میل جنسی کودکانه (سه رساله دربارهٔ نظریهٔ میل جنسی)

نویسنده: زیگموند فروید

ترجمه: تحریریهٔ مکتب تهران

ناظر علمی: مهدی میناخانی

انتشار در: کتاب «سه رساله دربارهٔ نظریهٔ میل جنسی»

تاریخ انتشار: ۱۹۰۵

تعداد کلمات: ۱۱۸۴۷ کلمه

تخمین زمان مطالعه: ۶۵ دقیقه

سکسوالیتهٔ کودکی

غفلت از عامل کودکی

یکی از ویژگی‌های نگاه عامیانه به غریزهٔ جنسی این است که چنین غریزه‌ای در دوران کودکی غایب فرض می‌شود و تنها در مرحله‌ای از زندگی که بلوغ نامیده می‌شود بیدار می‌گردد. با این حال، این صرفاً خطایی ساده نیست، بلکه خطایی‌ست با پیامدهای جدی؛ چراکه تا اندازهٔ زیادی به‌سبب همین تصور است که ناآگاهی کنونی ما از شرایط بنیادی زندگی جنسی پدید آمده است. پژوهشی دقیق دربارهٔ نمودهای جنسی در دوران کودکی احتمالاً ویژگی‌های اساسی غریزهٔ جنسی را آشکار می‌سازد و مسیر رشد آن و نیز چگونگی ترکیب یافتنش از سرچشمه‌های گوناگون را نمایان می‌کند.

درخورِ توجه آن است که نویسندگانی که خود را با توضیح ویژگی‌ها و واکنش‌های انسان بالغ درگیر کرده‌اند، توجهی به‌مراتب بیشتر به دوره‌ای نخستین داشته‌اند که در زندگی نیاکان فرد جای می‌گیرد، یعنی تأکیدشان را بر وراثت نهاده‌اند تا به آن دورهٔ نخستین دیگر که در خودِ زندگی فرد قرار دارد، یعنی دوران کودکی. حال آن که به‌راستی می‌شد انتظار داشت که تأثیر این دورهٔ دوم آسان‌تر فهمیده شود و بتواند پیش از عامل وراثت در نظر گرفته شود[۱].

در حقیقت، در متون این حوزه گهگاه به فعالیت‌های جنسی زودرس در کودکان خردسال اشاره‌هایی شده است؛ به برانگیختگی‌ها، خودارضایی، و حتی رفتارهایی شبیه به آمیزش. اما این موارد همیشه صرفاً به‌عنوان رویدادهایی استثنایی، شگفت‌انگیز، یا هولناک از فساد زودرس نقل شده‌اند. تا آن‌جا که من می‌دانم، هیچ نویسنده‌ای تاکنون وجودِ منظمِ غریزهٔ جنسی در کودکی را به‌روشنی تشخیص نداده است؛ و در نوشته‌های پرشماری که دربارهٔ رشد کودک پدید آمده‌اند، فصل مربوط به «رشد جنسی» معمولاً حذف می‌شود.

فراموشیِ کودکی

به‌گمانم، علت این غفلتِ شگفت‌انگیز را باید بخشی در ملاحظات اخلاقی جست که نویسندگان، در نتیجهٔ تربیت خود، ناخواسته از آن پیروی می‌کنند، و بخشی دیگر را در پدیده‌ای روانی که تاکنون از تبیین گریخته است. مقصود من، نوعی «فراموشیِ ویژه» است که در بیشتر افراد (هرچند نه در همه) نخستین سال‌های کودکی آنان را، تا حدود شش‌سالگی یا هشت‌سالگی، از حافظه پنهان می‌دارد. تاکنون هرگز درنیافته‌ایم که از وجود چنین فراموشی‌ای در شگفت شویم، هرچند دلایل خوبی برای این شگفتی داشته‌ایم.

زیرا از دیگران می‌شنویم که در همان سال‌هایی که بعدها جز چند خاطرهٔ پراکنده و نامفهوم از آن در ذهن‌مان باقی نمی‌ماند، ما نسبت به تأثرات بیرونی واکنش‌هایی زنده نشان می‌دادیم، توان ابراز درد و شادی را به‌شیوه‌ای انسانی داشتیم، نشانه‌هایی از عشق، رشک و دیگر احساسات پرشور از خود نشان می‌دادیم که در آن هنگام سخت بر ما تأثیر می‌گذاشتند، و حتی سخنانی بر زبان می‌راندیم که بزرگسالان آن‌ها را دلیل برخورداری ما از بینش و آغاز توان داوری می‌دانستند. و با این همه، ما در بزرگسالی هیچ آگاهیِ شخصی از آن سال‌ها نداریم! چرا حافظهٔ ما تا این اندازه از دیگر فعالیت‌های ذهنی‌مان عقب می‌ماند؟ برعکس، دلایل نیرومندی در دست است که باور کنیم هیچ دوره‌ای از زندگی، به اندازهٔ سال‌های کودکی، برای دریافت و بازتولید تأثرات مستعد نیست.

با وجود این، ما، هنگامی که بزرگ می‌شویم، از همهٔ آنچه در کودکی از خود نشان داده‌ایم هیچ آگاهیِ شخصی نداریم. چرا حافظهٔ ما چنین از دیگر فعالیت‌های ذهنی‌مان بازمی‌ماند؟ برعکس، دلایل خوبی در دست است که باور کنیم هیچ دوره‌ای از زندگی به‌اندازهٔ دوران کودکی آمادگی و توان دریافت و بازتولید تأثرات را ندارد.

از سوی دیگر، باید بپذیریم، یا می‌توانیم از رهگذر بررسیِ روانیِ دیگران دریابیم که همان تأثراتی که ما فراموش کرده‌ایم، بااین‌حال، عمیق‌ترین ردپاها را در ذهن ما بر جای نهاده‌اند و اثری تعیین‌کننده بر کل رشد بعدی‌مان داشته‌اند. بنابراین، نمی‌توان از محوِ واقعیِ تأثراتِ کودکی سخن گفت، بلکه باید از نوعی فراموشی سخن راند که همانندیِ روشنی با فراموشیِ بیمارانِ روان‌رنجور دارد؛ فراموشی‌ای که در اصل، چیزی جز بازداشتنِ این تأثرات از ورود به آگاهی نیست، یعنی واپس‌رانیِ آن‌ها.

اما چه نیروهایی این واپس‌رانیِ تأثراتِ کودکی را پدید می‌آورند؟ هرکس بتواند این معما را بگشاید، به‌گمان من، رازِ فراموشیِ هیستریک را نیز توضیح داده است.

در همین حال نباید از نظر دور داشت که وجودِ فراموشیِ کودکی، ما را به مقایسه‌ای تازه میان وضعیت‌های ذهنیِ کودکان و افراد روان‌رنجور رهنمون می‌شود. ما پیش‌تر به این نکته رسیده بودیم که میل جنسیِ افراد روان‌رنجور در مرحله‌ای کودکی متوقف شده یا بدان واپس‌رانده شده است. آیا ممکن است که فراموشیِ کودکی نیز به گونه‌ای با تکانه‌های جنسیِ کودکی پیوند داشته باشد؟

به‌علاوه، پیوند میان فراموشیِ کودکی و فراموشیِ هیستریک چیزی بیش از شباهتِ واژگانی است. فراموشیِ هیستریک، که در نتیجهٔ واپس‌رانی رخ می‌دهد، تنها به این دلیل قابل تبیین است که سوژه پیشاپیش مجموعه‌ای از ردپاهای حافظه را در خود دارد که از دسترسِ آگاهی بیرون نگاه داشته شده‌اند و اکنون به‌واسطهٔ پیوندهای تداعی‌گر، آن محتوایی را که نیروهای واپس‌رانی درصدد راندن آن از آگاهی‌اند به سوی خود جذب می‌کنند. می‌توان گفت که اگر فراموشیِ کودکی وجود نمی‌داشت، فراموشیِ هیستریک نیز پدید نمی‌آمد.

به‌گمان من، فراموشیِ کودکی که دوران کودکیِ هر فرد را به‌سانِ دوره‌ای پیشاتاریخی درمی‌آورد و آغاز زندگیِ جنسیِ او را از نظرش پنهان می‌سازد مسئول آن است که در کل، هیچ اهمیتی برای کودکی در رشد زندگیِ جنسی قائل نمی‌شوند. شکاف‌هایی که بدین‌سان در دانش ما پدید آمده‌اند را نمی‌توان به‌دستِ یک مشاهده‌گرِ واحد پر کرد. من از همان سال ۱۸۹۶ بر اهمیتِ سال‌های کودکی در خاستگاه برخی پدیده‌های مهمِ مرتبط با زندگیِ جنسی تأکید ورزیده‌ام و از آن زمان هرگز از یادآوری نقشِ عاملِ کودکی در زندگیِ جنسی دست برنداشته‌ام.

دورهٔ نهفتگیِ جنسی در کودکی و گسست‌های آن

گزارش‌های فراوانی که از آنچه به‌عنوان تکانه‌های جنسیِ نامعمول و استثنایی در کودکی توصیف می‌شوند به‌دست آمده، و نیز آشکار شدنِ خاطراتِ واپس‌راندهٔ دوران کودکی در افراد روان‌رنجور، این امکان را به ما می‌دهد که رخدادهای جنسیِ آن دوره را به‌گونه‌ای تقریبی چنین ترسیم کنیم[۲].

به‌نظر می‌رسد که هیچ تردیدی در این نیست که ریشه‌های غریزه‌های جنسی در کودکِ نوزاد از همان آغاز وجود دارند و تا مدتی نیز به رشد خود ادامه می‌دهند، اما سپس با فرایندی تدریجی از سرکوب روبه‌رو می‌شوند؛ فرایندی که خود نیز گهگاه با جهش‌های دوره‌ایِ رشدِ جنسی گسسته می‌گردد، یا ممکن است به سبب ویژگی‌های فردی متوقف شود. دربارهٔ نظم یا تناوب این مسیرِ پُر نوسان رشد، چیزی قطعی نمی‌دانیم. بااین‌حال چنین به‌نظر می‌رسد که زندگیِ جنسیِ کودکان در حدودِ سالِ سوم یا چهارمِ زندگی به صورتی درمی‌آید که می‌توان آن را مشاهده کرد[۳].

بازداری‌های جنسی

در همین دورهٔ نهفتگیِ کامل یا نسبی است که نیروهای روانی‌ای شکل می‌گیرند که در ادامه، مسیرِ غریزهٔ جنسی را سد می‌کنند و همچون سدی جریان آن را محدود می‌سازند: احساسِ انزجار، احساسِ شرم، و مطالباتِ آرمان‌های زیباشناختی و اخلاقی. در کودکانِ پرورش‌یافته در جوامع متمدن، چنین می‌نماید که ساختِ این سدها نتیجهٔ تربیت است، و بی‌تردید تربیت نقشی چشمگیر در آن دارد. اما در حقیقت، این فرایند از نظرِ زیستی تعیین‌شده و به‌واسطهٔ وراثت تثبیت شده است، و گاه می‌تواند حتی بدون دخالتِ تربیتی نیز پدید آید.

این فرایند می‌تواند بدون هیچ کمکی از سوی تربیت نیز پدید آید. تربیت تنها آنگاه از حدود مناسب خود فراتر نمی‌رود که به پیروی از خطوطی بسنده کند که پیش‌تر به‌طور زیستی ترسیم شده‌اند، و این خطوط را اندکی روشن‌تر و عمیق‌تر در ذهن کودک نقش کند.

واکنش وارونه و تصعید

اما چه چیزی در ساخت این نیروهایی دخیل است که برای رشد فردِ متمدن و بهنجار تا این اندازه اهمیت دارند؟ احتمالاً این نیروها به بهای ازخودگذشتگیِ همان تکانه‌های جنسیِ کودکی پدید می‌آیند. بدین‌سان، فعالیتِ آن تکانه‌ها حتی در دورهٔ نهفتگی نیز متوقف نمی‌شود، بلکه نیروی آن‌ها به‌طور کامل یا تا حد زیادی از کارکرد جنسیِ خود منحرف شده و به سوی اهدافی دیگر سوق می‌یابد. مورخانِ تمدن بر این باورند که برای هر نوع دستاوردِ فرهنگی، مؤلفه‌های نیرومندی از رهگذرِ همین انحرافِ نیروهای غریزیِ جنسی از اهدافِ جنسی و جهت‌گیریِ آن‌ها به سوی اهدافی تازه حاصل می‌شود؛ فرایندی که شایستهٔ نام «تصعید» است. از این رو، می‌توان افزود که همین فرایند در رشد فردی نیز نقش دارد، و بایستی آغاز آن را در دورهٔ نهفتگیِ جنسیِ کودکی جست[۴].

می‌توان همچنین تصویری از مکانیزمِ این فرایندِ تصعید به دست داد. از یک سو، به نظر می‌رسد که تکانه‌های جنسی در این سال‌های کودکی نمی‌توانند به‌کار گرفته شوند، زیرا کارکردهای تولیدمثلی به تعویق افتاده‌اند و این در واقع ویژگیِ اصلیِ دورهٔ نهفتگی است. از سوی دیگر، به نظر می‌رسد این تکانه‌ها در ذاتِ خود منحرف‌اند، یعنی از نواحیِ تحریک‌پذیرِ بدن سرچشمه می‌گیرند و فعالیت‌شان را از غرایزی می‌گیرند که با توجه به مسیر رشدِ روانیِ کودک، جز احساساتِ ناخوشایند برنمی‌انگیزند. از همین رو، نیروهای روانیِ مخالفی (تکانه‌های واکنشی) در برابر آن‌ها پدید می‌آیند که برای سرکوب مؤثرِ این ناخشنودی، سدهایی روانی بنا می‌کنند که پیش‌تر از آن‌ها یاد کرده‌ام: انزجار، شرم و اخلاق[۵].

گسست‌های دورهٔ نهفتگی

نباید خود را از ماهیتِ فرضی و ابهام‌آمیزِ دانش‌مان دربارهٔ فرایندهای دورهٔ نهفتگیِ کودکی یا تعویقِ جنسی‌اش فریب دهیم؛ اما می‌توانیم با اطمینان بیشتری بر این نکته تأکید کنیم که چنین کاربردی از نیروهای جنسیِ کودکی، در واقع آرمانِ تربیتی‌ای است که رشد فردی در عمل معمولاً از آن در نقطه‌ای و گاه به میزانِ قابل‌توجهی منحرف می‌شود. گاه نمودهایی جزئی از میلِ جنسی که از فرایندِ تصعید گریخته‌اند به‌طور ناگهانی سر برمی‌آورند؛ یا ممکن است نوعی فعالیتِ جنسی در سراسرِ دورهٔ نهفتگی تداوم یابد تا آن‌که غریزهٔ جنسی در بلوغ با شدتی بیشتر پدیدار شود.

