مفهوم «روابط اُبژهای» نخست در مباحث فروید دربارهٔ سرنوشت سائق جنسی، یعنی لیبیدو پدیدار شد؛ نیرویی که در جستوجوی اُبژه یا شخصی است که بتوان از طریق آن به ارضا دست یافت. با این حال، نوعی روانشناسیِ روابط اُبژهای که نیاز فرد به برقراری رابطه با دیگران را در مرکز فرایند تحول انسانی قرار دهد، نخست در آثار رونالد فِربِرن و ملانی کلاین اهمیت یافت. آنها بر این باور بودند که تلاش هر نوزاد برای ارتباط با مادر، نخستین و بنیادیترین گرایش در اوست. آثار وینیکات که مدتی بعد آغاز شد بهسرعت بخشی محوری از این میراث گردید. این سه نفر البته در این مسیر تنها نبودند، اما تلاشهایشان بنیان چارچوبی شد که دیگران آن را بسط دادهاند و امروز بهصورت مجموعهای واحد با عنوان «نظریهٔ روابط اُبژهای» شناخته میشود.
هر یک از این سه نظریهپرداز برجسته، متفکری پیچیده است که فهم آثارش بدون راهنمایی یک مدرس یا گروهی پژوهشی دشوار است. نوشتههای کلاین همواره دشوار تلقی شدهاند. زبان مادری او آلمانی بود و بیآنکه آموزش علمی یا فلسفی دیده باشد، مشاهدات و حدسهای خود را بهصورت توصیفی مینوشت. نثر او در عین حال شهودی و گاه گیجکننده است؛ با وجود این، قدرت مشاهده و تفکر او بهتدریج تأثیری انباشتی بر جای گذاشته و آثارش شاید بزرگترین نیروی مشاهدهٔ روانکاوانه پس از فروید به شمار میآیند.
سبک نوشتار فربرن با او متفاوت است. او پیش از آنکه در جنگ جهانی اول افسر میدانی شود، در دانشگاه ادینبرو آموزش فلسفه دیده بود، و سپس وارد دانشکدهٔ پزشکی شد. در میان نظریهپردازان بزرگ روانکاوی، فربرن از حیث این پیشزمینهٔ فلسفی و دقت نظری برخاسته از پیوند فلسفه و روش علمی یگانه است. در حالیکه نخستین مقالات منتشرشدهٔ او سرشار از مشاهدههای بالینی عمیق بود، آثار و درسگفتارهای تازه منتشرشدهٔ آغازینش دربارهٔ نظریهٔ تحلیلی نشان میدهد که او چگونه با ذهنی کاوشگر و پرسشگر، میکوشید ناسازگاریها و ظرفیتهای بالقوهٔ تفکر فروید را دریابد. این جستوجوها در دههٔ ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به بار نشستند و در مقالاتی تبلور یافتند که بسیاری از آنها در تنها کتابی که خود او منتشر کرد، با عنوان «مطالعهٔ روانکاوانهٔ شخصیت[۱]» (۱۹۵۲) گرد آمدهاند. نثر این کتاب الگویی است از استدلال فشرده و دقیق، زبانی موجز، و انسجامی برگرفته از وفاداری به اصول علمی و فلسفی.
سهم فربرن بهمنزلهٔ منسجمترین نظریهای که تاکنون در روانکاوی عرضه شده است پدیدار گردید؛ همچون محورِ چرخی که پرههای آن بهگونهای منطقی با هم ارتباط مییابند تا غنا و عمق بالینی و نظریِ فهم ما از روان انسان را افزایش دهند. مقصود این نیست که این نظریه دیگر نظریهها را کنار میزند؛ وضعیت انسانی چنان پیچیده است که هیچ نظریهٔ واحدی کفایت آن را ندارد. بااینحال، بنای فربرن متمرکزترین، منطقیترین و سودمندترین ساختار برای سازماندادن به دیگر نظریههاست؛ از جمله نظریات امروزی چون نظریهٔ دلبستگی (جان بالبی)، روانشناسی خود (کوهوت)، و نظریهٔ تعارض-رابطه (استیون میچل). آثار فربرن همچنین پیوندهایی میان فروید، نظریهٔ سائق، روانشناسی ایگو و نظریات رابطهمحور برقرار میکند.
پیشزمینهٔ وینیکات با دیگران تفاوت داشت. او یک پزشک کودکان بود که در لندن به جمعی پرشور از روانکاوان پیوست، اما پیوند خود با طب اطفال را حفظ کرد. تعریف او از کارش بهشدت از پیشینهٔ حرفهایاش تأثیر پذیرفت: مشاهدهٔ کودک، مادر و خانواده. نوشتههای او بر مشاهدههای بالینی و تحولی استوار است، که همواره رنگ و بویی خاص و خیالانگیز میگیرد. سپس ناگهان همین نوشتهها به نظریهای دربارهٔ رشد بدل میشوند که در زبانی استعاری و برانگیزاننده بیان شده است. جای شگفتی نیست اگر بگوییم حاصل چنین زبانی چون جیوه است: زیبا، دلالتگر، لغزنده و زودگذر. لحظهای درک میکنی و لحظهای نه! پیوندهای منطقی همیشه حاضر نیستند، اما در پسِ همهٔ آنها نیرویی خلاق و قانعکننده جاری است.
بهترین شیوهٔ تجربهکردن وینیکات، خواندن شهودی آثار اوست؛ رها کردن منطق و فهم متعارف، و رسیدن به فهمی درونی از رهگذر تجربهٔ کلمات او که نیرومند، سحرانگیز و گمراهکنندهاند. البته شرحها و تفسیرهای خوبی دربارهٔ اندیشهٔ وینیکات نوشته شده که بهتدریج نظریهای منسجم از رشد را در آثار او بازمیسازند، اما هیچ خلاصهای نمیتواند هم وضوح را حفظ کند و هم آن پریشانیِ خلاق و سحرآمیزی را که واژگان خودِ او دربردارند. در اینجا میکوشم هر دو را درهم آمیزم: اندکی منطق را در کنار جرعهای از آن جادوی اصیل.
جادوی وینیکات سراسر حوزه را در بر میگیرد: پدیدارشدن کودک، آفرینش خویشتن در صمیمیت رابطهاش با مادر، نقش مادر در رشد کودک، و دلالتهای این مشاهدات برای ارزیابی و درمانِ نوزادان، کودکان و بزرگسالان. تأملات او دربارهٔ انتقال متقابل از برانگیزانندهترین و تأثیرگذارترین نوشتهها در ادبیات روانکاوی است. پیوندی که میان تکنیکِ کار با بزرگسالان و تجربهاش در کار با کودکان برقرار میکند، اصیل و ارزشمند است و در مرتبهای همسنگ با کار کلاین و پیروانش قرار دارد.
