل جنسی (سکسوالیته) که هماکنون ذکر کردیم، کمک اندکی به مقاصد ما میکند. ممکن است این اعتراض علیه آن مطرح شود که وجود سائقهای زندگی را که پیشاپیش در سادهترین ارگانیسمها فعال هستند، اصل موضوع قرار میدهد؛ زیرا در غیر این صورت همآمیزی، که برخلاف سیر زندگی عمل میکند و وظیفهٔ دست شستن از زندگی را دشوارتر میسازد، حفظ و پرورده نمیشد بلکه از آن اجتناب میگردید. بنابراین، اگر بنا نباشد فرضیهٔ سائقهای مرگ را رها کنیم، بایستی فرض کنیم که آنها از همان ابتدا با سائقهای زندگی همراه بودهاند. اما بایستی اذعان کرد که در آن صورت، ما روی معادلهای با دو کمیت مجهول کار خواهیم کرد.
جدا از این، دربارهٔ منشأ میل جنسی (سکسوالیته) علم آنقدر چیز کمی برای گفتن به ما دارد که میتوانیم این مسئله را به تاریکیای تشبیه کنیم که حتی پرتوی از یک فرضیه در آن نفوذ نکرده است. درست است که در ناحیهای کاملاً متفاوت، ما با چنین فرضیهای مواجه میشویم؛ اما آن از نوعی چنان خیالی است، بیشتر یک اسطوره تا یک تبیین علمی که من جرأت نمیکردم آن را در اینجا ارائه دهم، اگر دقیقاً همان یک شرطی را برآورده نمیساخت که ما آرزوی تحققش را داریم. زیرا آن منشأ یک سائق را در نیازی به احیای حالت پیشین امور ردیابی میکند.
آنچه البته در ذهن دارم، نظریهای است که افلاطون (Plato) در ضیافت (Symposium) از زبان آریستوفان (Aristophanes) نقل میکند، و نه تنها به منشأ سائق جنسی بلکه به مهمترین تنوعات آن در ارتباط با اُبژهاش میپردازد. «طبیعت اصلی انسان نظیر [طبیعت] کنونی نبود، بلکه متفاوت بود. در وهلهٔ نخست، جنسیتها در اصل به شمار سه بودند، نه دو چنانکه اکنون هستند؛ مرد بود، زن بود، و اتحاد آن دو. . . .» همه چیز دربارهٔ این آدمیان بدوی دوتایی بود: آنها چهار دست و چهار پا، دو صورت، دو آلت تناسلی، و غیره داشتند. سرانجام زئوس (Zeus) تصمیم گرفت این آدمیان را به دو نیم کند، «مانند سیب سورب که برای ترشی انداختن نصف میشود». پس از آنکه تقسیم صورت پذیرفت، «دو بخش انسان، که هر یک تمنای نیمهٔ دیگر خود را داشت، گرد هم آمدند، و بازوانشان را به دور یکدیگر انداختند، مشتاق آنکه در هم برویند و یکی شوند» .
آیا ما اشارهٔ دادهشده توسط فیلسوف-شاعر را دنبال خواهیم کرد، و بر این فرضیه جرأت خواهیم ورزید که مادهٔ زنده در زمان زنده شدنش به ذراتی کوچک از هم دریده شد، که از آن زمان تاکنون کوشیدهاند تا از طریق سائقهای جنسی دوباره متحد شوند؟ اینکه این سائقها، که کشش شیمیایی مادهٔ بیجان در آنها تداوم داشت، به تدریج موفق شدند، همانطور که در قلمرو پروتیستها بسط مییافتند، بر دشواریهایی که توسط محیطی سرشار از محرکهای خطرناک در راه آن تلاش قرار داده شده بود، فائق آیند، محرکهایی که آنها را ملزم ساختند تا لایهٔ قشری محافظی شکل دهند؟ اینکه این قطعات متلاشیشدهٔ مادهٔ زنده بدین طریق به وضعیتی چندسلولی نائل شدند و سرانجام سائق اتحاد دوباره را، در متراکمترین شکل ممکن، به سلولهای نطفه منتقل ساختند؟ اما در اینجا، به گمانم، لحظهٔ قطع کردن فرارسیده است.