در مواردی که مربیان به تمایلاتِ جنسیِ کودکی توجهی نشان می‌دهند، چنان رفتار می‌کنند که گویی با ما هم‌نظرند در این‌که نیروهای اخلاقیِ بازدارنده از دلِ محدودسازیِ میلِ جنسی ساخته می‌شوند، و چنان می‌نمایند که می‌دانند هر گونه فعالیتِ جنسی کودک را از تربیت‌پذیری بازمی‌دارد؛ از این رو هر نمودِ جنسیِ کودکانه را «رذیلت» می‌نامند، بی‌آنکه در عمل کاری از دستشان ساخته باشد. ما، در مقابل، دلایلِ کافی داریم تا توجه خود را متوجه همین پدیده‌هایی کنیم که تربیت از آن‌ها چنین هراس دارد، چرا که می‌توانیم از رهگذرشان به شناختِ شکلِ نخستینِ غریزه‌های جنسی دست یابیم.

نمودهای تمایلات جنسیِ کودکی

مکیدنِ انگشت

به دلایلی که در ادامه آشکار خواهد شد، من «مکیدنِ انگشت» (یا «مکیدنِ لذت‌جویانه») را به‌عنوان نمونه‌ای از نمودهای جنسیِ دوران کودکی برمی‌گزینم.

مکیدنِ انگشت از همان نخستین ماه‌های نوزادی پدیدار می‌شود و ممکن است تا بزرگسالی ادامه یابد، یا حتی در سراسر زندگی دوام پیدا کند. این رفتار از تکرارِ ریتمیک عملِ مکیدن از راه تماسِ دهان یا لب‌ها تشکیل می‌شود. در این عمل، هیچ هدفی برای تغذیه در کار نیست. بخشی از لب، زبان، (حتی شستِ پا) یا هر ناحیهٔ دیگری از پوستِ بدن که در دسترس باشد می‌تواند به‌عنوان اُبژه‌ای برگزیده شود که عملِ مکیدن بر آن انجام می‌گیرد. در این زمینه، غریزه‌ای برای گرفتن یا چنگ‌زدن نیز ممکن است بروز کند و به‌شکلِ کشیدنِ منظمِ نرمهٔ گوش یا گرفتنِ بخشی از بدنِ شخصِ دیگر (معمولاً گوش) جلوه نماید.

مکیدن شهوانی شامل جذب کامل توجه است و منجر به خواب یا حتی واکنش حرکتی شبیه به ارگاسم می‌شود[۶]. این عمل اغلب با مالیدن قسمت حساس بدن مانند سینه یا اندام تناسلی خارجی همراه است. بسیاری از کودکان از این طریق از مکیدن به خودارضایی می‌رسند.

لیندْنر[۷] خود به‌روشنی ماهیتِ جنسیِ این کنش را بازشناخت و بی‌هیچ تردیدی بر آن تأکید کرد. در محیط‌های کودکانه، رفتارِ مکیدن معمولاً در کنارِ دیگر گونه‌های «شیطنتِ جنسیِ» کودکان قرار داده می‌شود. این دیدگاه اما از سوی بسیاری از پزشکانِ کودکان و متخصصانِ اعصاب با شدّت رد شده است، و بی‌گمان بخشی از این مخالفت ناشی از خلط میان دو مفهومِ «جنسی» و «تناسلی» است. با این حال، این اعتراض پرسشی دشوار و گریزناپذیر پیش می‌کشد: ویژگیِ عامی که به ما امکان می‌دهد نمودهای جنسیِ کودکان را بازشناسیم چیست؟

زنجیرهٔ پدیده‌هایی که پژوهشِ روان‌کاوانه ما را به درکِ آن‌ها رهنمون شده است، به باورِ من، ما را مجاز می‌سازد که مکیدنِ انگشت را نمودِ جنسی بدانیم و آن را برای مطالعهٔ ویژگی‌های اساسیِ فعالیتِ جنسیِ دورانِ کودکی برگزینیم[۸].

اتو اِروتیسم

وظیفه داریم این نمونه را با دقت بررسی کنیم. بایستی تأکید شود که برجسته‌ترین ویژگیِ این فعالیتِ جنسی در آن است که غریزه نه به‌سوی دیگری، بلکه به‌سوی بدنِ خودِ فرد جهت دارد و از آن به رضایت می‌رسد. این کنش «اتو اِروتیک» است، به‌کارگیریِ اصطلاحی که هاولوک الیس به‌درستی وضع کرده است[۹].

به‌علاوه، روشن است که رفتارِ کودکی که به مکیدنِ انگشت مشغول است از جست‌وجوی نوعی لذت پیش‌تر تجربه‌شده و اکنون به‌یادآمده تعیین می‌شود. در ساده‌ترین حالت، کودک از راهِ مکیدنِ ریتم‌دارِ بخشی از پوست یا غشای مخاطی در پیِ بازیافتِ آن لذت است. می‌توان به‌آسانی حدس زد که کودک نخستین بار در چه موقعیتی این تجربهٔ لذت را آموخته است: در نخستین و حیاتی‌ترین فعالیتش، یعنی مکیدنِ پستانِ مادر (یا جانشینِ آن)، بی‌تردید با این لذت آشنا شده است. از دیدگاه ما، لب‌های کودک همچون ناحیه‌ای اروتوژن عمل می‌کنند، و بی‌شک تحریکِ حاصل از جریانِ گرمِ شیر سرچشمهٔ احساسِ لذت است.

ارضای این ناحیهٔ اروتوژن در آغاز با ارضای نیاز به تغذیه همراه است. در ابتدا، فعالیتِ جنسی با کارکردهایی پیوند دارد که در خدمتِ حفظِ حیات‌اند، و تنها در مراحلِ بعدی از آن‌ها استقلال می‌یابد. هر‌کس که نوزادی را دیده باشد که پس از سیر شدن از پستان، با گونه‌هایی برافروخته و لبخندی سرشار از رضایت به خواب می‌رود، نمی‌تواند از این فکر بگریزد که این تصویر، الگوی آغازینِ چهرهٔ رضایتِ جنسی در سراسرِ زندگی باقی می‌ماند.

نیاز به تکرارِ این رضایتِ جنسی سپس از نیاز به تغذیه جدا می‌شود، جدایی‌ای که با رویشِ دندان‌ها ناگزیر می‌گردد، زیرا از آن پس غذا نه‌تنها از راهِ مکیدن بلکه با جویدن دریافت می‌شود. کودک در مکیدن از شیئی بیرونی استفاده نمی‌کند، بلکه ترجیح می‌دهد بخشی از پوستِ خود را برگزیند، زیرا این کار آسان‌تر است، او را از وابستگی به دنیای بیرونی که هنوز توانِ تسلط بر آن را ندارد می‌رهاند، و بدین‌سان به‌گونه‌ای برای خود ناحیه‌ای اروتوژنِ دوم فراهم می‌آورد، هرچند از نوعی پست‌تر. همین پستیِ ناحیهٔ دوم یکی از دلایلی است که کودک در آینده به جست‌وجوی همان بخش (لب‌ها) در بدنِ دیگری برمی‌آید (چنان به نظر می‌رسد که او چنین می‌گوید: «افسوس که نمی‌توانم خودم را ببوسم»).

البته همهٔ کودکان به این شیوه مکیدن نمی‌پردازند. می‌توان فرض کرد که این رفتار در کودکانی پدید می‌آید که در آن‌ها معنای اروتوژنِ ناحیهٔ لب‌ها از نظرِ سرشتی تقویت شده است. اگر این معنای اروتوژن باقی بماند، همین کودکان در بزرگسالی کامجویانی در بوسیدن خواهند شد، به بوسه‌های منحرف گرایش خواهند یافت، یا اگر مرد باشند، انگیزه‌ای نیرومند برای نوشیدن و سیگار کشیدن خواهند یافت. اگر اما واپس‌رانی رخ دهد، آنها نسبت به غذا احساسِ انزجار می‌کنند و دچار استفراغِ هیستریک می‌شوند. واپس‌رانی به غریزهٔ تغذیه نیز سرایت می‌کند، زیرا ناحیهٔ دهانی دو کارکرد را توأمان در خود دارد. بسیاری از بیمارانِ زنِ من که از اختلالاتِ خوردن، احساسِ گلوگیر (گلوبوس هیستریکوس)، تنگیِ گلو و استفراغ رنج می‌برند، در دورانِ کودکی به‌شدت به مکیدن پرداخته‌اند.

بررسی ما دربارهٔ مکیدنِ انگشت یا مکیدنِ لذت‌جویانه، سه ویژگیِ اساسیِ نمودِ جنسیِ دورانِ کودکی را آشکار کرده است. این کنش در آغاز به یکی از کارکردهای حیاتیِ جسمانی پیوند دارد؛ هنوز اُبژه‌ای جنسی ندارد و ازاین‌رو «اتواِروتیک» است؛ و هدفِ جنسیِ آن از ناحیه‌ای اروتوژن سرچشمه می‌گیرد. انتظار می‌رود که این ویژگی‌ها در بیشترِ فعالیت‌های دیگرِ غریزه‌های جنسیِ کودکی نیز به همان اندازه صادق باشند.

هدفِ جنسی در تمایلاتِ جنسیِ کودکی

ویژگی‌های نواحی اروتوژن

نمونهٔ مکیدنِ انگشت نکته‌های بیشتری را در بابِ چیستیِ یک ناحیهٔ اروتوژن بر ما روشن می‌سازد. ناحیهٔ اروتوژن، بخشی از پوست یا غشای مخاطی است که تحریک‌هایی از نوعی خاص در آن احساسِ لذتی با کیفیتی ویژه پدید می‌آورد. هیچ تردیدی نیست که این تحریک‌ها که منجر به لذت می‌شوند تابعِ شرایطی خاص‌اند، هرچند هنوز آن شرایط را نمی‌شناسیم. ظاهراً ریتم‌مندی در میانِ این عوامل نقشی دارد، و همانندیِ آن با قلقلک به‌روشنی به چشم می‌خورد. بااین‌حال، این‌که آیا ماهیتِ احساسِ لذت‌بخشی که از این تحریک پدید می‌آید را می‌توان «ویژه» دانست (یعنی دارای کیفیتی خاص که عاملِ جنسی دقیقاً در آن نهفته است) چندان قطعی نیست. روان‌شناسی هنوز در پرسش‌های مربوط به لذت و ناخشنودی در ابهام است؛ ازاین‌رو محتاطانه‌ترین فرض همان است که بایستی پذیرفته شود. بااین‌حال، ممکن است در ادامه دلایلی بیابیم که از این ایده پشتیبانی کند که احساسِ لذت در واقع کیفیتی خاص دارد.

ویژگیِ اروتوژنی می‌تواند به‌شکلی ویژه در برخی نواحیِ بدن متجلی گردد. نمونهٔ مکیدن نشان می‌دهد که نواحیِ اروتوژنِ ازپیش‌مقدر وجود دارند. بااین‌حال، همین مثال همچنین نشان می‌دهد که هر بخشِ دیگری از پوست یا غشای مخاطی نیز می‌تواند کارکردِ ناحیه‌ای اروتوژن را برعهده گیرد و بنابراین واجدِ آمادگی‌ای در این جهت است. بدین‌سان، کیفیتِ تحریک، در ایجادِ احساسِ لذت، نقشِ مهم‌تری دارد تا ماهیتِ ناحیهٔ بدنی‌ای که تحریک می‌شود.

کودکی که در حالِ مکیدنِ لذت‌جویانه است، در بدنِ خود به جست‌وجو می‌پردازد و بخشی از آن را برای مکیدن برمی‌گزیند، بخشی که سپس در اثرِ عادت برای او ارجح می‌گردد؛ و اگر به‌تصادف یکی از نواحیِ ازپیش‌مقدر (مانند پستان یا اندامِ تناسلی) را بیابد، بی‌تردید همان برتری را حفظ خواهد کرد. تمایلِ دقیقاً مشابهی به جابه‌جایی در نشانه‌شناسیِ هیستری نیز دیده می‌شود. در این روان‌رنجوری، واپس‌رانی پیش از هر چیز نواحیِ تناسلیِ واقعی را دربرمی‌گیرد، و این نواحی حساسیتِ خود را به تحریک به دیگر نواحیِ اروتوژن (که در زندگیِ بزرگسالی معمولاً نادیده گرفته می‌شوند) منتقل می‌کنند؛ نواحی‌ای که سپس درست مانند اندام‌های تناسلی رفتار می‌کنند. مضاف بر این، درست همانندِ نمونهٔ مکیدن، هر بخشِ دیگری از بدن می‌تواند حساسیتی مشابهِ اندامِ تناسلی بیابد و به ناحیه‌ای اروتوژن بدل شود. نواحیِ اروتوژن و نواحیِ هیستروژن ویژگی‌های یکسانی از خود نشان می‌دهند[۱۰].

هدفِ جنسیِ دورانِ کودکی

هدفِ جنسیِ غریزهٔ کودکی در آن است که از راهِ تحریکِ مناسبِ ناحیهٔ اروتوژنی که به‌نحوی برگزیده شده، به رضایت دست یابد. این رضایت بایستی پیش‌تر تجربه شده باشد تا نیازی برای تکرار آن برجای مانده باشد؛ و می‌توان انتظار داشت که طبیعت تدابیری اطمینان‌بخش اتخاذ کرده باشد تا این تجربهٔ رضایت به دستِ تصادف واگذار نشود[۱۱]. ما پیش‌تر دریافته‌ایم که در موردِ ناحیهٔ دهانی، سازوکارِ این تضمین چیست: پیوندِ هم‌زمانی که این بخش از بدن را با عملِ تغذیه مرتبط می‌کند. در بخش‌های دیگر نیز با سازوکارهایی مشابه به‌عنوان سرچشمه‌های میلِ جنسی روبه‌رو خواهیم شد.

وضعیتِ نیاز به تکرارِ رضایت به دو شیوه خود را نشان می‌دهد: یکی از راهِ احساسی خاص از تنش، که بیشتر ماهیتی ناخوشایند دارد، و دیگری از طریقِ حسی از خارش یا تحریک، که از مرکز (یعنی از درون) سرچشمه می‌گیرد و بر ناحیهٔ پیرامونیِ اروتوژن فرافکنده می‌شود. ازاین‌رو می‌توان هدفِ جنسی را به‌گونه‌ای دیگر نیز تعریف کرد: هدف در آن است که احساسِ فرافکندهٔ تحریک در ناحیهٔ اروتوژن را با تحریکی بیرونی جایگزین کند که با ایجادِ احساسِ رضایت، آن تحریک را از میان برمی‌دارد. این تحریکِ بیرونی معمولاً از نوعی دست‌ورزی تشکیل می‌شود که هم‌سان با عملِ مکیدن است[۱۲].