فربرن، کلاین و وینیکات هر یک از چشماندازی متفاوت به روانکاوی نزدیک شدند. من نمونههایی از نوشتههای آنها را برگزیدهام که محوریتِ هر رویکرد را برجسته میسازد و نقطهٔ آغاز مناسبی برای خوانندهٔ تازهکار فراهم میآورد. بهسبب دگرگونیهای ظریف در آثارشان، هر یک نور تحلیل را بر بُعدی متفاوت از رشد انسانی افکندهاند و در نتیجه مجموعهای متمایز از دیدگاهها و فنون ارائه کردهاند. هر دیدگاه، از آنرو که جزئی است، میتواند مورد نقد قرار گیرد؛ اما سودمندتر میدانم که بر عمقکاویِ پرشوری تمرکز کنیم که هر یک از منظر خاص خود عرضه میکنند. و سرانجام، این ما هستیم که باید بکوشیم تا از دل این تفاوتها، همنهادی کارآمد پدید آوریم.
مدل ذهن در نظریهٔ فِربِرن
فربرن کار خود را با علاقهای عمیق و پژوهشگرانه به فروید آغاز کرد و در یادداشتهایی که برای سمینارهای خود در دانشگاه ادینبرو، ویژهٔ دانشجویان پزشکی و دیگر رشتهها مینوشت، درکی عمیق از نظریهٔ فروید نشان داد. او در پایان آن درسگفتارهای اولیه، مجموعهای از پرسشها را دربارهٔ ساختار نظری فروید مطرح کرد؛ پرسشهایی که تا دههٔ ۱۹۴۰، یعنی زمانیکه نظریهٔ خاص خود را صورتبندی کرد، نتوانست بهطور کامل به آنها پاسخ دهد. در این دوره، او برخی از همان ایرادها را از دیدگاه نظریهٔ جدیدش از سر گرفت. با این حال، فربرن تفاوتهای خود با فروید و دلایل آن را تا مجموعهمقالات پایانیاش بهطور کامل شرح نداد. در گزارشهای بالینیاش که از سال ۱۹۲۷ نوشته شده بود (Fairbairn 1927) او رابطهٔ بیمار با خانواده و دیگران را کانون اصلی امر بالینی میدانست، اما هنوز چارچوب نظریای در اختیار نداشت که این دیدگاه را از دیدگاه فرویدیِ متعارف متمایز سازد.
فربرن از نزدیک تحولات روانکاوی لندن و کارهای ملانی کلاین و گروهش را دنبال میکرد و از آنها تأثیر عمیقی پذیرفت، چراکه تأکید آنها بر تجربهٔ نوزاد در رابطه با مادر با اندیشههای او همخوان بود. بااینحال، فربرن نظریات کلاین را بیچونوچرا نپذیرفت. در سیر پیشرفت نوشتههای او میتوان دید که چگونه بسیاری از تفکرات کلاین را بهتدریج در آثارش جذب کرد، بهویژه در دو مقالهای که دربارهٔ روانشناسی هنر نوشت (Fairbairn 1936a, b) و در آنها مفاهیم کلاینیِ رابطه با اُبژه، نمادسازی و ترمیم نمادین را بهگونهای ابتدایی و انتقادناپذیر بهکار بست.
در نخستین مقالهٔ نظری اصیل خود که چند سال پس از آن دو مقاله دربارهٔ هنر نوشت، یعنی در مقالهٔ ۱۹۴۰ با عنوان «عوامل اسکیزوئید در منش»، فربرن فرایند انشقاق ایگو را در رشد طبیعی و در آسیبشناسی ترسیم کرد. او فرضیات آغازین کلاین دربارهٔ رشد را تعدیل کرد و نشان داد که انشقاق اُبژه و ایگو مرحلهای پیشینتر از «موضع افسردهوار» است؛ موضعی که کلاین آن را لحظهٔ شناسایی مادر بهعنوان شخصی کامل توصیف کرده بود. در همین زمان، کلاین «موضع پارانوئید» را مطرح کرده بود که دربرگیرندهٔ فرایندهای آغازین فرافکنیِ پرخاشگری است. او اکنون با فربرن همداستان شد و همان موضع پیشین را «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» نامید تا توصیفی از موضعی نخستین ارائه دهد که نوزاد در نسبت با اُبژهٔ خود میگیرد و ویژگی آن جفتشدنِ انشقاق و فرافکنی است. بدینسان، برای هر دو نظریهپرداز، انشقاق اُبژه بهصورت دفاع روانیِ اولیه و بنیادین در برابر دردهای رابطهای معنا یافت.
با این حال، تفاوت تأکید در آثار فربرن از همانجا آشکار شد. کلاین بر نقش نوزاد در فرافکنی و انشقاق اُبژه تأکید داشت و بر این باور بود که نوزاد عمدتاً میکوشد تجربهها و عواطف ناخوشایند را با فرافکندن در مادر از خویش بیرون کند. اما فربرن معتقد بود پیامد این فرایند، انشقاق ایگو -یا بهبیان امروزینتر، «خود»- است، همراه با واپسرانی؛ یعنی فرد با انشقاق روابط درونی ناخوشایند، آنها را از هستهٔ مرکزی خود جدا و در ناهشیار مدفون میسازد. در حالیکه در نظریهٔ هر دو، انشقاق هم اُبژه و هم ایگو دخیل است، تأکید یکی بر ایگو و دیگری بر اُبژه، تفاوت بنیادینِ نگاه آنها را نشان میدهد. ابعاد این تعامل در برخی از مقالات گزیدهٔ این کتاب نیز مورد اشاره قرار گرفته است.
فربرن (۱۹۴۳) پیشنهاد کرد که مفهوم «فانتزی ناهشیار» که کلاین آن را پیوند بنیادی میان سائقها و واقعیت میدانست، باید با مفهوم مفیدترِ او یعنی «اُبژهٔ درونی» جایگزین شود. استدلال او همچنان از نظر منطقی استوار است، اما هر دو اصطلاح تا امروز در کاربرد باقی ماندهاند.