با وجود این، ممکن است پرسیده شود آیا و تا چه حد من خود نسبت به حقیقت فرضیاتی که در این صفحات طرح شدهاند، متقاعد گشتهام. پاسخ من این خواهد بود که من خود متقاعد نیستم و در پی این نیستم که مردمان دیگر را ترغیب کنم که به آنها باور کنند. یا، به بیان دقیقتر، اینکه نمیدانم تا چه حد به آنها باور دارم. به نظر من هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا عامل عاطفی اعتقاد اصلاً بایستی وارد این پرسش شود. یقیناً ممکن است که انسان خود را به درون یک خط فکری پرتاب کند و آن را هر جا که رهنمون شود دنبال نماید، از سر کنجکاوی علمی محض، یا، اگر خواننده ترجیح میدهد، به عنوان یک وکیل مدافع شیطان، که به آن دلیل خودش را به شیطان نفروخته است. این واقعیت را به چالش نمیکشم که گام سوم در نظریهٔ سائقها، که من در اینجا برداشتهام، نمیتواند ادعای درجهٔ یکسانی از یقین را داشته باشد که دو گام پیشین داشتند، یعنی بسط مفهوم میل جنسی و فرضیهٔ نارسیسیزم. این دو نوآوری ترجمهٔ مستقیم مشاهده به نظریه بودند و بیش از آنچه در تمام چنین مواردی اجتنابناپذیر است، در معرض منابع خطا نبودند. درست است که حکم من در باب ماهیت پسروندهٔ سائقها نیز بر مصالح مشاهدهشده، یعنی بر واقعیات اجبار به تکرار استوار است. با وجود این، ممکن است که اهمیت آنها را بیش از حد برآورد کرده باشم. و در هر صورت تعقیب ایدهای از این نوع غیرممکن است مگر با ترکیب کردن مکرر مصالح واقعی با آنچه صرفاً نظرورزانه است و بدینسان دور شدن گسترده از مشاهدهٔ تجربی. همانطور که میدانیم، هرچه این کار در سیر برساختن یک نظریه بیشتر انجام شود، نتیجهٔ نهایی بایستی غیرقابلاعتمادتر باشد. اما درجهٔ عدم قطعیت قابل تخصیص نیست. ممکن است شخصی تیری به هدف زده باشد یا ممکن است به طرزی شرمآور به بیراهه رفته باشد. من فکر نمیکنم نقش بزرگی توسط آنچه «شهود» نامیده میشود در کاری از این دست ایفا گردد. از آنچه من از شهود دیدهام، به نظرم میرسد محصول نوعی بیطرفی عقلانی باشد. متأسفانه اما مردمان آنجا که پای امور غایی، مسائل بزرگ علم و زندگی، در میان است بهندرت بیطرف هستند. هر یک از ما در چنین مواردی توسط پیشداوریهای درونی ریشهداری هدایت میشویم که نظرورزی ما ناخواسته به نفع آنها بازی میکند. از آنجا که ما چنین دلایل خوبی برای بیاعتماد بودن داریم، نگرش ما نسبت به نتایج تاملات خودمان نمیتواند چیزی جز خیرخواهی خونسردانه باشد. با وجود این، میشتابم تا بیفزایم که خود-انتقادیای نظیر این بسیار دور از آن است که کسی را ملزم به هرگونه تساهل خاصی نسبت به عقاید مخالف سازد. کاملاً مشروع است که بیرحمانه نظریاتی را رد کنیم که با همان نخستین گامها در تحلیل واقعیات مشاهدهشده تناقض دارند، در حالی که همزمان آگاه باشیم که اعتبار نظریهٔ خودمان تنها اعتباری موقتی است.
در قضاوت دربارهٔ نظرورزیمان پیرامون سائقهای زندگی و مرگ، نیازی نیست از این واقعیت چندان آشفته شویم که فرآیندهای گیجکننده و مبهم بسیاری نظیر رانده شدن یک سائق توسط دیگری یا روی گرداندن یک سائق از ایگو به سوی یک اُبژه، و غیره در آن رخ میدهند. این امر صرفاً ناشی از آن است که ما ملزم هستیم با اصطلاحات علمی، یعنی با زبان مجازی که مختص روانشناسی (یا دقیقتر بگوییم روانشناسی عمیق) است عمل کنیم. در غیر این صورت اصلاً نمیتوانستیم فرآیندهای مورد بحث را توصیف کنیم، و در واقع نمیتوانستیم نسبت به آنها آگاه شویم. اگر ما پیشاپیش در جایگاهی میبودیم که اصطلاحات روانشناختی را با اصطلاحات فیزیولوژیک یا شیمیایی جایگزین کنیم کاستیهای توصیف ما احتمالاً ناپدید میشدند. درست است که آنها نیز تنها بخشی از یک زبان مجازی هستند؛ اما زبانی است که ما دیری با آن آشنا بودهایم و شاید زبانی سادهتر نیز باشد.