این واقعیت که نیاز می‌تواند از بیرون نیز، با تغییری واقعی در ناحیهٔ اروتوژن، برانگیخته شود، کاملاً با دانشِ فیزیولوژیک ما سازگار است. تنها از آن‌رو اندکی شگفت‌انگیز می‌نماید که برای زدودنِ یک تحریک، ظاهراً باید تحریکی دیگر در همان موضع پدید آورد.

نمودهای جنسیِ خودارضایی[۱۳]

مایهٔ آسودگیِ خاطر است که درمی‌یابیم، هنگامی‌که ماهیتِ غریزه‌ای را که از یکی از نواحیِ اروتوژن برمی‌خیزد به‌درستی بشناسیم، چیزِ چندانی در بابِ فعالیتِ جنسیِ کودکان برای آموختن باقی نمی‌ماند. روشن‌ترین تمایز میانِ نواحیِ گوناگون در طبیعتِ سازوکاری است که برای ارضای غریزه ضرورت دارد؛ در موردِ ناحیهٔ دهانی، این سازوکار «مکیدن» بود، و در موردِ نواحیِ دیگر بایستی بسته به موقعیت و ماهیت‌شان با کنش‌های عضلانیِ دیگری جایگزین شود.

فعالیتِ ناحیهٔ مقعدی

همان‌گونه که ناحیهٔ دهانی، از نظرِ جایگاهش برای پیوند دادنِ میلِ جنسی با کارکردهای جسمانیِ دیگر بسیار مناسب است، ناحیهٔ مقعد نیز چنین است. می‌توان فرض کرد که معنای اروتوژنِ این بخش از بدن از همان آغاز بسیار برجسته است.

روان‌کاوی با شگفتی ما را آگاه می‌کند از دگرگونی‌هایی که برانگیختگی‌های جنسیِ برخاسته از این ناحیه معمولاً از سر می‌گذرانند، و از این واقعیت که این ناحیه در بسیاری از افراد در سراسرِ زندگی میزانِ قابل‌توجهی از حساسیتِ جنسیِ خود را حفظ می‌کند[۱۴]. اختلالاتِ روده‌ای که در کودکی به‌وفور رخ می‌دهند، سبب می‌شوند این ناحیه از تحریکات شدید خالی نماند. التهاب‌های روده‌ای در نوزادی، چنان‌که می‌گویند، کودکان را «عصبی» می‌سازند؛ و در مواردِ ابتلا به بیماری‌های افراد روان‌رنجور در سال‌های بعد، بر نشانه‌هایی که در قالبِ این بیماری‌ها پدید می‌آیند اثرِ تعیین‌کننده دارند، و کلِ مجموعهٔ اختلالاتِ روده‌ای را در خدمتِ خود می‌گیرند. اگر معنای اروتوژنِ دهانهٔ مجرای روده را در نظر آوریم (معنایی که دست‌کم در شکلی دگرگون پابرجا می‌ماند) دیگر مایل نخواهیم بود از تأثیرِ هموروئید بر حالاتِ افراد روان‌رنجوره به‌سادگی چشم بپوشیم، همان تأثیری که طبِ قدیم بر آن اصرار می‌ورزید.

کودکانی که از حساسیتِ اروتوژنِ ناحیهٔ مقعدی بهره می‌گیرند، خود را از طریقِ بازداشتنِ مدفوع نشان می‌دهند؛ تا زمانی‌که انباشته شدنِ آن موجبِ انقباض‌های شدیدِ عضلانی شود و در هنگامِ عبور از مقعد، تحریکِ نیرومندی بر غشای مخاطی وارد آورد. در چنین حالتی بی‌تردید احساسی نه‌فقط دردناک بلکه همراه با لذت نیز پدید می‌آید. یکی از روشن‌ترین نشانه‌های گرایشِ آینده به خصلت‌های وسواسی یا نوروتیک را می‌توان در نوزادی دید که لجوجانه از خالی کردنِ روده‌های خود در زمانِ مقرر از سوی پرستار سر باز می‌زند و این کار را تا وقتی‌که خودش بخواهد به‌تعویق می‌اندازد. مقصودِ او، بی‌گمان، آلوده کردنِ رخت‌خواب نیست، بلکه نمی‌خواهد لذت ثانویه‌ای را که با عملِ دفع همراه است از دست بدهد. مربیان بارِ دیگر درست می‌گویند هنگامی که چنین کودکانی را «شیطان» می‌نامند.

محتویاتِ روده، که همچون توده‌ای تحریک‌زا بر بخشی از غشای مخاطیِ حساس به تحریکِ جنسی اثر می‌گذارند، همچون پیش‌درآمدی بر اندامی دیگر رفتار می‌کنند، اندامی که بناست پس از دورانِ کودکی به کار افتد. اما این محتویات برای نوزاد معانیِ دیگری نیز دارند: او آن‌ها را همچون بخشی از بدنِ خود تلقی می‌کند و آن‌ها نخستین «هدیه»‌اش را تشکیل می‌دهند؛ بدین‌سان که با بیرون دادنِ آن‌ها همکاری و رضایتِ خود را نسبت به اطرافیانش ابراز می‌کند و با بازداشتن‌شان نافرمانیِ خود را. این «هدیه» بعدها معنای دیگری می‌یابد و به «نوزاد» بدل می‌شود، زیرا بنا بر یکی از نظریه‌های جنسیِ کودکان، نوزادان از طریق خوردن به دست می‌آیند و از مجرای روده به دنیا می‌آیند.

بازداشتنِ مدفوع (که در آغاز از سوی کودک عمداً صورت می‌گیرد، گویی برای آن‌که همچون محرکی خودارضایی بر ناحیهٔ مقعدی عمل کند یا در رابطه‌اش با مراقبانش به کار آید) یکی از ریشه‌های یبوستِ شایع در بیمارانِ روان‌رنجور است. افزون بر این، کلِ معنای ناحیهٔ مقعدی را می‌توان در این واقعیت بازتاب‌یافته دید که به‌ندرت روان‌رنجوری را می‌توان یافت که از آیین‌ها و عاداتِ خاصِ مربوط به مدفوع، که معمولاً آن‌ها را پنهان می‌دارد، بی‌بهره باشد[۱۵].

تحریکِ خودارضاگرانهٔ واقعیِ ناحیهٔ مقعدی به‌وسیلهٔ انگشت، که در پیِ احساسِ خارش پدید آمده و می‌تواند منشأیی مرکزی یا پیرامونی داشته باشد، در میانِ کودکانِ بزرگ‌تر به‌هیچ‌روی نادر نیست.

فعالیتِ نواحیِ تناسلی

در میانِ نواحیِ اروتوژنی که بخشی از بدنِ کودک را می‌سازند، یکی وجود دارد که بی‌تردید در آغاز نقشِ اصلی را ایفا نمی‌کند و نمی‌تواند حاملِ کهن‌ترین تکانه‌های جنسی باشد، اما در آینده سرنوشتی مهم در پیش دارد. در هر دو جنس، یعنی در پسران و دختران، این ناحیه با کارکردِ دفعِ ادرار (در ناحیهٔ حشفه و کلیتوریس) در پیوند است؛ و در پسران، درونِ کیسه‌ای از غشای مخاطی جای گرفته است، به‌طوری‌که امکانِ تحریکِ مداومِ آن از طریقِ ترشحات، که می‌تواند به بروزِ زودهنگامِ برانگیختگیِ جنسی بینجامد، وجود دارد.

فعالیت‌های جنسیِ این ناحیهٔ اروتوژن (که خود بخشی از اندام‌های تناسلیِ اصلی است) نقطهٔ آغازِ چیزی است که بعدها به «زندگیِ جنسیِ طبیعی» بدل می‌شود. موقعیتِ کالبدیِ این ناحیه، ترشحاتی که آن را می‌پوشانند، شست‌وشو و مالشی که در روندِ نظافتِ کودک بر آن وارد می‌آید، و نیز تحریکات تصادفی (چنان‌که در موردِ دختران گاه از حرکتِ کرم‌های روده‌ای ناشی می‌شود) همه موجب می‌گردند که کودک حتی در نخستین سال‌های نوزادی متوجهِ احساسِ لذت‌بخشی شود که این بخش از بدنش می‌تواند پدید آورد، و نیاز به تکرارِ آن لذت در او شکل گیرد.

اگر مجموعهٔ این سازوکارها را در نظر گیریم (و همچنین بیاد آوریم که هم عملِ آلوده‌سازی و هم کوشش برای نظافت، هر دو از حیثِ برانگیختنِ این ناحیه تأثیری مشابه دارند) به‌سختی می‌توان از این نتیجه‌گیری گریخت که بنیانِ برتریِ آیندهٔ این ناحیه در فعالیتِ جنسی، به‌واسطهٔ خودارضایی زودهنگامِ دورانِ کودکی گذاشته می‌شود، خودارضایی‌ای که تقریباً هیچ فردی از آن برکنار نمی‌ماند[۱۶].

عملی که موجبِ رفعِ تحریک و کسبِ رضایت می‌شود، در حرکاتِ مالشی با دست یا در وارد آوردنِ فشار (احتمالاً بر پایهٔ بازتابی پیش‌موجود) نهفته است؛ یا به‌وسیلهٔ دست انجام می‌شود یا از راهِ فشردنِ ران‌ها بر یکدیگر. این شیوهٔ دوم در میانِ دختران رایج‌تر است. در مقابل، ترجیحِ پسران به استفاده از دست، خود نشانه‌ای است از نقشِ مهمی که غریزهٔ تسلط در فعالیتِ جنسیِ مردانه خواهد داشت[۱۷].

برای وضوح بیشتر[۱۸] باید بی‌درنگ یادآور شوم که سه مرحله از خودارضایی دورانِ کودکی را می‌توان از یکدیگر بازشناخت. نخستینِ آن‌ها به نوزادیِ زودهنگام تعلق دارد؛ دومین مرحله به شکوفاییِ کوتاه‌مدتِ فعالیتِ جنسی در حدودِ سالِ چهارمِ زندگی مربوط است؛ و تنها مرحلهٔ سوم با خودارضایی دورانِ بلوغ انطباق دارد، همان مرحله‌ای که معمولاً صرفاً به آن اشاره می‌شود.

مرحلهٔ دومِ خودارضایی کودکی

خودارضایی دورانِ نوزادیِ زودهنگام معمولاً پس از مدتی از میان می‌رود؛ اما ممکن است تا زمانِ بلوغ بی‌وقفه تداوم یابد، و در این صورت نخستین انحرافِ بزرگ از مسیرِ رشدِ پیش‌بینی‌شده برای انسانِ متمدن را رقم می‌زند. در برهه‌ای از کودکی، پس از نوزادیِ اولیه (که معمولاً پیش از چهار سالگی است) غریزهٔ جنسیِ وابسته به ناحیهٔ تناسلی غالباً دوباره بیدار می‌شود و تا مدتی دوام می‌یابد، تا آن‌که بار دیگر واپس رانده شود، یا ممکن است بدونِ وقفه ادامه یابد. این مرحلهٔ دوم از فعالیتِ جنسیِ کودکی می‌تواند شکل‌های گوناگونی به خود گیرد که تنها از رهگذرِ تحلیلِ دقیقِ هر موردِ فردی قابلِ تعیین است.

بااین‌حال، همهٔ جزئیاتِ آن عمیق‌ترین تأثیرها را در حافظهٔ (ناهشیارِ) فرد بر جای می‌گذارند: در صورتی که او سالم بماند، بر رشدِ منشِ او اثر می‌گذارند، و اگر پس از بلوغ بیمار شود، بر پدیدارشناسیِ علامت‌های افراد روان‌رنجور[۱۹]. در موردِ دوم درمی‌یابیم که این دورهٔ جنسی به فراموشی سپرده شده است و خاطراتِ آگاهانه‌ای که از آن حکایت دارند جای خود را به بازنمایی‌های دیگر داده‌اند (پیش‌تر نیز اشاره کرده‌ام که مایلم فراموشیِ کودکیِ طبیعی را نیز با این فعالیتِ جنسیِ دورانِ کودکی پیوند دهم). بررسیِ روان‌کاوانه ما را قادر می‌سازد آن‌چه فراموش شده است را به سطحِ آگاهی آورد و ازاین‌رو، اجبارهایی را که از موادِ روانیِ ناهشیار ناشی می‌شوند از میان بردارد.

بازگشتِ خودارضایی نوزادی

در سال‌های کودکی که اکنون موردِ بحث است، برانگیختگیِ جنسیِ نوزادی بازمی‌گردد؛ یا در قالبِ محرکی از نوعِ قلقلکِ درونی که در جست‌وجوی ارضا از راهِ خودارضایی‌ست، یا به‌صورتِ فرایندی همانندِ خروجِ شبانه که، همچون خروج‌های شبانهٔ دورانِ بزرگسالی، بدونِ دخالتِ فعالِ سوژه به رضایت منجر می‌شود. حالتِ دوم بیشتر در دختران و در نیمهٔ دومِ دورانِ کودکی دیده می‌شود. عللِ آن به‌طور کامل روشن نیست و اغلب (هرچند نه همیشه) به دوره‌ای پیشین از خودارضایی فعال مربوط می‌شود.

نشانه‌های این نمودهای جنسی اندک‌اند؛ و بیشتر از سوی دستگاهِ ادراری که هنوز نمایندهٔ دستگاهِ جنسیِ نابالغ است بروز می‌یابند، گویی از جانبِ آن و به نیابتش عمل می‌کنند. بیشترِ اختلالاتی که در این دوران به‌عنوانِ مشکلاتِ مثانه شناخته می‌شوند، در واقع اختلال‌های جنسی‌اند: شب‌ادراری، مگر آن‌که حمله‌ای صرعی را بازنمایی کند، معادلِ یک خروجِ شبانه است.

بازپدیدآییِ فعالیتِ جنسی، هم از عللِ درونی و هم از رویدادهای بیرونی ناشی می‌شود. در مواردِ روان‌رنجوری می‌توان از شکلِ نشانه‌ها به وجودِ این علل پی بُرد، و بررسیِ روان‌کاوانه می‌تواند آن‌ها را با قطعیت آشکار کند. در ادامه ناگزیر خواهم بود دربارهٔ عللِ درونی سخن بگویم؛ اما در این دوره، رویدادهای تصادفیِ بیرونی نیز اهمیتی چشمگیر و پایدار دارند.