بازنگری بنیادین فربرن در نظریهٔ روانکاوی در مقالهٔ ۱۹۴۴ او دربارهٔ ساختار درونروانی (endopsychic) مطرح شد. او در آنجا بیان میکند که نوزاد از همان آغاز با نیازی بنیادی برای برقراری رابطه برانگیخته میشود و همهٔ رشد در متن رابطه با مادر معنا مییابد. (در همینجا میتوان خاستگاه جملهٔ بعدها مشهور وینیکات را دید که گفت: «چیزی به نام نوزادِ بدون مادر وجود ندارد.») نخستین دفاع در برابر ناگزیر بودن ناکامیها در رابطه با مادر، درونفکنیِ او بهصورت اُبژهای درونی است تا از این راه بر اندوهِ ناشی از طرد شدن تسلط یابد؛ اما نوزاد اکنون با اُبژهٔ درونیِ طردکننده مواجه است. دفاع دوم، گسستن و واپسراندن بخشهای دردناکِ آن اُبژهٔ «بد» است تا از آگاهی حذف شود و ایگوی مرکزیِ نسبتاً آزاد بتواند با بخشهای «خوب» اُبژه و با جهان بیرون ارتباط برقرار کند. همچنانکه اُبژه دوپاره میشود، بخشی از ایگو نیز انشقاق مییابد، زیرا تصور اُبژه بیمعناست مگر در نسبت با ایگویی که با آن رابطه دارد؛ از اینرو هر بخش از اُبژه (یا اُبژهٔ جزئی) مستلزم وجود بخشی از ایگو یا خود است که با آن در رابطه باشد.
اکنون میتوان گرایش محوری دیدگاه فربرن را، که بخش عمدهٔ آن تا زمان نگارش مقالهٔ ۱۹۴۴ او شکل گرفته بود، چنین بیان کرد: نوزاد از بدو تولد آمادگی درونی یا به تعبیر او «سیمکشیشدهای» برای دریافت تجربه از جهان اُبژهها دارد. از دیدگاه روانشناسی و روانکاوی، این آمادگی زیستی برای برقراری رابطه، واقعیتی مرکزی در تجربهٔ انسانی است. مدل ذهن در آثار فربرن بر آن تأکید دارد که جهان درونی از رهگذر درونیسازیِ تجربهٔ ارتباط با جهان بیرونی سازمان مییابد.
او بهدقت توضیح میدهد که روانِ در حال رشد چگونه عناصری به تجربهٔ بیرونی میافزاید تا جهانی درونیِ متمایز بیافریند؛ بدینسان، روان تنها نسخهای کربنی از واقعیت بیرونی نیست. بااینحال، مدل ذهن در نظریهٔ او بهگونهای طراحی شده که آمیزهای پویا از تأثیر بیرونی و ساختاردهی درونی در سراسر رشد انسان فراهم میکند. این تعادل، نظریهٔ فربرن را به یکی از منعطفترین مدلها بدل میسازد، مدلی که میتواند هم تأثیر کامل واقعیت بیرونی و هم نیروهای درونیای را که رشد را برمیانگیزند و دگرگون میکنند، در نظر گیرد.
برای نمونه، مدل فربرن میتواند نیروی کامل آسیبهای بیرونی، همچون آزار جسمی یا جنسی یا فقدان یکی از والدین را، درک و جذب کند؛ در عین حال مجالی میدهد برای بسط غنیِ تحریفها و دگرگونیهای درونی کودک از تجربههای بیرونی. فربرن بر این باور بود که سازمانیافتگی دوبارهٔ ساختار درونی در مرحلهٔ اُدیپی آفرینشی است که از سوی کودک و در واکنش به تجربهٔ روابط دوسوگرا با مادر و پدر شکل میگیرد. کودک میکوشد این وضعیت پیچیده را سامان دهد و ساده کند؛ به همین سبب، یکی از والدین را بهصورت اُبژهٔ خوب و دیگری را بهصورت اُبژهٔ بد سازمان میدهد، که معمولاً بر مبنای تمایزات جنسی صورت میگیرد.
چنین انعطافی است که مدل فربرن را در جایگاهی مرکزی برای فهمی جامع از رشد روانی قرار میدهد. فربرن در سال ۱۹۶۳، سالی که درگذشت، نظریهٔ خود را در بیانی کوتاه و فشرده سامان داد؛ بیانی که از استحکام منطقی و ایجاز یک صورتبندی فلسفی برخوردار است. از همینرو، میتوان آن را در قالب نموداری نیز بازنمایی کرد (نمودار ۱-۱).

نمودار ۱–۱. مدل فربرن از سازمان روانی. برگرفته از: دیوید ای. شارف (۱۹۸۲)، روابط جنسی: نگاهی روابط اُبژهای به سکس و خانواده، لندن: راتلج و کیگن پال. (با کسب اجازهٔ انتشار)
در این مدل، ایگوی مرکزی و اُبژهٔ آرمانیِ آن نمایانگر جنبههای نسبتاً هشیار و عقلانیِ کارکرد روانی هستند. بخشهایی از ایگوی مرکزی، همراه با اُبژههای «بد» درونی (بد به این معنا که بازنماییِ درونیسازیِ تعاملات دردناک با والدیناند) از ایگوی مرکزی جدا و بهدست آن واپس رانده میشوند. در هر مورد، بخشی از ایگو یا خود در نسبت با این اُبژههای گسسته و واپسراندهشده، از بدنهٔ اصلی جدا میشود.
اُبژهٔ مأیوسکننده یا طردکننده همان تصویر مادر است که نیاز را برنمیتابد و آن را رد میکند. فربرن بخش ایگوی پیوسته به این اُبژه را در آغاز «خرابکار درونی» نامید، و بعدها برای این زیربخش از ایگو اصطلاح «ایگوی ضدلیبیدویی» را بهکار برد. همچنین با درد پیوند دارد تصویر مادرِ دیگری که نیازها را بهطرزی افراطی برمیانگیزد؛ فربرن این تصویر را «اُبژهٔ برانگیزاننده» نامید. بخشی از ایگو که با این اُبژه پیوند دارد «ایگوی لیبیدویی» خوانده میشود.