از سوی دیگر بایستی کاملاً روشن ساخت که عدم قطعیت نظرورزی ما بهواسطهٔ ضرورت وام گرفتن از علم زیستشناسی بسیار افزایش یافته است. زیستشناسی بهراستی سرزمین امکانات نامحدود است. ما ممکن است انتظار داشته باشیم که شگفتانگیزترین اطلاعات را به ما بدهد و نمیتوانیم حدس بزنیم که در چند دوجین سال آینده چه پاسخهایی به پرسشهایی که پیش روی آن نهادهایم، بازخواهد گرداند. آنها ممکن است از نوعی باشند که کل ساختار مصنوعی فرضیات ما را بر باد دهند. اگر چنین باشد، ممکن است پرسیده شود چرا من در خط فکریای نظیر [خط فکری] حاضر وارد شدهام، و بهویژه چرا تصمیم گرفتهام آن را علنی سازم. خب نمیتوانم انکار کنم که برخی از تمثیلها، همبستگیها و اتصالاتی که حاوی آنهاست به نظرم سزاوار ملاحظه میرسیدند.
بخش هفتم
اگر واقعاً چنین باشد که جستوجو برای احیای یک حالت پیشین امور چنین خصیصهٔ جهانشمولی در سائقهاست، نبایستی شگفتزده شویم که فرآیندهای بسیاری در زندگی روانی مستقل از اصل لذت رخ میدهند. این خصیصه توسط تمام سائقهای جزئی به اشتراک گذاشته خواهد شد و هدف در مورد آنها بازگشتن دوباره به مرحلهای خاص در سیر رشد خواهد بود. اینها اموری هستند که اصل لذت هنوز هیچ کنترلی بر آنها ندارد؛ اما از این امر چنین برنمیآید که هیچیک از آنها ضرورتاً در مخالفت با آن هستند، و ما هنوز باید مسئلهٔ رابطهٔ فرآیندهای تکرار سائقی با سلطهٔ اصل لذت را حل کنیم.
ما دریافتهایم که یکی از اولیهترین و مهمترین کارکردهای دستگاه روانی عبارت است از مقید کردن تکانههای سائق که بر آن اصابت میکنند، جایگزین ساختن فرآیند اولیه که در آنها حاکم است با فرآیند ثانویه و تبدیل انرژی نیروگذاری آزادانه متحرک آنها به یک نیروگذاری عمدتاً ساکن (تونیک). مادامی که این دگرگونی در حال رخ دادن است هیچ توجهی نمیتواند معطوف به بسط نالذتی شود؛ اما این امر مستلزم تعلیق اصل لذت نیست. برعکس، دگرگونی به نمایندگی از اصل لذت رخ میدهد؛ مقیدسازی عملی تدارکاتی است که سلطهٔ اصل لذت را مقدمهچینی و تضمین میکند.
بیایید تمایزی تیزتر از آنچه تاکنون داشتهایم بین کارکرد و تمایل (tendency) ترسیم کنیم. پس اصل لذت، تمایلی است که در خدمت کارکردی عمل میکند که کارش این است که دستگاه روانی را کاملاً از برانگیختگی آزاد سازد یا مقدار برانگیختگی در آن را ثابت نگاه دارد یا آن را تا حد امکان پایین نگاه دارد. ما هنوز نمیتوانیم با قطعیت به نفع هیچیک از این شیوههای بیان تصمیم بگیریم؛ اما روشن است که کارکردی که بدینسان توصیف شد، با عامترین تلاش تمام مادهٔ زنده سر و کار خواهد داشت، یعنی بازگشت به سکون جهان غیرارگانیک. ما همگی تجربه کردهایم که چگونه بزرگترین لذت قابل دستیابی توسط ما، یعنی لذت عمل جنسی، با خاموشی لحظهای یک برانگیختگی بهغایت تشدیدشده همراه است. مقید ساختن یک تکانهٔ سائقی، کارکردی مقدماتی خواهد بود که طراحی شده است تا برانگیختگی را برای حذف نهاییاش در لذت تخلیه آماده سازد.