در پیش‌زمینهٔ این عوامل، تأثیرِ «اغوا» قرار دارد، یعنی وضعیتی که در آن کودک به‌طورِ زودهنگام همچون اُبژهٔ جنسی موردِ استفاده قرار می‌گیرد و در شرایطی به‌شدت هیجانی می‌آموزد چگونه از ناحیهٔ تناسلیِ خود به رضایت برسد؛ رضایتی که سپس معمولاً ناچار می‌شود از راهِ خودارضایی مکرر بازتولیدش کند. چنین تأثیری ممکن است از سوی بزرگسالان یا دیگر کودکان پدید آید.

نمی‌توانم بپذیرم که در مقاله‌ام دربارهٔ «علّیتِ هیستری» (۱۸۹۶) در بسامد یا اهمیتِ این پدیده اغراق کرده‌ام، هرچند در آن زمان نمی‌دانستم که کسانی که در بزرگسالی «سالم» باقی می‌مانند نیز ممکن است همین تجربه‌ها را در کودکی از سر گذرانده باشند، و بدین‌سان، اهمیتِ اغوا را در قیاس با عواملِ مربوط به ساختار و تحولِ جنسی بیش از اندازه ارزیابی کرده بودم[۲۰].

بدیهی است که برای برانگیختنِ زندگیِ جنسیِ کودک، اغوا ضرورتی ندارد؛ این امر می‌تواند خودبه‌خود و از عللِ درونی نیز رخ دهد.

آمادگیِ انحراف چندشکلی

واقعیتی آموزنده است که تحتِ تأثیرِ اغوا، کودکان می‌توانند دچارِ حالتی از انحراف چندشکلیِ شوند و به انواع و اقسامِ بی‌قاعدگی‌های جنسی کشانده شوند. این امر نشان می‌دهد که آمادگی برای چنین رفتارهایی به‌طورِ ذاتی در سرشتِ آنها وجود دارد. ازاین‌رو، مقاومتِ چندانی در برابرِ بروزِ این رفتارها پدید نمی‌آید، زیرا سدهای روانیِ بازدارنده از افراط‌های جنسی (یعنی شرم، انزجار و اخلاق) یا هنوز به‌کلی شکل نگرفته‌اند، یا بسته به سنِ کودک تازه در حالِ پدید آمدن‌اند.

در این معنا، رفتارِ کودکان همانندِ رفتارِ زنِ کم‌فرهنگِ متوسطی است که در او نیز همین آمادگیِ انحراف چندشکلی دوام یافته است. چنین زنی ممکن است در شرایطِ معمول از نظرِ جنسی «طبیعی» باقی بماند، اما اگر فریفته‌ای زبردست او را وسوسه کند، درمی‌یابد که هرگونه انحرافی می‌تواند برایش لذت‌برانگیز باشد و این رفتارها را به بخشی از زندگیِ جنسیِ خود بدل می‌سازد.

روسپیان نیز همین آمادگیِ چندشکلی (که در اصل همان آمادگیِ دورانِ کودکی است) را در کارِ خود به‌کار می‌گیرند. و اگر شمارِ عظیمِ زنانی را در نظر آوریم که یا به روسپیگری مشغولند یا می‌توان فرض کرد که گرایش و قابلیتِ روانیِ لازم برای آن را دارند بی‌آن‌که واقعاً در آن حرفه درگیر باشند، گریزی از پذیرشِ این نکته نیست که چنین گرایشی به انواعِ انحراف‌ها، ویژگی‌ای عام و بنیادی در سرشتِ انسان است.

سائق‌های جزئی

افزون بر این، تأثیراتِ اغوا کمکی به روشن‌کردنِ تاریخِ آغازینِ غریزهٔ جنسی نمی‌کنند؛ بلکه در حقیقت، با ارائه‌کردنِ زودهنگامِ اُبژه‌ای جنسی به کودک (اُبژه‌ای که غریزهٔ جنسیِ کودک در ابتدا نیازی به آن ندارد) درکِ ما را از مسیرِ طبیعیِ این رشد مخدوش می‌سازند. با این‌حال، بایستی پذیرفت که زندگیِ جنسیِ دورانِ کودکی، با وجودِ چیرگیِ نواحیِ اروتوژن، در عین‌حال شاملِ عناصری است که از همان آغاز دیگران را به‌مثابهٔ اُبژهٔ جنسی درگیر می‌سازند. از جملهٔ این سائق‌ها می‌توان از نگاه‌دوستی، نمایش‌طلبی، و بی‌رحمی یاد کرد، که تا حدی مستقل از نواحیِ اروتوژن پدیدار می‌شوند. این سائق‌ها تا مدتی با زندگیِ جنسیِ تناسلی پیوندی نزدیک ندارند، اما در دورانِ کودکی می‌توان آن‌ها را به‌عنوانِ تکانه‌هایی مستقل و متمایز از فعالیتِ جنسیِ اروتوژن مشاهده کرد.

کودکان خردسال اساساً شرم ندارند و در برخی از دوره‌های سال‌های اولیه زندگی خود، با آشکار کردن بدن خود، به‌ویژه اندام‌های جنسی، رضایت بی‌چون‌وچرای خود را نشان می‌دهند. قرینه این تمایل ظاهراً منحرف، یعنی کنجکاوی برای دیدن اندام تناسلی دیگران، احتمالاً تا مدتی بعد در دوران کودکی آشکار نمی‌شود، زمانی که مانع ایجاد شده توسط حس شرم به درجه‌ای از تکامل رسیده است[۲۱].

تحتِ تأثیرِ اغوا، انحرافِ نگاه‌دوستانه می‌تواند در زندگیِ جنسیِ کودک جایگاهی بسیار مهم پیدا کند. بااین‌حال، پژوهش‌های من دربارهٔ سال‌های آغازینِ زندگیِ افرادِ سالم و نیز بیمارانِ روان‌رنجور مرا به این نتیجه رسانده است که نگاه‌دوستی می‌تواند در کودکان به‌صورتِ خودانگیخته نیز پدیدار شود.

کودکانِ خردسالی که توجه‌شان (معمولاً در نتیجهٔ خودارضایی) به اندام‌های جنسیِ خود جلب می‌شود، غالباً بی‌آن‌که کمکی از بیرون دریافت کنند، گامی فراتر می‌نهند و علاقه‌ای زنده و کنجکاوانه به اندام‌های جنسیِ هم‌بازی‌های خود پیدا می‌کنند. از آن‌جا که فرصت‌های ارضای چنین کنجکاوی‌ای معمولاً تنها در جریانِ برآوردنِ دو نیازِ دفعی فراهم می‌شود، این کودکان به تماشاچیانِ مشتاقِ فرایندهای ادرار و مدفوع بدل می‌گردند.

هنگامی که واپس‌رانیِ این گرایش‌ها آغاز می‌شود، میل به دیدنِ اندام‌های جنسیِ دیگران (چه از جنسِ خود و چه از جنسِ مخالف) همچنان به‌صورتِ یک اجبارِ آزارنده باقی می‌ماند؛ اجباری که در برخی مواردِ روان‌رنجوری، بعدها نیرومندترین محرک برای شکل‌گیریِ علائم می‌شود.

سائقِ بیرحمانهٔ غریزهٔ جنسی در دورانِ کودکی حتی مستقل‌تر از فعالیت‌های جنسی‌ای رشد می‌کند که با نواحیِ اروتوژن پیوند دارند. در کل، بیرحمی برای سرشتِ کودکانه امری سهل و طبیعی است، زیرا مانعی که غریزهٔ تسلط را در برابرِ رنجِ دیگری متوقف می‌سازد (یعنی ظرفیتِ شفقت) نسبتاً دیر رشد می‌کند. تحلیلِ روان‌شناختیِ بنیادیِ این سائق، چنان‌که می‌دانیم، هنوز به‌گونه‌ای رضایت‌بخش انجام نشده است. می‌توان فرض کرد که تکانهٔ بیرحمی از غریزهٔ تسلط سرچشمه می‌گیرد و در دوره‌ای از زندگیِ جنسی پدیدار می‌شود که اندام‌های تناسلی هنوز نقشِ متأخرِ خود را به‌دست نیاورده‌اند. این سائق بر مرحله‌ای از زندگیِ جنسی فرمان‌روایی می‌کند که آن را در ادامه به‌عنوانِ «سازمان‌یافتگیِ پیشاتناسلی» توصیف خواهیم کرد[۲۲].

کودکانی که در رفتار با حیوانات یا هم‌بازی‌های خود بیرحمیِ ویژه‌ای نشان می‌دهند، معمولاً ظنی موجه را برمی‌انگیزند مبنی بر آن‌که فعالیتی جنسی و زودرس، برخاسته از نواحیِ اروتوژن، در آنها وجود دارد؛ و هرچند ممکن است همهٔ سائق‌های جنسی در آن واحد به‌صورتِ زودرس ظاهر شوند، فعالیتِ جنسیِ اروتوژن به‌نظر می‌رسد که نقشِ اصلی را دارد. فقدانِ سدِ شفقت، این خطر را در پی دارد که پیوندِ میانِ سائق‌های بیرحمانه و اروتوژن، که در کودکی برقرار می‌شود، در زندگیِ بزرگسالی گسست‌ناپذیر باقی بماند.

از زمانِ انتشارِ اعترافاتِ ژان‌ژاک روسو، این نکته برای مربیانِ تعلیم و تربیت روشن شده است که تحریکِ دردناکِ پوستِ ناحیهٔ نشیمن‌گاه یکی از ریشه‌های اروتوژنِ سائقِ منفعلِ بیرحمی (مازوخیسم) است. از این واقعیت، نتیجه‌ای به‌درستی گرفته شده است: تنبیهِ بدنی، که معمولاً بر همین بخش از بدن اعمال می‌شود، نبایستی بر کودکانی تحمیل شود که لیبیدوی آنها در اثرِ الزاماتِ فرهنگیِ متأخر، مستعدِ انحراف به مسیرهای فرعی است[۲۳].

پژوهش‌های جنسیِ دورانِ کودکی[۲۴]

سائق دانستن

در حدودِ همان زمانی که زندگیِ جنسیِ کودک به نخستین نقطهٔ اوجِ خود می‌رسد (یعنی میانِ سه تا پنج‌سالگی) نشانه‌هایی از فعالیتی نیز در او آشکار می‌شود که می‌توان آن را به سائقِ دانستن یا پژوهش نسبت داد. این سائق را نه می‌توان در شمارِ سائق‌های بنیادی جای داد، و نه آن را به‌طورِ کامل در قلمروِ میلِ جنسی محدود کرد. فعالیتِ آن از یک‌سو صورتی تصعید‌یافته از میلِ به تسلط است، و از سوی دیگر از نیروی سائقِ نگاه‌دوستی بهره می‌برد. بااین‌حال، پیوندِ این سائق با زندگیِ جنسی اهمیتی ویژه دارد، زیرا روان‌کاوی به ما آموخته است که سائقِ دانستن در کودکان به‌گونه‌ای غیرمنتظره زود و با شدتی چشمگیر به مسائلِ جنسی جلب می‌شود، و درواقع، شاید نخستین‌بار به‌واسطهٔ همین مسائل بیدار گردد.

معمای اسفینکس

کودکان را نه علایقِ نظری، بلکه دغدغه‌های عملی به فعالیتِ پژوهش وامی‌دارد. تهدیدی که برای بنیان‌های هستیِ کودک در پیِ آگاهی یا ظن نسبت به آمدنِ نوزادی تازه پدید می‌آید (و هراسی که از محروم‌شدن از محبت و مراقبت برمی‌انگیزد) او را به تفکر و هوشیاری وامی‌دارد. تاریخچهٔ پیدایشِ این سائق با این واقعیت سازگار است که نخستین پرسشی که کودک با آن درگیر می‌شود، نه تمایزِ میانِ دو جنس، بلکه معمای «کودکان از کجا می‌آیند» است[۲۵] (که همان معمای اسفینکسِ تبای است، هرچند در قالبی دگرگون‌شده که به‌سادگی می‌توان آن را به شکلِ اصلی‌اش بازگرداند).

در آغاز، وجودِ دو جنس در ذهنِ کودک نه تردیدی برمی‌انگیزد و نه پرسشی. برای کودکِ پسر، بدیهی است که اندامی چون اندامِ خود را می‌توان به همهٔ کسانی که می‌شناسد نسبت داد، و نمی‌تواند نبودِ آن را با تصویری که از دیگران دارد سازگار کند.

عقدهٔ اختگی و رشکِ آلت

این باور در پسران با شدت حفظ می‌شود، در برابرِ تضادهایی که از مشاهده برمی‌خیزند با لجاجت دفاع می‌گردد، و تنها پس از کشمکش‌های درونیِ سخت رها می‌شود (عقدهٔ اختگی). جانشین‌هایی که پسران برای آلتِ گمشده‌ای که در زنان احساس می‌کنند در نظر می‌گیرند، در تعیینِ شکل‌گیریِ بسیاری از انحراف‌ها نقشی بزرگ دارند[۲۶].

این فرض که همهٔ انسان‌ها شکلِ واحدی از اندامِ تناسلیِ مردانه دارند، نخستین نظریهٔ شگفت‌انگیز و سرنوشت‌سازِ کودکان دربارهٔ مسائلِ جنسی است. برای کودک سودی ندارد که علمِ زیست‌شناسی پیش‌داوریِ او را تأیید می‌کند و ناچار شده است کلیتوریسِ زن را جانشینی واقعی برای آلتِ مردانه بشناسد.

دخترانِ خردسال، هنگامی که درمی‌یابند اندامِ تناسلیِ پسران با اندامِ خودشان متفاوت است، به چنین انکاری متوسل نمی‌شوند. آنها بی‌درنگ این تفاوت را می‌پذیرند و دستخوشِ رشکِ آلت می‌شوند، رشکی که در آرزویِ بدل‌شدن به پسر، که در پیامدهایش اهمیتی بنیادین دارد، به اوج می‌رسد.

نظریه‌های زایش

بسیاری از افراد به‌روشنی به یاد می‌آورند که در دورهٔ پیش‌بلوغ چه اندازه به مسئلهٔ «کودکان از کجا می‌آیند» علاقه‌مند بوده‌اند. پاسخ‌های کالبدشناختیِ آن زمان بسیار متنوع بود: کودک از سینه بیرون می‌آید، یا از بدن بریده می‌شود، یا ناف باز می‌شود تا او را عبور دهد[۲۷]. بیرون از تحلیل، به‌ندرت خاطراتی از پژوهش‌هایی مشابه در سال‌های آغازینِ کودکی باقی مانده است. آن پژوهش‌های نخستین، مدت‌ها پیش قربانیِ واپس‌رانی شده‌اند، اما نتایجِ آن‌ها ماهیتی یک‌دست داشته‌اند: انسان‌ها با خوردنِ چیزی خاص (چنان‌که در افسانه‌ها آمده است) بچه‌دار می‌شوند، و کودکان همچون مدفوع از راهِ روده به دنیا می‌آیند. این نظریه‌های کودکانه ما را به وضعیت‌هایی در قلمروِ جانوران، و به‌ویژه به مفهومِ «کلوآکا» در گونه‌های پایین‌تر از پستانداران، به یاد می‌آورند.