ایگوی مرکزی هر دوی این مجموعهها را واپس میراند تا از آگاهی نسبت به درد اجتناب کند؛ اما درون ساختار روان، واپسرانی ثانویهای نیز رخ میدهد: ایگوی ضدلیبیدویی، ایگوی لیبیدویی و اُبژهٔ متناظر با آن را واپس میراند تا از رنجِ اشتیاقِ ناکام بپرهیزد. فربرن در توصیف این تعاملِ آکنده از عاطفه میان ساختارهای درونی، نخستین نمونه از «روابط اُبژهای درونروانیِ پویا» را شرح داد. امروز میدانیم که این پویایی در همهٔ جهات عمل میکند؛ برای نمونه، ایگوی لیبیدویی نیز میتواند ایگوی ضدلیبیدویی و اُبژهٔ مربوط به آن را واپس براند، چنانکه فرد در موقعیتهایی که از تجربهٔ طرد میهراسد، شخصیتی بیش از حد مهربان و شیرین از خود نشان میدهد تا از دردِ احساسِ طردشدگی در امان بماند.
روابط درونیِ میان ایگو و اُبژه تابع جریانی پویاست و در وضعیت سالم در تبادل باز با محیط قرار دارد. تنها در وضعیتهای آسیبزای روانی است که این روابط درونی در یکی از حالتهای ایستا منجمد میشوند و نظام درونیِ بسته و انعطافناپذیر میسازند.
درک منطق نظام فربرن در نخستین خوانش آسان نیست؛ اما این توضیح و نمودار میتواند چارچوبی سودمند فراهم کند.
من خود در آثارم نظام فربرن را اندکی دگرگون کردهام. در نوشتههای متأخر او، و نیز در آثار گانتریپ و ساترلند مدل فربرن نهتنها برای تبیین آسیبشناسی، بلکه برای فهم رشد سالمِ خود نیز بهکار رفته است. وقتی مدل بدینگونه بهکار گرفته میشود، بایستی نیروهایی را در نظر گیرد که مجموعههای لیبیدویی و ضدلیبیدویی برای رابطه برقرار کردن در سلامت و بیماری بازنمایی میکنند. از اینرو، من ایگوی لیبیدویی را آن بخش از خود میدانم که بهسوی اُبژه کشیده میشود، و ایگوی ضدلیبیدویی را آن بخش که در دل رابطه، نمایندهٔ جدایی و مرزبندی است. آنها گرایشهای غالب در رابطه را بازنمایی میکنند، و تنها افراط در این گرایشهاست که با آسیب روانی ارتباط مییابد.
به همین قیاس، اُبژههای برانگیزاننده و طردکننده نیز نمودار دو گرایش در نیروی اُبژههای درونیاند و تنها در صورت افراط، به اُبژههای آسیبزا بدل میشوند. هر دو جنبهٔ خود (ایگو و اُبژه) در رابطهای درونی و پویا با یکدیگر قرار دارند، و این پویاییها هم بر روابط اُبژهای بیرونی تأثیر میگذارند و هم از آنها تأثیر میپذیرند. بر این اساس، من نمودار نظریهٔ فربرن را بازنگری کردهام تا جایگاه مجموعههای لیبیدویی و ضدلیبیدویی را در روند رشد و نیز در آسیبشناسی روانی نشان دهم (نمودار ۱–۲).

نمودار ۱–۲. بازنگری در نظریهٔ روابط اُبژهای. نیازمندی و جدایی دو بُعد از خودِ مرکزیاند. اُبژههای برانگیزاننده و طردکننده تا اندازهای با اُبژهٔ آرمانی در ارتباطاند و تا اندازهای واپسرانده میشوند. تمام ابعادِ خود و اُبژه در رابطهای پویا با یکدیگرند.
مدل روان در نظریهٔ کلاین و بیون
کلاین بنیان نظریهٔ خود را با مشاهده و توصیف رشد کودک و آسیبشناسیِ روانی کودکی گذاشت. او با بینش بالینی استثنایی و تخیلی نیرومند مینوشت و مشاهدات خود را با نمونههای بالینی فراوان توضیح میداد. او جهان را از منظر ذهن کودک در نسبت با مادر میدید، اما نه در نسبت با مادری واقعی. کلاین از نقش مادران آگاه بود و بارها به آن اشاره میکرد، اما نظریهاش عملاً از آن غفلت میکرد. پدران نیز از همین سرنوشت بینصیب نبودند؛ جز از منظر احساس و اندیشهٔ کودک نسبت به آنها در موقعیت اُدیپی، جایی در نظریهٔ او نیافتند. البته این بیتوجهی تنها به کلاین محدود نبود؛ هیچیک از نظریهپردازانی که اینجا مورد بحث قرار میگیرند، نقشی پررنگتر از نقش اُدیپی برای پدر قائل نبودند. تنها از دههٔ ۱۹۷۰ به بعد بود که نقش پدر مورد توجه قرار گرفت، و هنوز هم اغلب به خطا چنین فرض میشود که نقش او در پرورش کودک فرعی است، صرفنظر از اینکه شمایل «مادرانه» زن باشد یا مرد.
بااینحال، در یکسویگیِ دیدگاه کلاین نیرویی خاص نهفته بود که مشاهداتش را از دقتی چشمگیر برخوردار میکرد. او جهان را از درون ذهن کودک مینگریست و معتقد بود رشد کودک بر اثر بسط و شکوفاییِ همان سائقهایی هدایت میشود که فروید توصیف کرده بود. فروید در آغاز، میل جنسی را بهعنوان سائق بنیادیِ حیات معرفی کرده بود که انسان را بهسوی لذت سوق میدهد. این همان «اصل لذت» در نظریهٔ اوست که زیربنای حکم معروفش بود مبنی بر اینکه رؤیاها همواره در خدمتِ برآوردنِ آرزوها هستند. او بعدها معنای «سکسوالیته» را بسط داد تا به نیرویی فراگیر بدل شود که بیانگر سائق زندگی است. در برابر آن، سائق مرگ یا «تاناتوس» را قرار داد که به سوی انحلال و فروپاشی زندگی، نیروهای فردیِ خودویرانگر و نیروهای اجتماعیِ خشونت و جنگ گرایش دارد.
امروزه بسیاری از روانکاوان بر این باورند که سائقها بهشکلی عامتر عمل میکنند. بهجای آنکه میل جنسی را اساس فراگیر انگیزشِ مثبتِ انسانی بدانند، گرایش به نزدیکی و ارتباط، میل به تسلط بر موقعیتهای تازه و گرایش به رشد را نیروهایی همزمان میدانند که دربردارندهٔ جنبههای مثبتِ سکسوالیتهٔ جسمانی و تناسلی نیز هستند. قطب مخالفِ انگیزه، پرخاشگری است که در نقش مثبت خود گرایش به جدایی در روابط و تسلط بر موقعیتهای جدید را پشتیبانی میکند، اما در شکل افراطیاش در خشونت، جنگ و ویرانگریِ انسانی ظاهر میشود. بدینسان، گرایش به پیوند و گرایش به پرخاشگری را میتوان دو قطبِ رفتار انسانی دانست که فروید نخستین بار توصیفشان کرد (نگاه کنید به نمودار ۱–۲).