این امر پرسشی را پیش میکشد مبنی بر اینکه آیا احساسات لذت و نالذتی میتوانند بهطور برابر از فرآیندهای برانگیختگی مقید و غیرمقید تولید شوند. و به نظر میرسد هیچ تردیدی نباشد که فرآیندهای غیرمقید یا اولیه سبب پیدایش احساسات بهمراتب شدیدتری در هر دو جهت نسبت به فرآیندهای مقید یا ثانویه میشوند. بهعلاوه، فرآیندهای اولیه در زمان مقدم هستند؛ در آغاز زندگی روانی هیچ [فرآیند] دیگری وجود ندارد، و ما میتوانیم استنتاج کنیم که اگر اصل لذت پیشاپیش در آنها فعال نمیبود، هرگز نمیتوانست برای [فرآیندهای] بعدی تثبیت شود. بدینسان ما به آنچه در بنیاد نتیجهگیری چندان سادهای نیست میرسیم، بدین معنا که در آغاز زندگی روانی مبارزه برای لذت بهمراتب شدیدتر از بعد بود اما نه چنین نامحدود: بایستی تسلیم وقفههای مکرر میشد. در زمانهای بعدتر سلطهٔ اصل لذت بسیار ایمنتر است، اما خود آن، بیش از سایر سائقها بهطور کلی، از فرآیند رام شدن نگریخته است. در هر صورت، هر آنچه هست که سبب ظهور احساسات لذت و نالذتی در فرآیندهای برانگیختگی میشود، بایستی در فرآیند ثانویه درست همانطور حاضر باشد که در فرآیند اولیه هست.
اینجا ممکن است نقطهٔ آغازی برای کاوشهای تازه باشد. هشیاری ما از درون احساساتی را به ما مخابره میکند، نه تنها از لذت و نالذتی بلکه همچنین از تنشی خاص که به نوبهٔ خود میتواند یا لذتبخش باشد یا ناخوشایند. آیا تفاوت بین این احساسات بایستی ما را قادر سازد تا بین فرآیندهای انرژی مقید و غیرمقید تمایز قائل شویم؟ یا آیا احساس تنش بایستی به بزرگی مطلق، یا شاید به سطح نیروگذاری مربوط شود، در حالی که سری لذت و نالذتی نشاندهندهٔ تغییری در بزرگی نیروگذاری در واحد زمان معین است؟ واقعیت خیرهکنندهٔ دیگر این است که سائقهای زندگی تماس بسیار بیشتری با ادراک درونی ما دارند و به عنوان برهمزنندگان صلح پدیدار میشوند و دائماً تنشهایی تولید میکنند که آزادسازیشان به عنوان لذت احساس میشود، در حالی که سائقهای مرگ به نظر میرسد کار خود را بیسر و صدا انجام میدهند. اصل لذت در واقع به نظر میرسد که در خدمت سائقهای مرگ باشد. درست است که مراقب محرکهایی از بیرون است که توسط هر دو نوع سائق به عنوان خطر در نظر گرفته میشوند؛ اما بهویژه در برابر افزایش تحریک از درون در گارد است، که وظیفهٔ زیستن را دشوارتر میسازد. این امر به نوبهٔ خود خیل عظیمی از پرسشهای دیگر را برمیانگیزد که ما در حال حاضر هیچ پاسخی برای آنها نمییابیم. بایستی صبور باشیم و منتظر روشها و موقعیتهای تازهٔ پژوهش بمانیم. همچنین بایستی آماده باشیم تا راهی را که برای مدتی دنبال کردهایم، اگر به نظر رسد که به هیچ پایان نیکی منجر نمیشود دوباره رها کنیم. تنها مؤمنان، که مطالبه میکنند علم بایستی جانشینی برای تعالیم دینی باشد که آنها دست از آن شستهاند، یک پژوهشگر را برای بسط دادن یا حتی دگرگون ساختن دیدگاههایش سرزنش خواهند کرد. ما نیز ممکن است برای پیشرفتهای کند دانش علمیمان، در واژگان شاعر تسلی بجوییم:
آنچه را نتوان با پرواز بدان رسید، بایستی لنگلنگان بدان رسید.
. . . . . . . . . .
کتاب مقدس میگوید، لنگیدن گناه نیست.
| این مقاله با عنوان «Beyond the Pleasure Principle» در «نسخهٔ معیار بازنگریشدهٔ مجموعهٔ کامل آثار روانشناختی زیگموند فروید» منتشر شده و توسط مهدی میناخانی ترجمه شده و در وبسایت «مکتب تهران» منتشر شده است. |