نگاهِ سادیستی به آمیزشِ جنسی

اگر کودکان در این سنینِ زودهنگام شاهدِ آمیزشِ جنسیِ بزرگسالان باشند (و این فرصت معمولاً از آن‌رو فراهم می‌شود که بزرگسالان باور دارند کودکان چیزی از امورِ جنسی درنمی‌یابند) ناگزیر، عملِ جنسی را نوعی آزار یا کنشِ سلطه‌جویانه می‌پندارند؛ به‌بیانِ دیگر، آن را در معنایی سادیستی درک می‌کنند. روان‌کاوی همچنین به ما نشان می‌دهد که چنین تأثیری در اوانِ کودکی سهمِ بسزایی در آمادگیِ ذهنی برای جابه‌جاییِ سادیستیِ هدفِ جنسی در آینده دارد.

افزون بر این، کودکان به‌شدت درگیرِ این مسئله‌اند که آمیزشِ جنسی (یا به زبانِ خودشان، «ازدواج») از چه تشکیل می‌شود؛ و معمولاً راه‌حلِ این راز را در نوعی فعالیتِ مشترک مرتبط با کارکردِ ادرار یا مدفوع جست‌وجو می‌کنند.

ناکامیِ تیپیک در پژوهش‌های جنسیِ کودکی

به‌طورِ کلی می‌توان گفت نظریه‌های جنسیِ کودکان بازتابی از ساختارِ جنسیِ خودِ آنهاست و با آن‌که آکنده از خطاهای مضحک‌اند، در عینِ حال درکی از فرایندهای جنسی نشان می‌دهند که بیش از آن است که از سازندگانِ آن‌ها انتظار می‌رود.

کودکان همچنین دگرگونی‌هایی را که در بدنِ مادر به‌سببِ بارداری پدید می‌آید درمی‌یابند و قادرند آن‌ها را درست تعبیر کنند. افسانهٔ لک‌لک اغلب برای شنوندگانی بازگو می‌شود که با تردیدی عمیق، هرچند خاموش، به آن گوش می‌سپارند.

بااین‌حال، دو عنصر وجود دارد که از دامِ پژوهش‌های جنسیِ کودکان می‌گریزد: نقشِ بارورکنندهٔ مَنی و وجودِ دهانهٔ جنسیِ زنانه همان عناصری که در خودِ سازمان‌یافتگیِ کودکانه نیز هنوز رشد نیافته‌اند. ازاین‌رو، تلاش‌های کاوشگرِ کودکانه غالباً بی‌ثمر می‌ماند و به کناره‌گیری‌ای می‌انجامد که نه‌چندان به‌ندرت، زخمی پایدار بر سائقِ دانستن برجای می‌گذارد.

پژوهش‌های جنسیِ این سال‌های آغازینِ کودکی همواره در خلوت انجام می‌گیرد. این پژوهش‌ها نخستین گام در جهتِ اتخاذِ موضعی مستقل در جهان‌اند و در عینِ حال نشانه‌ای از بیگانگیِ فزایندهٔ کودک از کسانی که پیش‌تر از اعتمادِ کاملِ او برخوردار بودند.

مراحلِ تکوینِ سازمانِ جنسی[۲۸]

ویژگی‌های زندگیِ جنسیِ کودکانه که تاکنون بر آن‌ها تأکید کرده‌ایم، یکی این است که ذاتاً «اتواِروتیک» است (یعنی اُبژهٔ خود را در بدنِ خودِ کودک می‌یابد)، و دیگر آن‌که سائق‌های جزئیِ آن، در مجموع، در جست‌وجوی لذت از یکدیگر جدا و مستقل‌اند. فرجامِ نهاییِ تکوینِ جنسی در آن چیزی نهفته است که «زندگیِ جنسیِ طبیعیِ بزرگ‌سال» خوانده می‌شود، که در آن میلِ به لذت زیرِ سلطهٔ کارکردِ تناسلی درمی‌آید، و سائق‌های جزئی، زیرِ سیطرهٔ یک ناحیهٔ اِروتوژنیکِ واحد، سازمانی منسجم می‌یابند که به سوی هدفی جنسی معطوف به اُبژه‌ای بیرونی جهت‌گیری می‌کند.

سازمان‌های پیش‌تناسلی

مطالعهٔ بازداری‌ها و اختلال‌های این روندِ تکوینی با مددِ روان‌کاوی ما را قادر می‌سازد که خاستگاه‌های نارس و مراحلِ مقدماتیِ نوعی سازمان‌یافتگیِ منسجم در سائق‌های جزئی را بازشناسیم، مراحلی مقدماتی که خود، نوعی «نظامِ جنسی» به شمار می‌روند. این مراحل معمولاً به‌نرمی سپری می‌شوند، بی‌آن‌که نشانی آشکار از خود برجای گذارند؛ تنها در مواردِ آسیب‌شناختی است که فعال و برای مشاهدهٔ سطحی قابل‌شناسایی می‌گردند.

ما به آن دسته از سازمان‌های زندگیِ جنسی که در آن‌ها نواحیِ تناسلی هنوز نقشِ غالب نیافته‌اند، نامِ «پیش‌تناسلی» می‌دهیم. تاکنون دو نوع از این سازمان‌ها را شناسایی کرده‌ایم که چنان می‌نمایند گویی به اشکالِ آغازینِ حیاتیِ حیوانی بازمی‌گردند.

نخستینِ آن‌ها سازمانِ جنسیِ دهانی یا به‌تعبیرِ دیگر «دهانی-بلعنده» است. در این مرحله، فعالیتِ جنسی هنوز از دریافتِ غذا جدا نشده است و دو گرایشِ متقابل نیز در درونِ آن از هم تمایز نیافته‌اند. اُبژهٔ هر دو فعالیت یکی است؛ هدفِ جنسی در جذب اُبژه نهفته است، نمونه‌ای آغازین از فرایندی که بعدها در قالبِ همانندسازی نقشی عظیم در روان ایفا خواهد کرد. بازمانده‌ای از این مرحلهٔ مفروضِ سازمان، که پاتولوژی ما را ناگزیر به شناساییِ آن می‌سازد، در عملِ مکیدنِ شست دیده می‌شود، که در آن فعالیتِ جنسی از فعالیتِ تغذیه جدا گشته و اُبژهٔ بیرونی را با اُبژه‌ای در درونِ بدنِ خودِ فرد جایگزین کرده است[۲۹].

دومین مرحلهٔ پیش‌تناسلی، سازمانِ سادیستی-مقعدی است. در این‌جا دو گرایشِ متقابل که سراسرِ زندگیِ جنسی را درمی‌نوردند، از هم متمایز می‌شوند؛ بااین‌حال، هنوز نمی‌توان آن‌ها را «مذکر» و «مونث» نامید، بلکه صرفاً می‌توان از «فعال» و «منفعل» سخن گفت. گرایشِ فعال از رهگذرِ سائقِ تسلط و با میانجی‌گریِ دستگاهِ عضلانیِ بدنی عمل می‌کند؛ در حالی‌که اندامی که بیش از هر چیز نمایندهٔ هدفِ جنسیِ منفعل است، همان مخاطِ اِروتوژنیکِ ناحیهٔ مقعد است. هر دوی این گرایش‌ها اُبژه‌هایی دارند، گرچه یکسان نیستند. در کنارِ آن‌ها، دیگر سائق‌های جزئی به‌صورتِ اتواِروتیک عمل می‌کنند. ازاین‌رو، در این مرحله، دوگانگیِ جنسی و وجودِ اُبژه‌ای بیرونی آشکار است، اما هنوز هیچ سازمان‌یافتگی یا تابعیت از کارکردِ تناسلی پدید نیامده است[۳۰].

دوسوگرایی

این شکل از سازمانِ جنسی می‌تواند در سراسرِ زندگی پایدار بماند و بخشِ بزرگی از فعالیتِ جنسی را به‌طورِ دائم به‌سوی خود جلب کند. غلبهٔ سادیسم در آن، و نقشی که ناحیهٔ مقعدی به‌منزلهٔ «کلوآکا» ایفا می‌کند، به آن رنگ‌وبویی ویژه و کهن‌سال می‌بخشد. ویژگیِ دیگرِ این مرحله آن است که در آن دو قطبِ متقابلِ سائق‌ها به‌تقریب به یک اندازه رشد یافته‌اند؛ وضعیتی که بلویلر با اصطلاحِ دقیق و زیبای «دوسوگرایی» توصیف کرده است.

فرضِ وجودِ سازمان‌های پیش‌تناسلیِ زندگیِ جنسی بر پایهٔ تحلیلِ روان‌رنجوری‌ها نهاده شده است و بدونِ آگاهی از آن‌ها، دشوار بتوان ارزشِ این فرض را دریافت. می‌توان انتظار داشت که پژوهش‌های تحلیلیِ بعدی اطلاعاتِ بسیار بیشتری دربارهٔ ساختار و تکاملِ کارکردِ جنسیِ طبیعی به دست دهند.

برای کامل‌کردنِ تصویرِ زندگیِ جنسیِ کودکانه، بایستی چنین فرض کنیم که «انتخابِ اُبژه» (چنان‌که در مرحلهٔ بلوغ ویژگیِ تعیین‌کننده‌ای است) در سال‌های کودکی نیز اغلب یا به‌طورِ عادت‌واره رخ داده است؛ یعنی تمامیِ جریان‌های جنسی به‌سوی شخصی واحد جهت یافته‌اند که در ارتباط با او می‌کوشند اهدافِ خود را محقق کنند. این، نزدیک‌ترین شکلِ ممکن در دورانِ کودکی به صورتِ نهاییِ زندگیِ جنسیِ پس از بلوغ است. تفاوتِ آن دو تنها در این است که در کودکی، ترکیبِ سائق‌های جزئی و تابعیتِ آن‌ها تحتِ سیطرهٔ اندام‌های تناسلی هنوز به‌طورِ کامل شکل نگرفته یا اصلاً صورت نبسته است. بدین‌سان، استقرارِ این سیطره در خدمتِ تولیدمثل واپسین مرحله‌ای است که سازمان‌یافتگیِ جنسی از آن می‌گذرد[۳۱].

انتخابِ دوفازیِ اُبژه

می‌توان انتخابِ اُبژه را فرایندی دوفازی دانست، بدین معنا که در دو موج پدید می‌آید. نخستین موج میانِ دو[۳۲] تا پنج‌سالگی آغاز می‌شود و با دورهٔ نهفتگی متوقف یا واپس‌نشینی می‌یابد؛ این موج با ماهیتِ کودکانهٔ اهدافِ جنسی شناخته می‌شود. موجِ دوم با بلوغ آغاز می‌گردد و سرنوشتِ نهاییِ زندگیِ جنسی را تعیین می‌کند.

هرچند دوفازی‌بودنِ انتخابِ اُبژه اساساً چیزی جز نتیجهٔ عملِ دورهٔ نهفتگی نیست، بااین‌همه از دیدگاهِ اختلال‌های مرحلهٔ نهاییِ زندگیِ جنسی، اهمیتی بسزا دارد. بازمانده‌های انتخابِ اُبژهٔ دورانِ کودکی به دورهٔ بعدی انتقال می‌یابند؛ یا به همان شکل تداوم می‌یابند یا در زمانِ بلوغ دوباره فعال می‌شوند. اما در پیِ واپس‌رانی‌ای که میانِ این دو فاز پدید آمده، این بازمانده‌ها دیگر قابلِ استفاده نیستند. اهدافِ جنسیِ آن‌ها تلطیف شده و اکنون نمایانگرِ چیزی‌اند که می‌توان آن را «جریانِ عاطفی» در زندگیِ جنسی نامید. تنها پژوهشِ روان‌کاوانه است که می‌تواند نشان دهد در پسِ این عاطفه، ستایش و احترام، همان آرزوهای جنسیِ کهن و واپس‌راندهٔ سائق‌های کودکانه نهفته است.

انتخابِ اُبژه در دورانِ بلوغ ناچار است از اُبژه‌های دورانِ کودکی چشم بپوشد و به‌گونه‌ای تازه، به‌مثابهٔ «جریانِ شهوانی» آغاز شود. اگر این دو جریان در هم ادغام نگردند، پیامدِ آن غالباً ناکامی در دست‌یافتن به یکی از آرمان‌های زندگیِ جنسی است: یعنی تمرکزِ تمامیِ امیال بر یک اُبژهٔ یگانه[۳۳].

سرچشمه‌های میلِ جنسیِ کودکانه

کوشش‌های ما برای ردیابیِ خاستگاه‌های سائقِ جنسی تاکنون نشان داده‌اند که برانگیختگیِ جنسی از سه منشأ پدید می‌آید:

(الف) بازتولیدِ نوعی لذت که پیش‌تر در پیوند با دیگر فرایندهای اندامی تجربه شده است؛

(ب) تحریکِ محیطیِ مناسبِ نواحیِ اِروتوژنیک؛ و

(ج) تجلیِ برخی از «سائق‌ها»یی چون سائقِ دیدزنی یا سائقِ بیرحمی که منشأشان هنوز به‌روشنی دانسته نیست.

پژوهش‌های روان‌کاوانه که از دورانِ بزرگ‌سالی به کودکی بازمی‌گردند، همراه با مشاهدهٔ مستقیمِ کودکان، ما را به شناساییِ سرچشمه‌های دیگری از برانگیختگیِ جنسی رهنمون می‌شوند که به‌گونه‌ای منظم فعال‌اند. مشاهدهٔ مستقیمِ کودکان با این دشواری روبه‌روست که داده‌هایش به‌آسانی ممکن است بد تعبیر شوند، و روان‌کاوی نیز از آن‌رو دشوار است که تنها از رهگذرِ مسیرهایی طولانی می‌تواند به داده‌ها و نتایجِ خود دست یابد. بااین‌حال، همکاریِ این دو روش به درجه‌ای رضایت‌بخش از اطمینان در یافته‌هایشان می‌انجامد.