شاید فروید با چنین تبیینی موافق نمیبود، و کلاین نیز قطعاً نه. او تبیین فروید از سائقهای زندگی و مرگ را بهجد گرفت و در مرکز دستگاه نظری خود قرار داد. کلاین هم نظریهپرداز سائقها بود و هم نظریهپرداز روابط اُبژهای. تفاوت او با فروید در آن بود که سائقها را از آغاز، به اُبژهها مرتبط میدانست، در حالیکه فروید معتقد بود پیوند آنها با اُبژه بسته به تجربهٔ فرد، اتفاقی و کموبیش تصادفی شکل میگیرد. سائقهای او ماهیتی روانیتر داشتند، حال آنکه سائقهای فروید بیشتر زیستی بودند. نوزادی که کلاین توصیف میکرد، زیر سایهٔ سائق مرگ قرار دارد و چون نگران رابطهاش با اُبژههاست، برانگیخته میشود تا آسیبی را که گمان میکند در اثر فانتزیهای خودبزرگبینانهٔ پرخاشگرانهٔ افراطیاش (گاز گرفتن، بلعیدن، دفع کردن) به اُبژههای اولیهاش زده، ترمیم کند.
او جهان درونی را از منظر نوزادی توصیف میکند که اگر مادرش را زخمی نکند یا دفع نکند، میتواند انتظارِ داشتنِ مادری کارآمد و مراقب را داشته باشد.
در جایی که فربرن نوزاد را درگیر نومیدی و ناکامیِ اجتنابناپذیر از سوی مادر میدید، چراکه مادر ناگزیر گاه نوزاد را ناامید یا طرد میکند، کلاین بر این باور بود که نوزاد از سائق مرگِ درونی خویش وحشت دارد؛ احساسی که بهصورت ترس از نابودی تجربه میشود. نوزاد با این اضطراب از طریق فانتزیهایی کنار میآید که در آنها پرخاشگری خود را به مادر فرافکنی میکند و در نتیجه، او را «بد» میانگارد. کلاین بر این نکته تأکید میکرد که این فرایند از خودِ نوزاد سرچشمه میگیرد، هرچند در جاهایی نیز اذعان میکرد که تجربههای واقعیِ ناخوشایند نیز در آن مؤثرند؛ برای مثال، او میگفت که آسیبِ ناگزیرِ زایمان در ایجاد احساس نابودی سهم دارد. این اضطراب از همان آغاز به اُبژههای نوزاد نیز نسبت داده میشود.
این مسئله بازتابِ نخستین کشمکش روانی نوزاد در آغاز زندگی ذهنی است؛ کلاین این کشمکش را «موضع پارانوئید-اسکیزوئید» نامید تا نشان دهد که این صرفاً یک مرحلهٔ رشدی نیست، بلکه فرایندی مادامالعمر است. واژهٔ «پارانوئید» (paranoid) به فرافکنیِ پرخاشگری به بیرون اشاره دارد و همان فرایندی است که کلاین ابتدا آن را «موضع پارانوئیدی» نامیده بود. با این حال، همانگونه که دیدیم، او بهزودی پیشنهاد فربرن را مبنی بر اینکه انشقاق ایگو نیز در فرایند فرافکنی نقش دارد پذیرفت؛ ازاینرو عنوانِ جدید را برای بازنمایی پیوندِ انشقاق و فرافکنی برگزید.
بااینحال، از نظر کلاین، فرافکنیِ سائق منحصر به سائق مرگ نیست. این مکانیسم در تنظیم سائق زندگی نیز نقشی همسنگ دارد؛ تجربهٔ بیرونیِ مثبت موجب میشود نوزاد عشق خود را فرافکنَد و اُبژههای خوب را درونفکنی کند. نکتهٔ بنیادین در موضع پارانوئید-اسکیزوئید آن است که سائقهای زندگی و مرگ از یکدیگر جدا نگه داشته میشوند؛ در نتیجه اُبژههای درونی و بیرونی با هم یکپارچه نیستند و بهصورت یا بسیار خوب یا بسیار بد تجربه میشوند.
گرچه کلاین در نوشتههای آغازینش بر سادیسم تأکید داشت، تا سال ۱۹۴۰ به ایدهٔ «موضع افسردهوار» رسید؛ جایی که کودک میکوشد با اُبژهای یکپارچه رابطه برقرار کند. او سپس بر بازیِ عشق و نفرت «از همان آغاز» تأکید کرد. اکنون میتوان دید که فرافکنیِ بخشی از محتویات ذهن تنها زمانی ممکن است که آن بخش از هستهٔ مرکزی جدا شده باشد؛ ازاینرو انشقاق و فرافکنی باید همزمان عمل کنند، زیرا نوزاد در تلاش است خشم خود و گرایشش به ویرانگری را مهار کند (کلاین فرافکنی را فرایند غالب میدانست، حال آنکه فربرن بر واپسرانی تأکید داشت. در واقع، هر دو فرایند بهطور همزمان در کارند، اما در برخی بیماران یکی از آنها پررنگتر است).
در ادامهٔ رشد، نوزاد به کارِ مادامالعمرِ درک موقعیت مادر میپردازد؛ مادری که ناگزیر بوده کودک دشوارش را تاب بیاورد و با وجود نارساییهای خود، همچنان مادرِ دوستدار او باقی مانده است. کلاین این کشمکش درونی را «موضع افسردهوار» نامید و تصریح کرد که این موضع ارتباطی با «افسردگی بالینی» ندارد، بلکه نشانهٔ ظهورِ نگرانی برای اُبژه و ظرفیتِ احساسِ گناه است؛ ظرفیتی که به میل برای جبران و ترمیمِ مادر میانجامد. کودک در موضع پارانوئید-اسکیزوئید به مادر رشک میورزد، زیرا او را دارندهٔ آن چیزی میداند که خود نیاز دارد و میخواهد؛ رشکی که در قالب حسادت به پستانِ مادر نمود مییابد، پستانی که هم شیرِ مورد نیازِ کودک را دارد و هم لذتی را که کودک در مکیدن میجوید. اما کودک در موضع افسردهوار میتواند برای آنچه مادر به او میدهد احساس قدردانی داشته باشد.
در سراسر دستگاه نظریِ کلاین، بر نقش پویای دنیای درونی در تعیین کیفیتِ منشِ در حال رشد و روابط بیرونی تأکید شده است. در این میان، انشقاق به اُبژههای جزئی و تلاش برای حفظ رابطه با اُبژههای کامل نقشی مادامالعمر دارند.
مفهوم فانتزی ناهشیار که کلاین نخستینبار آن را با وضوحی چشمگیر در بازیِ کودکانی که تحلیل میکرد نشان داد، از آغاز ویژگی شاخصِ نوشتههای او بود. او فانتزی ناهشیار را تجسّم ناهشیارِ سائقها میدانست؛ سازمانیافتگیهای ابتداییِ ذهن که کاملاً در سطح ناهشیار عمل میکنند اما از زیرِ سطح، هرآنچه را در سطوح هشیارتر و عقلانیتر رخ میدهد تعیین مینمایند. او فانتزیهای ناهشیار گوناگونِ کودک خردسال را توصیف کرد و معتقد بود کودک ماهیتِ فرایندهای رابطهای را در قالبهای جسمانی درمییابد. از دیدِ او، وضعیت اُدیپیِ سهضلعی که فروید (۱۹۰۵) سالها پیشتر توصیف کرده بود، بهشکل ابتدایی و اساساً دهانی در کودکِ یکساله رخ میدهد؛ و فانتزی ناهشیارِ کودک دربارهٔ مادر و پدر در حال آمیزش (یعنی مادر که بهطور دهانی و سادیستیک آلتِ پدر را در بدن خود جذب کرده است) نمونهای نخستین از موقعیتِ مثلثیِ برانگیزانندهٔ رشک بهشمار میآید. مفهوم فانتزی ناهشیار بهعنوان بازنماییِ سائقها، بعدها بهروشنی بهوسیلهٔ ایزاکس بسط یافت، هرچند این مفهوم مدتها پیش از آن در نوشتهها و آموزههای بالینیِ کلاین جایگاهی محوری داشت.
ایدهٔ «مواضع» که کلاین معرفی کرد، دگرگونیای بنیادی در قیاس با «مراحل رشد» در نظریهٔ فروید بهوجود آورد. او بر این باور بود که ویژگیهای مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار از همان آغاز فعال میشوند و سپس تا پایان زندگی تجربهٔ انسان را سازمان میدهند. هرچند خودِ کلاین به اهمیتِ جریان پویای میان مواضع اشاره کرده بود، این بیون بود که بر کنشِ دائمی و متقابلِ آنها تأکید نهاد و زمینه را برای کارهای بعدیِ جوزف، اشتاینر و دیگران فراهم کرد؛ پژوهشگرانی که نوسانِ مواضع را در رشدِ شخصیت و در فرایندهای بالینی مورد بررسی قرار دادند.
شاید شناختهشدهترین مفهوم کلاین، «همانندسازی فرافکنانه» باشد که برای درک کاملتر، بایستی در کنار همتای آن، یعنی «همانندسازی درونفکنانه» قرار گیرد.
در همانندسازی فرافکنانه، نوزاد (یا هر شخصی) بهطور ناهشیار بخشی از دنیای درونی خود -اُبژه یا جنبهای از خویشتن- را به بیرون فرافکنی میکند و آن را در دیگری که با او در رابطه است جای میدهد، بهگونهای که دیگری را با آن بخش از خود یکی میانگارد. این فرایند از طریق ارتباط ناهشیار و با یاریِ حرکات چهره و بدن، لحن صدا و زمینهٔ موقعیتی پشتیبانی میشود. به تعبیر استعاری، این فرایند بر دوشِ ارتباط هشیار سوار است. شخصِ مقابل (مثلاً مادر) از طریق همانندسازی درونفکنانه با این عناصر یکی میشود و بیآنکه خود بداند، تا حدودی بهوسیلهٔ آن عناصر فرافکندهشده در تصرف قرار میگیرد و به شکلی ناخودآگاه آنها را در کنشهای خود بازمینماید.
در چرخهای از همانندسازی فرافکنانه و درونفکنانه، شخصِ دوم (در این مثال، مادر) بخشی از خود را دوباره فرافکنی میکند که نوزاد آن را از طریق همانندسازی درونفکنانه در خود میگیرد. این چرخه، سنگبنای ارتباط ناهشیار است. بااینحال، در شرایطی که نوزاد از رنجِ روابط اُبژهایِ «بد» در امان نیست، همانندسازی فرافکنانه راهی است برای رهایی از جنبههای دردناکِ خویش: نوزاد آنها را در مادر جای میدهد تا (در فانتزی) از درونِ خود بیرونشان کند، مبادا دنیای درونیاش آلوده شود، و به امید آنکه پس از اقامتی در روانِ مادر، پالوده و بیزیان بازگردند. برعکس، گاه نوزاد جنبههای «خوب» خود را برای حفظ و صیانت در مادر فرافکنی میکند، یا از بخشهایی از شخصیت خود برای کنترل مادر و نگاهداشتنِ او در هنگام تهدیدِ جدایی بهره میگیرد.
نمودار ۱–۳ موقعیتی از همانندسازی فرافکنانه را نشان میدهد؛ برای نمونه، کودکی که بهطور ناهشیار در پیِ نوعی رابطهٔ هیجانانگیز با مادر است، مثلاً زمانیکه دیگر گرسنه نیست با اضطراب بهدنبال شیر خوردن میرود. مادر این ابتکار ناهشیار را رد میکند، مثلاً با خشم کودک را تکان میدهد و او را «لوس» میخواند. در نتیجه، کودک طردی شدیدتر را تجربه میکند و تصویری بزرگنماییشده از رابطهٔ اُبژهٔ طردکننده را درونفکنی میکند. اگر این طردْ کاملتر یا همراه با امتناع مادر از دریافت اضطراب کودک باشد، کودک احساسِ «وحشت نامناپذیر» را درونی میسازد.
کلاین هر دو مفهوم همانندسازی فرافکنانه و درونفکنانه را معرفی کرد، اما این بیون بود که آنها را بسط داد و در قالبی تعاملی تبیین کرد؛ از رهگذرِ مفهومِ «ظرف و مظروف». در این مدل، اضطرابهای خام و نخستینِ نوزاد، «مظروف»اند که باید بهوسیلهٔ مادر در مقام «ظرف» جذب شوند؛ یعنی بهوسیلهٔ فرایند فعّالِ دریافت و هضمِ او که بیون آن را «خیالاندیشی» (reverie) نامید. بدینسان، مادر از رهگذر همانندسازی درونفکنانه و خیالاندیشی، اضطراب را در خود هضم میکند و ساختاری برای آن فراهم میسازد تا بتواند دوباره، اما اینبار بهشکلی پالوده و قابلتحمل، به نوزاد بازتابانده شود. تبیین بیون بدینگونه ایدههای کلاین را به مدلی منسجم از تعامل ناهشیار بدل کرد.