ما پیش‌تر در بررسیِ نواحیِ اِروتوژنیک دیدیم که این بخش‌های پوستی صرفاً شدت‌یافتهٔ نوعی قابلیتِ دریافتِ تحریکند که در سراسرِ سطحِ پوست به‌درجاتی وجود دارد. ازاین‌رو، نباید از آن‌که برخی گونه‌های معیّنِ تحریکِ عمومیِ پوستی واجدِ تأثیراتِ اِروتوژنیک‌اند، شگفت‌زده شویم. از میانِ آن‌ها، به‌ویژه بایستی به محرک‌های حرارتی اشاره کرد که اهمیت‌شان شاید به فهمِ اثراتِ درمانیِ حمام‌های گرم یاری رساند.

برانگیختگی‌های مکانیکی

در این‌جا بایستی از پیدایشِ برانگیختگیِ جنسی در اثرِ تحریکات مکانیکیِ ریتمیکِ بدن نیز یاد کرد. این‌گونه محرک‌ها از سه راهِ متفاوت عمل می‌کنند: بر دستگاهِ حسیِ عصب‌های دهلیزی، بر پوست، و بر بخش‌های عمیق‌ترِ بدن (برای مثال، عضلات و ساختارهای مفصلی). وجودِ این احساس‌های لذت‌بخش (و در این‌جا شایسته است تأکید شود که مفاهیمِ «برانگیختگیِ جنسی» و «کامیابی» تا حدّ زیادی می‌توانند به‌جای یکدیگر به‌کار روند، نکته‌ای که بعدتر بایستی آن را روشن کنیم [ص. ۷۸]) وجودِ این احساس‌های خوشایند، که از اشکالِ گوناگونِ تکان و حرکتِ بدن ناشی می‌شوند، با این واقعیت تأیید می‌گردد که کودکان شیفتهٔ بازی‌هایی هستند که با حرکت‌های پیاپی و منفعلانه همراهند، همچون تاب‌خوردن یا بالا پرتاب شدن، و بر تکرارِ بی‌وقفهٔ چنین بازی‌هایی اصرار می‌ورزند[۳۴].

همگان می‌دانند که «تکان دادن» روشی رایج برای خواباندنِ کودکانِ بی‌قرار است. لرزش‌هایی که در اثرِ سوارشدن بر کالسکه و بعدها در سفر با قطار پدید می‌آیند، چنان تأثیری افسونگر بر کودکانِ بزرگ‌تر می‌گذارند که تقریباً هر پسربچه‌ای در برهه‌ای از زندگی‌اش آرزو داشته است رانندهٔ قطار یا کالسکه‌چی شود. این واقعیتِ شگفت که پسران چنان علاقه‌ای شدید به امورِ مربوط به راه‌آهن نشان می‌دهند، و در سنی که تخیل‌شان بیشترین فعالیت را دارد (کمی پیش از بلوغ) همین امور را به هستهٔ نمادپردازی‌ای بدل می‌کنند که به‌گونه‌ای خاص جنسی است، آشکارا از خاستگاهِ لذت‌بخشِ احساسات حرکتی سرچشمه می‌گیرد.

در صورتِ واپس‌رانی (که بسیاری از دلبستگی‌های کودکانه را به اضدادشان دگرگون می‌سازد) همین افراد، در نوجوانی یا بزرگ‌سالی، در برابرِ تکان یا تاب‌خوردن دچار تهوّع می‌شوند، از سفرِ ریلی به‌شدت فرسوده می‌گردند، یا در حینِ آن دچارِ حمله‌های اضطراب می‌شوند و خود را با بیم از سفر با قطار از تکرارِ تجربهٔ دردناک محافظت می‌کنند.

در این‌جا نیز بایستی به این واقعیت اشاره کرد -که هنوز به‌درستی فهمیده نشده است- که ترکیبِ هراس و تکانِ مکانیکیِ بدن می‌تواند به پیدایشِ نِوروزِ آسیب‌زای شدیدِ هیستری‌مانند بینجامد. دست‌کم می‌توان چنین پنداشت که همین تأثیرات، که در شدتِ اندک خود سرچشمه‌های برانگیختگیِ جنسی‌اند، هرگاه با نیرویی افراطی عمل کنند، موجبِ اختلالی عمیق در مکانیزم یا شیمیِ جنسی می‌شوند[۳۵].

فعالیتِ عضلانی

ما همگی می‌دانیم که کودکان نیازِ شدیدی به فعالیتِ بدنیِ فعال دارند و از ارضای آن لذتی فوق‌العاده می‌برند. این پرسش درخورِ تأمل است که آیا این لذت با میلِ جنسی پیوند دارد، یا خودْ شکلی از کامیابیِ جنسی است، یا می‌تواند به برانگیختگیِ جنسی بینجامد. همین پرسش را می‌توان در نقدِ دیدگاهِ پاراگراف‌های پیشین نیز طرح کرد، مبنی بر این‌که لذتی که از احساس‌های حرکتیِ منفعلانه (مانند تاب‌خوردن) حاصل می‌شود، ماهیتی جنسی دارد یا می‌تواند منشأ برانگیختگیِ جنسی باشد. بااین‌همه، واقعیتی است که شمارِ بسیاری از افراد گزارش داده‌اند نخستین نشانه‌های تحریکِ ناحیهٔ تناسلی را در جریانِ بازی‌های پرجنب‌وجوش یا کشتی با هم‌بازی‌های خود تجربه کرده‌اند، موقعیتی که در آن، افزون بر فعالیتِ عمومیِ عضلانی، تماس‌های مکررِ پوستی با بدنِ طرفِ مقابل نیز وجود دارد.

گرایش به درگیریِ بدنی با شخصی خاص (همان‌گونه که در سال‌های بعد گرایش به مجادلهٔ کلامی دیده می‌شود) نشانه‌ای قاطع است از آن‌که انتخابِ اُبژه بر آن شخص متمرکز شده است. یکی از ریشه‌های سائقِ سادیستی را می‌توان در برانگیختگیِ جنسی‌ای یافت که در اثرِ فعالیتِ عضلانی تشویق و تقویت می‌شود. در بسیاری از افراد، پیوندِ کودکانهٔ میانِ جنب‌وجوش و برانگیختگیِ جنسی از عواملِ تعیین‌کننده در جهت‌گیریِ بعدیِ میلِ جنسی است[۳۶].

فرآیندهای عاطفی

دیگر سرچشمه‌های برانگیختگیِ جنسی در کودکان کمتر جای تردید دارد. چه در مشاهدهٔ مستقیم و چه در پژوهش‌های واپس‌نگر، به‌آسانی می‌توان دریافت که هر فرآیندِ عاطفیِ شدید (حتی ترسناک‌ترین‌شان) بر قلمروِ میلِ جنسی اثر می‌گذارد؛ واقعیتی که می‌تواند تا حدّی تأثیرِ بیماری‌زای هیجان‌هایی از این دست را توضیح دهد. در میانِ دانش‌آموزان، بیم از امتحان یا تنشِ ناشی از انجامِ کاری دشوار، نه‌تنها بر روابطِ تحصیلیِ کودک اثر می‌گذارد، بلکه گاه به بروزِ تجلیاتِ جنسی نیز می‌انجامد. در چنین موقعیت‌هایی، ممکن است در کودک احساسی پدید آید که او را به لمسِ اندامِ تناسلی وادارد، یا پدیده‌ای شبیه به خروجِ شبانهٔ مایعِ جنسی با تمامِ پیامدهای سردرگم‌کننده‌اش روی دهد.

رفتارِ کودکان در مدرسه (که همواره موجبِ شگفتی و سردرگمیِ آموزگاران می‌شود) عموماً بایستی در پیوند با برآمدنِ تدریجیِ میلِ جنسیِ آنها نگریسته شود. اثرِ برانگیزانندهٔ جنسیِ بسیاری از هیجان‌هایی که خود ناپسند و ناخوشایندند، همچون اضطراب، هراس یا وحشت، در شمارِ زیادی از افراد در سراسرِ بزرگ‌سالی نیز تداوم می‌یابد. تردیدی نیست که همین امر توضیح می‌دهد چرا بسیاری از مردم می‌کوشند موقعیت‌هایی را تجربه کنند که در آن چنین احساس‌هایی برانگیخته می‌شود، به‌شرطِ آن‌که جدیتِ احساسِ ناخوشایند از طریقِ عواملی همچون خیال‌پردازی یا حضور در جهانِ نمایشیِ کتاب و تئاتر تخفیف یابد.

اگر بپذیریم که حتی احساسات دردناکِ شدید نیز، به‌ویژه وقتی به‌واسطهٔ شرایطی همراه تضعیف یا دور نگه داشته شوند، واجدِ اثری اِروتوژنیک‌اند، در این‌جا یکی از ریشه‌های اصلیِ سائقِ مازوخیستی-سادیستی را خواهیم یافت، سائقِ پیچیده‌ای که تنها به‌آهستگی و تدریج به شناختی روشن از آن دست می‌یابیم.[۳۷]

کارِ فکری

در پایان، واقعیتی انکارناپذیر است که تمرکزِ توجه بر یک فعالیتِ فکری و به‌طورِ کلی فشارِ ذهنی، در بسیاری از نوجوانان و بزرگ‌سالان همراه با برانگیختگیِ جنسی پدید می‌آید. بی‌تردید، این تنها پایهٔ موجه برای آن عادتِ مشکوک است که در دیگر وجوه نادرست می‌نماید، یعنی نسبت‌دادنِ اختلال‌های عصبی به «زیاده‌کاریِ فکری»[۳۸].

اگر اکنون نگاه‌مان را بر پیشنهادهای موقتی‌ای که دربارهٔ سرچشمه‌های برانگیختگیِ جنسیِ کودکانه ارائه کرده‌ام بیافکنیم (هرچند این توصیف‌ها نه کامل‌اند و نه جامع) نتیجه‌هایی با درجه‌ای از اطمینان نمایان می‌شوند. به‌نظر می‌رسد که سازوکارهای گوناگونی برای به‌حرکت‌درآوردنِ فرایندِ برانگیختگیِ جنسی فراهم آمده‌اند، فرایندی که باید اذعان کرد ماهیتش برای ما به‌غایت مبهم است. آغازِ این فرایند، پیش و بیش از هر چیز، به‌گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم از راهِ تحریکِ سطوحِ حسی (یعنی پوست و اندام‌های حسی) فراهم می‌شود، و به‌ویژه از طریقِ تأثیرِ مستقیمِ محرک‌ها بر برخی نواحیِ خاص که به‌نامِ نواحیِ اِروتوژنیک شناخته می‌شوند. عاملِ تعیین‌کننده در این سرچشمه‌های برانگیختگیِ جنسی بی‌تردید در کیفیتِ محرک‌هاست، هرچند در موردِ درد، شدتِ آن نیز بی‌تأثیر نیست.

اما افزون بر این سرچشمه‌ها، در درونِ اندامِ زنده سازوکارهایی وجود دارد که سبب می‌شوند در بسیاری از فرایندهای درونی، هرگاه شدتِ آن فرایندها از حدی کمی فراتر رود، برانگیختگیِ جنسی به‌سانِ اثری همراه پدید آید. آنچه «سائق‌های جزئیِ میلِ جنسی» نامیده‌ایم، یا مستقیماً از همین سرچشمه‌های درونی برمی‌آیند، یا از ترکیبِ عناصرِ برخاسته از این منابع و از نواحیِ اِروتوژنیک شکل می‌گیرند. شاید بتوان گفت هیچ رخدادِ مهمی در درونِ اندامِ انسان روی نمی‌دهد مگر آن‌که بخشی از برانگیختگیِ سائقِ جنسی را در خود سهیم کند[۳۹].

در حالِ حاضر بیانِ این نتایجِ کلی با وضوح یا اطمینانِ بیشتر ممکن به‌نظر نمی‌رسد. دو عامل در این ناتوانی دخیل‌اند: نخست، تازگیِ روشِ برخورد با این موضوع؛ و دوم، این واقعیت که ماهیتِ خودِ برانگیختگیِ جنسی به‌کلی برای ما ناشناخته است. بااین‌همه، وسوسه دارم که دو مشاهدهٔ نهایی را مطرح کنم که نویدبخشِ افقی گسترده در آینده‌اند.

گونه‌های ساختارِ جنسی

(الف) همان‌گونه که پیش‌تر دیدیم [ص. ۳۷] که می‌توان از گوناگونیِ رشدِ نواحیِ اِروتوژنیک، کثرتی از ساختارهای جنسیِ ذاتی را استنتاج کرد، اکنون نیز می‌توان تلاشی همانند به‌عمل آورد، با درنظرگرفتنِ سرچشمه‌های غیرمستقیمِ برانگیختگیِ جنسی. می‌توان فرض کرد که هرچند در همهٔ افراد، این سرچشمه‌ها سهمی در پدیدآییِ برانگیختگی دارند، این سهم در همهٔ موارد از شدت و قوت یکسانی برخوردار نیست؛ و از این‌رو، در تفاوتِ رشدِ هر یک از این سرچشمه‌های فردی می‌توان یاریِ تازه‌ای برای تبیینِ تمایزِ ساختارهای جنسی یافت[۴۰].

راه‌های تأثیرِ متقابل

(ب) اگر اکنون از بیانِ استعاری‌ای که تا این‌جا برای سخن‌گفتن از «سرچشمه‌های» برانگیختگیِ جنسی به‌کار برده‌ایم دست برداریم، به این گمان خواهیم رسید که همهٔ مسیرهای ارتباطی‌ای که از دیگر کارکردها به سوی سکسوالیته می‌روند، بایستی در جهتِ معکوس نیز قابلِ پیمایش باشند. برای مثال، اگر اشتراکِ ناحیهٔ لبی میانِ دو کارکردِ تغذیه و ارضای جنسی دلیلِ آن است که در جریانِ خوردنْ لذت جنسی پدید می‌آید، همین امر نیز می‌تواند توضیح دهد که چرا در صورتِ اختلال در کارکردهای اِروتوژنیکِ همان ناحیه، نابسامانی‌هایی در تغذیه رخ می‌دهد. یا باز اگر بدانیم که تمرکزِ توجه می‌تواند به برانگیختگیِ جنسی بینجامد، منطقی می‌نماید که فرض کنیم از همان مسیر، اما در جهتِ عکس، حالتِ برانگیختگیِ جنسی نیز می‌تواند بر امکانِ تمرکزِ توجه تأثیر نهد.

بخشی چشمگیر از نشانه‌شناسیِ نوروزها که من منشأ آن را در آشفتگیِ فرایندهای جنسی یافته‌ام، در قالبِ اختلال‌هایی در کارکردهای اندامیِ غیرجنسی بروز می‌کند؛ و این واقعیت (که پیش‌تر نامفهوم می‌نمود) هنگامی کمتر غریب می‌شود که آن را همانندِ بازتابِ همان تأثیرهایی بدانیم که به پیدایشِ برانگیختگیِ جنسی می‌انجامند.