خوانندهای که تازه با این مفاهیم آشنا میشود، نیازمند زمانی برای رشدِ فهم خویش است؛ بهتر است با مطالعهٔ فرمولبندیهای کلاین آغاز کند و سپس به این توضیحات بازگردد.
کارهای اولیهٔ کلاین در تحلیل کودکانی از دو سال و نیم به بالا، با توصیفهای دقیقِ کار بالینی همراه بود، ویژگیای که به شاخص سنت بریتانیایی بدل شد. همچون نوشتههای بالینیِ فروید، ممکن است با کلاین همعقیده نباشیم، اما دادههایی که مبنای نتیجهگیریهای او بودهاند و مقصود بالینیاش روشن است. این پژوهشهای اولیه بر روی کودکان، کلاین را به این باور رساند که نوزاد درکی بس عمیق از ماهیتِ میل جنسی و ویرانگری دارد. از رهگذرِ این استنتاج، مسئلهٔ بیمار بزرگسال در تحلیل نیز چیزی جز نحوهٔ مواجهه با نیروهایی نیست که از همان کشمکشهای نخستین سرچشمه میگیرند و در فضای تحلیلی بازآفرینی میشوند.
زمانیکه کلاین مسئلهٔ تنظیمِ سائقهای میل جنسی و مرگ را در کانونِ رشد روانیِ کودک جای داد، ابزار نیرومندی برای فهم دشواریهایی فراهم کرد که انسان در اثر افراطِ خشم، میل جنسی، اشتیاق یا طردشدگی برای خود پدید میآورد. مفهوم او از سازمان فانتزیِ درونی، امکان مشاهدهٔ غنای جهان درونی و تداوم تأثیر آن بر زندگیمان را از رهگذر همانندسازی فرافکنانه و دیگر فرایندهای تعاملی فراهم ساخت. مفهوم «مواضع» در نظریهٔ او نیز نظریات تحولی بسیاری را غنا بخشید و آنها را برای نخستینبار در قالبی رابطهمحور قابل فهم کرد.
آنچه کلاین عرضه نکرد، کاوشی همسنگ در زمینهٔ تأثیرات بیرونی بر کودک بود. او، همچون فروید، نظریهای بنا کرد که در آن کودکِ در حال رشد همچون گیاهی مینمود که اگر نور و آب و مواد غذاییِ کافی از محیطِ عادی دریافت کند، در الگویی ازپیشتعیینشده شکوفا میشود. گویی مادر صرفاً تأمینکنندهٔ این عناصر است؛ شخصیتی خیرخواه اما مبهم و غیرشخصی که تأثیر مستقیم ندارد. کلاین بارها به نقش نظریِ محیط اشاره کرد، از جمله نقش آسیبزای تولد و اثر تجربههای بد (یعنی تجربههای ناشی از اُبژههای بیرونی) در تشدید ترس از نابودی، و نیز نقش تجربههای خوب در تقویت اُبژههای درونیِ خوب. اما هرچند محیط را مهم میدانست، آن را در ساختار نظریاش جای نداد. این بیون بود که بعدتر با ساختن مدل «ظرف و مظروف»، اهمیت محیط را بهطور نظاممند وارد نظریه کرد.
بیون مدلی از تأثیر نخستینِ تجربههای خوب و بد در شکلدهیِ کودک، پیش از آنکه کودک خود بر تجربهاش از اُبژهها اثر بگذارد، ارائه نکرد. این قلمروِ تأثیر اولیهٔ اُبژهٔ بیرونی ویژگیِ منحصربهفردِ کار وینیکات است. گرچه بیتوجهی به نقش تأثیرات بیرونی را میتوان کاستیِ نظریهٔ کلاین و پیروانش دانست، من بر این باورم که سودمندتر آن است که نخست به دستاوردهای بیهمتای آنان دربارهٔ دنیای درونیِ کودک بپردازیم، و سپس برای فهم نقش دنیای بیرونی به دیگر نظریهپردازان بهویژه در سنت فربرن و وینیکات رجوع کنیم. فربرن ساختار نظریای پدید آورد که تأثیر کامل والدین و اُبژههای مهم را در شکلدهیِ بنیادینِ کودکِ در حال رشد ممکن میکرد؛ اما این وینیکات بود که نخستینبار عناصرِ مربوط به شیوهٔ رفتار و مراقبتِ مادر (یا شمایل مادرانه) از کودک را که در این فرایند اهمیت دارند، بهتفصیل توصیف کرد.

نمودار ۱–۳. سازوکار در اینجا بر تعاملِ همانندسازیهای فرافکنانه و درونفکنانهٔ کودک با والد است، آنگاهکه کودک با ناکامی، اشتیاقِ بیپاسخ یا آسیب روبهرو میشود. نمودار، کودکی را نشان میدهد که در تمنای ارضای نیازهای خویش است و از طریق همانندسازی فرافکنانه، با گرایشهای مشابه در والد یکی میشود. اگر با طرد روبهرو گردد، از طریق همانندسازی درونفکنانه با ناکامیِ نظام ضدلیبیدوییِ والد همانندسازی میکند. در واکنش درونی به این ناکامی، نظام لیبیدوییِ کودک بهواسطهٔ نیروی تازهدمیدهٔ نظام ضدلیبیدوییِ خودِ او بیش از پیش واپس رانده میشود.
مدل وینیکات از رابطهٔ مادر و نوزاد
دونالد وینیکات از مسیر طب کودکان وارد روانکاوی شد؛ علاقهای مادامالعمر به رشد نوزادان و شیوهٔ مراقبت مادران از آنها او را به این مسیر کشاند. او تأثیر فراوانی از کلاین پذیرفت، و هرچند هرگز عضوی رسمی از گروه او نشد، کلاین در جریان «مباحثات مناقشهبرانگیز» دههٔ ۱۹۴۰، وینیکات را از حامیان خود میدانست. محور اصلیِ سهم وینیکات در روانکاوی، کاوشی برانگیزاننده و عمیق دربارهٔ رابطهٔ مادر و نوزاد است. (او نیز، همانند بسیاری از نظریهپردازان همعصرش، دربارهٔ پدران تقریباً هیچ نگفت.) سپس این فهم فزاینده را در درمانِ کودکان و بزرگسالان بهکار بست، با این بینش که در فرایند درمان، مراحل رشدِ نوزادی و کودکی در بیماران بازآفرینی میشوند.