بااین‌حال، همین مسیرهایی که از طریقِ آن‌ها آشفتگی‌های جنسی بر دیگر کارکردهای اندامی اثر می‌گذارند، بی‌گمان در حالتِ سلامت نیز نقشی مهم دارند: این مسیرها همان راه‌هایی‌اند که از رهگذرِ آن‌ها نیروهای سائق‌های جنسی جذبِ اهدافی می‌شوند که ماهیتی غیرجنسی دارند؛ به‌عبارتِ دیگر، مسیرهایی برای تصعید سکسوالیته. امّا بایستی اعتراف کرد که از این مسیرها هنوز آگاهیِ دقیقی در دست نیست، هرچند بی‌گمان وجود دارند و به‌احتمال بسیار، در هر دو جهت قابلِ عبورند.


[۱] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۱۵:] همچنین نمی‌توان نقش وراثت را به‌درستی برآورد کرد، مگر آنکه سهم دوران کودکی سنجیده شده باشد.

[۲] ما می‌توانیم از دومینِ این دو منبع بهره گیریم، زیرا به‌درستی می‌توان انتظار داشت که سال‌های نخستینِ زندگیِ کودکانی که بعدها دچار روان‌رنجوری می‌شوند، از این حیث تفاوتی اساسی با سال‌های کودکیِ کسانی که به بزرگسالانی سالم بدل می‌گردند نداشته باشد، [افزوده‌شده در ۱۹۱۵:] مگر در شدّت و وضوحِ پدیده‌های درگیر در آن.

[۳] برای آنچه من مسیر رشدِ کارکردِ جنسیِ کودکانه می‌دانم، می‌توان همانندیِ کالبدشناختیِ ممکنی در کشفِ بایر (۱۹۰۲) یافت؛ او دریافت که اندام‌های درونیِ جنسی (یعنی رحم) معمولاً در نوزادان از کودکانِ بزرگ‌تر بزرگ‌تر است. با این‌حال، روشن نیست که در بابِ این «بازگشتِ رشدی» (involution) که پس از تولد رخ می‌دهد ــ و هالبان نشان داده که شاملِ دیگر بخش‌های دستگاه تناسلی نیز می‌شود ــ چه دیدگاهی بایستی اتخاذ کرد. به گفتهٔ هالبان (۱۹۰۴)، این فرایندِ بازگشتِ رشدی پس از چند هفته از زندگیِ خارج‌رحمی پایان می‌یابد. ]افزوده‌شده در ۱۹۲۰:] پژوهشگرانی که بخش میان‌مایهٔ غدهٔ جنسی را به‌عنوان اندامی تعیین‌کنندهٔ جنس در نظر می‌گیرند، بر پایهٔ تحقیقات کالبدشناختیِ خود به سخن گفتن از «میل جنسیِ کودکانه» و «دورهٔ نهفتگیِ جنسی» رسیده‌اند. من عبارتی را از کتابِ لیپشوتس (۱۹۱۹، ص. ۱۶۸) نقل می‌کنم که در صفحهٔ ۱۳، یادداشت ۱، بدان اشاره کرده‌ام: «با واقعیت‌ها منصفانه‌تر رفتار خواهیم کرد اگر بگوییم که بلوغِ ویژگی‌های جنسی که در دوران بلوغ روی می‌دهد، تنها نتیجهٔ شتابِ بسیار شدیدی است که در آن زمان در فرایندهایی رخ می‌دهد که بسیار زودتر آغاز شده بودند ــ به‌نظر من، از همان دورانِ درون‌رحمی». «آنچه تاکنون به‌طور خلاصه «بلوغ» نامیده شده، احتمالاً تنها دومین مرحلهٔ عمدهٔ بلوغ است که در میانهٔ دههٔ دومِ زندگی آغاز می‌شود… کودکی، از تولد تا آغازِ این مرحلهٔ دومِ عمده، را می‌توان “مرحلهٔ میانیِ بلوغ” نامید» (همان، ص. ۱۷۰). فرنتسی (۱۹۲۰) در مرورِ [کتابِ لیپشوتس] بر این هم‌زمانیِ یافته‌های کالبدشناختی و مشاهده‌های روان‌شناختی تأکید کرده است. تنها نکته‌ای که این هم‌خوانی را تا حدی خدشه‌دار می‌کند، این است که «اوج نخستین» در رشدِ اندامِ جنسی در دورانِ آغازینِ درون‌رحمی رخ می‌دهد، در حالی‌که شکوفاییِ زودرسِ زندگیِ جنسیِ کودکانه بایستی به سال‌های سوم و چهارمِ زندگی نسبت داده شود. البته، نیازی نیست انتظار داشته باشیم که رشدِ کالبدی و رشدِ روانی دقیقاً هم‌زمان باشند. پژوهش‌های مورد بحث بر غده‌های جنسیِ انسان انجام گرفته‌اند. از آنجا که دورهٔ نهفتگی به معنای روان‌شناختی در حیوانات رخ نمی‌دهد، دانستن این نکته بسیار جالب خواهد بود که آیا یافته‌های کالبدشناختی‌ای که این نویسندگان را به فرضِ وجودِ دو اوج در رشدِ جنسی رسانده، در حیواناتِ عالی نیز قابلِ مشاهده است یا نه.

[۴] باز هم این اصطلاح «دورهٔ نهفتگیِ جنسی» را از فلیس وام گرفته‌ام.

[۵] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۱۵:] در موردی که اینجا در حال بحث آن هستم، تصعیدِ نیروهای غریزیِ جنسی از مسیرِ واکنش وارونه صورت می‌گیرد. با این حال، در کلیت امر می‌توان مفاهیمِ تصعید و شکل‌گیریِ واکنشی را از یکدیگر متمایز کرد، زیرا دو فرایندِ متفاوت‌اند. تصعید می‌تواند از طریقِ مکانیزم‌های دیگر و ساده‌تر نیز انجام گیرد.

[۶] در این مرحلهٔ آغازین درمی‌یابیم (و این نکته در سراسر زندگی صادق است) که ارضای میل جنسی بهترین خواب‌آور است. بیشتر موارد بی‌خوابی عصبی را می‌توان به کمبودِ ارضای جنسی بازگرداند. همه می‌دانند که پرستارانی بی‌پروا کودکانِ گریان را با نوازشِ اندام‌های تناسلی‌شان به خواب می‌برند.

[۷] [این بند در سال ۱۹۱۵ افزوده شد. در جای آن، در نسخه‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۰ تنها پاراگراف زیر آمده است: «هیچ مشاهده‌گری در باب ماهیتِ جنسیِ این کنش تردیدی به خود راه نداده است. با این‌حال، بهترین نظریه‌هایی که بزرگسالان دربارهٔ این نمونه از رفتارِ جنسیِ کودکان صورت‌بندی کرده‌اند، ما را بی‌پاسخ می‌گذارند. تحلیلِ مول (Moll, 1898) از غریزهٔ جنسی به دو مؤلفهٔ غریزهٔ فرونشانی (instinct of detumescence) و غریزهٔ تماس‌جویی (instinct of contrectation) را در نظر آورید. عامل نخست را نمی‌توان در نمونهٔ کنونیِ ما دخیل دانست، و دومی نیز تنها به دشواری قابل‌شناسایی است، زیرا به گفتهٔ مول، این عامل دیرتر از غریزهٔ فرونشانی پدیدار می‌شود و متوجهِ دیگران است». در سال ۱۹۱۰ پانوشت زیر به جملهٔ نخستِ این بندِ حذف‌شده افزوده شد: «به‌استثنای مول (Moll, 1909).»]

[۸] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۲۰] در سال ۱۹۱۹، پزشکی به نام دکتر گالانت نوشته‌ای با عنوان داس لوتشرلی منتشر کرد که در آن اعترافاتِ دختری بالغ آمده بود که هرگز این کنشِ جنسیِ کودکانه را رها نکرده بود و لذتی را که از آن به‌دست می‌آید را کاملاً مشابه رضایت جنسی می‌دانست، به‌ویژه هنگامی که این لذت از بوسهٔ معشوق به‌دست آید: «نه، نه، هر بوسه‌ای همسنگِ لوتشرلی نیست، نه، نه، به هیچ‌وجه! نمی‌توان وصف کرد چه احساسِ دل‌انگیزی سراسرِ تنت را درمی‌نوردد آنگاه که می‌مکی؛ گویی از این جهان جدا می‌شوی. به تمامی احساسِ رضایت داری، شادمانی‌ای فراتر از وصف در تو جاری می‌شود. احساسی است شگفت‌انگیز؛ هیچ اشتیاقی در تو باقی نمی‌ماند جز آرامش، آرامشی پیوسته و بی‌وقفه. این احساسی است وصف‌ناپذیر؛ نه دردی حس می‌کنی و نه اندوهی، و آه! به جهانی دیگر برده می‌شوی.»

[۹] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۲۰] درست است که هاولوک اِلِیس واژهٔ «اتو‌اروتیک» را در معنایی تا اندازه‌ای متفاوت به کار می‌برد، برای توصیف برانگیختگی‌ای که نه از بیرون، بلکه از درون پدید می‌آید. آنچه از دیدگاه روان‌کاوی نکتهٔ اساسی به‌شمار می‌آید، منشأ برانگیختگی نیست، بلکه نسبت آن با اُبژه است. [در تمامی نسخه‌های پیش از ۱۹۲۰ این پانویس به‌صورت زیر آمده بود: «با این‌حال، هاولوک اِلِیس معنای اصطلاحی را که خود ابداع کرده بود تباه ساخت، زیرا کل هیستری و نیز همهٔ تظاهرات خودارضایی را در زمرهٔ پدیده‌های اتو‌اروتیسم قرار داد.»]

[۱۰] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۱۵] پس از تأمل بیشتر و در نظر گرفتن مشاهدات دیگر، به این نتیجه رسیده‌ام که ویژگی اروتوژنیک را بایستی به همهٔ بخش‌های بدن و تمامی اندام‌های درونی نسبت داد. همچنین در این زمینه بنگرید به مطالبی که در ادامه دربارهٔ نارسیسیزم آمده است. در چاپ ۱۹۱۰، در همین موضع یادداشت زیر آمده بود: «مسائل زیست‌شناختی مربوط به فرضیهٔ نواحی اروتوژنیک را آلفرد آدلر (۱۹۰۷) مورد بحث قرار داده است.»

[۱۱] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۲۰] در مباحث زیست‌شناختی، تقریباً نمی‌توان از نوعی شیوهٔ اندیشیدن غایت‌گرایانه پرهیز کرد، حتی اگر آگاه باشیم که در هر مورد خاص، در معرض خطا خواهیم بود.

[۱۲] این شرح از چگونگی تثبیت یک میل جنسی بر مبنای یک «تجربهٔ کامیاب‌کننده»، صرفاً کاربردی خاص از نظریهٔ کلی فروید دربارهٔ سازوکار آرزوها است؛ چنان‌که در بخش C از فصل هفتمِ کتاب تأویل رؤیا توضیح داده شده است.

[۱۳] بنگرید به آثار فراوانی که دربارهٔ موضوع خودارضایی نوشته شده است؛ آثاری که اغلب، در مسائل اصلی به بیراهه رفته‌اند، از جمله اثر روهلدر (Rohleder، ۱۸۹۹). [افزوده‌شده در سال ۱۹۱۵]: همچنین بنگرید به گزارش گفت‌وگو دربارهٔ این موضوع در «انجمن روان‌کاوی وین» (Diskussionen، ۱۹۱۲) ــ [و به‌ویژه به مشارکت‌های خودِ فروید در آن بحث (۱۹۱۲)].

[۱۴] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۱۰] بنگرید به مقاله‌های من دربارهٔ «شخصیت و اروتیزم مقعدی» (Character and Anal Erotism، ۱۹۰۸b) [افزوده‌شده در سال ۱۹۲۰] و نیز به «دگرگونی‌های غریزه بر پایهٔ نمونهٔ اروتیزم مقعدی» (On Transformations of Instinct as Exemplified in Anal Erotism، ۱۹۱۷c).

[۱۵] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۲۰] لو آندریاس-سالومه (Lou Andreas-Salomé، ۱۹۱۶)، در مقاله‌ای که فهمی بسیار عمیق‌تر از معنای ارو‌تیزمِ مقعدی به ما بخشیده است، نشان می‌دهد که چگونه تاریخ نخستین ممنوعیتی که کودک با آن مواجه می‌شود (یعنی ممنوعیت لذت بردن از فعالیت‌های مقعدی و از محصولات آن) تأثیری تعیین‌کننده بر کل مسیر رشد او دارد. این همان نخستین موقعیتی است که نوزاد در آن نگاهی گذرا می‌یابد به محیطی که نسبت به تکانه‌های غریزی‌اش خصمانه است؛ همان‌جا که درمی‌یابد باید میان هستی خویش و آن دیگریِ بیگانه تمایز قائل شود و نخستین واپس‌رانی لذت‌های بالقوهٔ خود را به انجام می‌رساند. از آن زمان به بعد، هر آن‌چه «مقعدی» است، نماد هر چیزی می‌شود که بایستی طرد و از زندگی کنار گذاشته شود. تمایز صریح میان فرایندهای مقعدی و جنسی که در مراحل بعدی بر آن تأکید می‌شود، در واقع با همانندی‌های نزدیکِ کالبدی و کارکردی میان آن دو در تضاد است. دستگاه تناسلی همچنان همسایهٔ کلواک باقی می‌ماند و چنان‌که لو آندریاس-سالومه نقل می‌کند، «در مورد زنان، تنها به‌طور موقت و همچون اجاره‌ای از آن گرفته شده است.»

[۱۶] در چاپ‌های سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۰، بخش پایانی این جمله چنین آمده بود: «دشوار است هدف طبیعت را در برقراریِ برتریِ آیندهٔ این ناحیهٔ اروتوژنیک بر فعالیت جنسی نادیده گرفت، هدفی که از رهگذر خودارضاییِ دوران کودکی تحقق می‌یابد؛ امری که تقریباً هیچ فردی از آن در امان نمی‌ماند.» ماهیت غایت‌انگارانهٔ این استدلال در تأییدِ جهان‌شمولیِ خودارضاییِ کودکی، در جریان بحث‌هایی که در سال ۱۹۱۲ در «انجمن روان‌کاوی وین» پیرامون این موضوع انجام شد، به‌تندی از سوی رودولف رایتلر مورد انتقاد قرار گرفت. فروید در مشارکت خود در همان بحث پذیرفت که نحوهٔ بیانش نامناسب بوده است و تعهد داد که آن را در چاپ‌های بعدی اصلاح کند. نسخهٔ کنونی جمله، مطابق این اصلاح، در سال ۱۹۱۵ جایگزین شد.

[۱۷] [پانویس افزوده‌شده در سال ۱۹۱۵] به‌کارگیریِ شیوه‌های غیرمعمول در انجام خودارضایی در سال‌های بعدی زندگی، ظاهراً دلالت بر تأثیرِ یک ممنوعیتِ واپس‌زده‌شده دارد که فرد بر آن غلبه کرده است.

[۱۸] [این بند در سال ۱۹۱۵ افزوده شد.] در همان چاپ، عنوان بند بعدی و نیز پرانتز «(معمولاً پیش از سال چهارم زندگی)» در جملهٔ دومِ آن بند افزوده شد. افزون بر این، در جملهٔ نخستِ همان بند، عبارت «پس از مدتی کوتاه» جایگزینِ عبارت «در آغازِ دورهٔ کمون» شد که در چاپ‌های سال‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۰ آمده بود. سرانجام، در آن دو چاپ نخست، پاراگراف بعدی با این جمله آغاز می‌شد: «در طیِ سال‌های کودکی (که هنوز امکانِ تعمیم در خصوصِ زمان‌بندیِ آن فراهم نشده است)…»

[۱۹] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۱۵] مسئلهٔ این‌که چرا احساس گناه در روان‌رنجوران، چنان‌که بلویلر (Bleuler, 1913) اخیراً تشخیص داده است، همواره به یادِ فعالیتی خودارضایانه (معمولاً در دوران بلوغ) پیوسته است، هنوز در انتظارِ تبیینِ تحلیلیِ جامع است. [افزوده‌شده در ۱۹۲۰]: بی‌تردید، عام‌ترین و مهم‌ترین عاملِ مربوط به این مسئله آن است که خودارضایی، نقشِ کارگزارِ اجراییِ تمامِ سکسوالیتهٔ کودکی را بر عهده دارد و ازاین‌رو، می‌تواند احساسِ گناهِ وابسته به آن را به‌تمامی در خود متمرکز کند.

[۲۰] [رجوع کنید به بحث مفصل فروید در مقالهٔ دومش دربارهٔ نقش سکسوالیته در روان‌رنجوری‌ها] هاولوک اِلِیس (Havelock Ellis، ۱۹۱۳، ضمیمهٔ B) مجموعه‌ای از روایت‌های خودزندگی‌نامه‌ای را منتشر کرده است که توسط افرادی نوشته شده‌اند که در زندگی بعدی عمدتاً طبیعی باقی مانده‌اند و در آن‌ها نخستین تکانه‌های جنسی دوران کودکی و موقعیت‌هایی که موجب بروز آن‌ها شده، توصیف شده است. این گزارش‌ها از این ضعف رنج می‌برند که دورهٔ پیشا‌تاریخی زندگی جنسی نویسندگان، که به‌واسطهٔ فراموشی کودکی پوشیده شده است، حذف شده و تنها از طریق روان‌کاوی در مورد فردی که دچار روان‌رنجوری شده باشد، قابل بازسازی است. با وجود این، از جهات مختلف، این بیانیه‌ها ارزشمند هستند و روایت‌های مشابه، همان چیزی بودند که مرا واداشت تا اصلاحاتی در فرضیات علی خود انجام دهم، که در متن بدان اشاره کرده‌ام.

[۲۱] [در نخستین چاپ (۱۹۰۵) این جمله چنین آمده بود: «نظیر آن … تا اواخر کودکی ظاهر نمی‌شود، هنگامی که …» در چاپ ۱۹۱۰، واژهٔ «احتمالاً» افزوده شد؛ در چاپ ۱۹۱۵، عبارت «ظاهر نمی‌شود» با «بروز می‌یابد» جایگزین شد؛ و در چاپ ۱۹۲۰، واژهٔ «تا حدی» پیش از «اواخر» افزوده گردید. موضوع نمایش‌طلبی در کودکان خردسال، توسط فروید به تفصیل در فصل پنجم، بخش D کتاب تأویل رؤیاها مورد بحث قرار گرفته است (Standard Ed., 4, 224 f.).]

[۲۲] [دو جملهٔ پایانی در سال ۱۹۱۵ به شکل کنونی خود درآمدند. در چاپ‌های ۱۹۰۵ و ۱۹۱۰، این جملات چنین بودند:
«می‌توان فرض کرد که تکانه‌های ظلم و قساوت از منابعی ناشی می‌شوند که در واقع مستقل از سکسوالیته هستند، اما ممکن است در مراحل اولیه به دلیل ارتباط متقاطع نزدیک به نقاط منشاءشان با آن متحد شوند. با وجود این، مشاهدات به ما می‌آموزند که رشد جنسی و رشد غریزهٔ نگاه‌دوستی و قساوت تحت تأثیرات متقابل هستند که این استقلال فرضی دو دسته غریزه را محدود می‌کند.»]

[۲۳] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۱۰] هنگامی که گزارشی که در بالا دربارهٔ سکسوالیتهٔ دوران کودکی ارائه کرده‌ام، برای نخستین بار در سال ۱۹۰۵ منتشر شد، بیشتر بر اساس نتایج تحقیقات روان‌کاوانه بر روی بزرگسالان بنا شده بود. در آن زمان، امکان بهره‌گیری کامل از مشاهدهٔ مستقیم کودکان وجود نداشت و تنها نشانه‌های پراکنده و برخی تأییدهای ارزشمند از این منبع حاصل می‌شد. از آن زمان، امکان درک مستقیم سکسوالیتهٔ روانی-کودکی از طریق تحلیل برخی موارد بیماری روان‌رنجوری در سال‌های اولیهٔ کودکی فراهم شده است. خوشایند است گزارش شود که مشاهدهٔ مستقیم کاملاً نتایج به‌دست‌آمده از روان‌کاوی را تأیید کرده است که به‌طور ضمنی شاهدی بر اعتمادپذیری این روش تحقیق است. علاوه بر این، تحلیل «بررسی یک فوبیا در یک پسر پنج‌ساله» (1909b) نکات تازه‌ای را به ما آموخت که روان‌کاوی ما را برای آن آماده نکرده بود؛ برای مثال، این‌که نمادگرایی جنسی (بازنمایی آن‌چه جنسی است توسط اُبژه‌ها و روابط غیرجنسی) به سال‌های نخستین توانایی سخن گفتن بازمی‌گردد. همچنین، متوجه نقصی در گزارش خود شدم که، در راستای شفافیت بیان، تمایز مفهومی بین دو مرحلهٔ اتواروتیک و عشق به اُبژه را چنان توضیح می‌دهد که گویی آن‌ها نیز در زمان از یکدیگر جدا هستند. با این حال، تحلیل‌هایی که ذکر شد و یافته‌های بل در پاورقی، نشان می‌دهند که کودکان بین سه تا پنج سال قادر به انتخاب واضح اُبژه هستند و این انتخاب با عواطف قوی همراه است. [در چاپ ۱۹۱۰ تنها، این پاورقی چنین ادامه داشت: «افزوده‌ای دیگر به دانش ما از سکسوالیتهٔ دوران کودکی که هنوز در متن ذکر نشده است، مربوط به تحقیقات جنسی کودکان، نظریاتی که این تحقیقات آن‌ها را به آن رهنمون می‌کند (رجوع کنید به مقالهٔ من در این زمینه، 1908c)، تأثیر مهم این نظریات بر روان‌رنجوری‌های بعدی، نتایج این تحقیقات کودکی و ارتباط آن‌ها با رشد توانایی‌های فکری کودکان است.»]

[۲۴] [کل این بخش دربارهٔ تحقیقات جنسی کودکان برای نخستین بار در سال ۱۹۱۵ منتشر شد.]

[۲۵] [در اثری بعدی، فروید (۱۹۲۵j) این بیان را تصحیح کرد و گفت که این موضوع در مورد دختران صادق نیست و همیشه هم در مورد پسران صادق نیست.]

[۲۶] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۰]: ما در به‌کار بردن اصطلاح عقدهٔ اختگی در زنان نیز موجه هستیم. کودکان هر دو جنس، پسر و دختر، نظریه‌ای شکل می‌دهند که بر اساس آن زنان، نه کمتر از مردان، در اصل دارای آلت تناسلی مردانه بوده‌اند، اما آن را از دست داده‌اند. اعتقادی که در نهایت توسط پسران شکل می‌گیرد مبنی بر این‌که زنان آلت تناسلی مردانه ندارند، اغلب آنها را به نگرشی پایدار و پایین نسبت به جنس مخالف می‌رساند.

[۲۷] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۴]: در این سال‌های پایانی کودکی، ثروت عظیمی از نظریه‌های جنسی وجود دارد که تنها چند نمونهٔ آن در متن ارائه شده است.

[۲۸] [کل این بخش نیز برای اولین بار در سال ۱۹۱۵ منتشر شد. مفهوم «سازمان‌دهی پیش‌جنسی» زندگی جنسی، به نظر می‌رسد که برای نخستین بار توسط فروید در مقالهٔ خود دربارهٔ «گرایش به روان‌نژندی وسواسی» (۱۹۱۳i) مطرح شده باشد، که با این حال تنها به سازمان‌دهی سادیستی-تحلیلی می‌پردازد. به نظر می‌رسد که سازمان‌دهی دهانی برای نخستین بار در این بخش از متن به رسمیت شناخته شده است.]

[۲۹] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۰] برای بازمانده‌های این مرحله در روان‌رنجورهای بزرگسال، رجوع شود به آبراهام (۱۹۱۶). [افزوده‌شده در ۱۹۲۴] در اثری دیگر و بعدی (۱۹۲۴)، همان نویسنده این مرحلهٔ دهانی و همچنین مرحلهٔ بعدی سادیستی-تحلیلی را به دو زیرشاخه تقسیم کرده است، که هر یک با نگرش‌های متفاوت نسبت به اُبژه مشخص می‌شوند.

[۳۰] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۴] آبراهام، در مقالهٔ یادشده (۱۹۲۴)، اشاره می‌کند که مقعد از بلاستورهٔ جنینی رشد می‌یابد، که این امر به نظر می‌رسد نمونهٔ زیست‌شناختی تکوین روانی‌جنسی باشد.

[۳۱] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۴] در تاریخ بعدی (۱۹۲۳)، خودم این شرح را اصلاح کرده و مرحلهٔ سومی در رشد کودکی، پس از دو سازمان‌دهی پیش‌جنسی وارد کردم. این مرحله که شایسته است به عنوان مرحلهٔ تناسلی توصیف شود، اُبژهٔ جنسی را ارائه می‌دهد و تا حدی همگرایی تکانه‌های جنسی بر آن اُبژه را ممکن می‌سازد؛ با وجود این، در یک جنبهٔ اساسی با سازمان‌دهی نهایی بلوغ جنسی متفاوت است: در این مرحله تنها یک نوع اندام تناسلی شناخته می‌شود: اندام تناسلی مردانه. به همین دلیل، من آن را مرحلهٔ فالیک سازمان‌دهی نامیده‌ام. (فروید، ۱۹۲۳e) بر اساس نظر آبراهام (۱۹۲۴)، این مرحله نمونهٔ زیست‌شناختی خود را در تمایزنیافتهٔ اولیهٔ جنسی جنین دارد، که برای هر دو جنس یکسان است.

[۳۲] [در سال ۱۹۱۵ این عدد «سه» بود؛ در ۱۹۲۰ به «دو» تغییر یافت.]

[۳۳] [رجوع شود به الحاقات، صفحهٔ ۱۱۲.]

[۳۴] برخی افراد می‌توانند به خاطر بیاورند که هنگام تاب‌بازی برخورد جریان هوا با اندام‌های تناسلی برایشان به عنوان یک لذت جنسی فوری تجربه شده است. [یک نمونهٔ مشخص از این موضوع در پاورقی بخشی از کتاب تأویل رؤیاها (۱۹۰۰a، نزدیک پایان فصل پنجم) ذکر شده است، جایی که این موضوع به طور کامل مورد بحث قرار گرفته است  (Standard Ed., 4, 272).]

[۳۵] [دو واژهٔ آخر در سال ۱۹۲۴ اضافه شدند.]

[۳۶] [پانویس اضافه‌شده در ۱۹۱۰] تحلیل موارد نوروزی اختلال هراس مکان و آگورافوبیا تمام تردیدها را دربارهٔ ماهیت جنسی لذت ناشی از حرکت برطرف می‌کند. آموزش مدرن، همان‌طور که می‌دانیم، به طور گسترده‌ای از بازی‌ها استفاده می‌کند تا جوانان را از فعالیت جنسی منحرف سازد. درست‌تر آن است که گفته شود در این جوانان، لذت جنسی با لذت حاصل از حرکت جایگزین می‌شود و فعالیت جنسی را به یکی از اجزای اتواروژیک بازمی‌گرداند.

[۳۷] [پانویس اضافه‌شده در ۱۹۲۴] اشاره‌ام در این‌جا به آن چیزی است که به‌عنوان مازوخیسم اروتوژنیک شناخته می‌شود.

[۳۸] [برخی توضیحات پیشین فروید دربارهٔ این موضوع را می‌توان در میانهٔ مقالهٔ نخست او با عنوان «سکسوالیته در علت‌شناسی روان‌رنجوری‌ها» (۱۸۹۸) یافت، و برخی توضیحات بعدی را در یادداشت بخش سومِ مقالهٔ «تحلیل پایان‌پذیر و ناپایان‌پذیر» (۱۹۳۷).]

[۳۹] [فروید این بخش را در مقالهٔ خود با عنوان «مسئلهٔ اقتصادی مازوخیسم» (۱۹۲۴) نقل کرده است؛ نسخهٔ معیار، جلد ۱۹، ص. ۱۶۳.]

[۴۰] [پانویس افزوده‌شده در ۱۹۲۰] نتیجهٔ گریزناپذیرِ این ملاحظات آن است که بایستی هر فرد را دارای نوعی اروتیسم دهانی، اروتیسم مقعدی، اروتیسم میزراهی و غیره بدانیم؛ و وجودِ عقده‌های روانیِ متناظر با این‌ها، خود به‌تنهایی هیچ داوری‌ای در باب نابهنجاری یا نوروز دربر ندارد. تفاوت‌های میانِ حالتِ بهنجار و نابهنجار صرفاً می‌تواند در شدت نسبیِ اجزای مختلفِ سائقِ جنسی و در نحوهٔ به‌کارگیریِ آن‌ها در روندِ تحول روانی باشد.

این مقاله با عنوان «Infantile Sexuality» در کتاب «سه رسالهٔ دربارهٔ نظریهٔ میل جنسی» نوشتهٔ زیگموند فروید منتشر شده و توسط تحریریهٔ مکتب تهران ترجمه شده و در وب‌سایت «مکتب تهران» منتشر شده است.

نظری بنویسید

نظری بگذارید