از نظر وینیکات، کفایتِ مراقبتهای مادرانه تأثیری فراگیر بر رشد روانیِ کودک دارد. در جایی که کلاین، منشأ تحول را در فرافکنی، و فربرن در انشقاق و واپسرانیِ کودک در پاسخ به ناکامی میدیدند، وینیکات علت را در شکستِ رشد و شکلگیریِ «خودِ کاذب» در نتیجهٔ ناکامیهای مادرانه میدانست. او مادرِ معمولی را انسانی سراپا وقفِ رشد و سلامت نوزاد میدید، اما همانگونه که عملکرد «مادرِ بهاندازهکافی خوب» رشد را تسهیل میکند، ناکامیهای مادر نیز میتوانند فرایندهای بلوغ کودک را مختل کنند.
مادر کار خود را با حالتی روانی آغاز میکند که وینیکات آن را «دلمشغولیِ اولیهٔ مادرانه» نامید؛ حالتی از جذبِ عمیق و یکدله نسبت به نوزاد و سلامت او. این یکدلی دربرگیرندهٔ گشودگی به وضعیت روانی و اضطرابهای نوزاد و نیز آمادگی برای آن است که بهتمامی در خدمت نوزاد قرار گیرد. عبارت مشهور وینیکات که میگوید «چیزی به نام نوزاد (بیمادر) وجود ندارد»، بیانگر جنبهٔ حیاتبخشِ رابطهٔ میان مادر و نوزاد است.
سهم وینیکات بهگونهای ضمنی بر نوعی «الگوی کمبود» در آسیبشناسی روانی دلالت دارد: آنچه در کودکانِ دچار مشکل دیده میشود، عمدتاً پیامدِ نقصانها در مراقبت و امنیتی است که از سوی دیگران، بهویژه مادر، دریافت کردهاند. دیدگاه او ابزاری سودمند برای فهمِ چگونگیِ تبدیل کاستیهای محیطیِ زندگیِ کودک به دشواریهای روانی فراهم میکند؛ در تضاد با کلاین که عمدتاً این حوزه را نادیده میگرفت، و فربرن که چارچوبی نظری عرضه میکرد اما جزئیاتی از این فرایند ارائه نمیداد.
بااینحال، نادرست است اگر بگوییم وینیکات نقشِ کودک را در شکلگیریِ خود نادیده میگرفت. او بر این نکته پای میفشرد که رشد و تحقق «خودِ واقعی» امری دوسویه است. دیدگاه او در بسیاری موارد متعادل و سنجیده است، بهویژه آنکه در بخشهایی از آثارش، با دقت و حساسیتی چشمگیر، حالات روانی و دشواریهای درمانگران و والدین (بهویژه مادران) را توصیف میکند. برای نمونه، در جایی شرح میدهد که چگونه بایستی والدین بتوانند پرخاشگریِ نوزاد را تاب آورند، بیآنکه متقابلاً واکنش تلافیجویانه نشان دهند؛ زیرا تنها در این صورت است که کودک میتواند تجربهٔ بنیادینی داشته باشد که آن را چنین بیان میکند: «من تو را کشتم و تو زنده ماندی.» این تجربهٔ دوسویه، رازآمیز و سحرآمیز است و به کودک امکان میدهد پرخاشگریِ خود را به نیرویی برای زندگی بدل کند.
مادر از نظر وینیکات دو گونه کارکرد را در اختیار کودک قرار میدهد. نخست، در مقام «مادرِ محیطی» (environment mother)، او زمینهٔ رشد را فراهم میسازد، از طریق ایجاد پوششی از امنیت و آسایش که به کودک امکان میدهد هستی و رشد خود را در آغوشی امن و اطمینانبخش تجربه کند؛ نوعی رابطهٔ «بازواندرآغوشگیرنده» که کودک را در امنیت و تداوم نگاه میدارد. درون این پوشش، مادر خود را در مقام «مادرِ اُبژهای» (object mother) نیز عرضه میکند؛ یعنی خود را در اختیار نوزاد میگذارد تا بهمنزلهٔ اُبژهای مورد استفاده قرار گیرد، اُبژهای که نوزاد میتواند بر آن عشق بورزد و نفرت ورزد، با آن تجربه کند، بیآنکه آن را ببلعد یا نابود کند. او پذیرا میشود که نیازهای نوزاد را هم در مقام شخص و هم در مقام چیز برآورده سازد و در بسیاری موارد این کار را بیهیچ انتظارِ متقابل انجام میدهد. او عشق و نفرت نوزاد را تاب میآورد، بیآنکه بمیرد، انتقام بگیرد یا کودک را مورد بهرهکشی قرار دهد.
در این میان، مادر واکنش نشان میدهد و نوزاد از خلال چهره، واکنشها و شیوهٔ رفتارِ او، خود را بازمیشناسد؛ گویی در سیمای مادر تصویر خویش را میبیند. از آنجا که مادر نخستین اُبژهٔ بیرونیِ کودک است، کودک خویشتن را در واکنشهای او و در شیوهٔ در آغوش گرفتنش بازمییابد. همزمان، کودک تجربهٔ خود با مادر را درونی میسازد؛ یعنی مادر به مصالحی بدل میشود که از آن، جهان درونیِ کودک شکل میگیرد. در مفهومِ «استفاده از اُبژه»، وینیکات شرح میدهد که چگونه مادر باید خود را در دسترس قرار دهد تا نوزاد بتواند او را به شکل «بیرحمانه» (ruthless) بهکار گیرد؛ یعنی از او بهره ببرد بیآنکه ملزم باشد تجربهٔ مادر را در نظر آورد، در این معنا، مادر اُبژهای است برای «آزارِ خیرخواهانه». این توانِ مادر برای عرضهٔ خود در چنین سطحی از گشودگی، حاصل «مهربانیِ بیدریغ» یا دغدغهٔ فارغ از خودِ او نسبت به نوزاد است.
وینیکات نشان میدهد که کودک چگونه تجربهاش با مادر را در خود جذب میکند. در آثار او، آغازِ حیات روانیِ نوزاد دو خاستگاهِ همزمان دارد: یکی درونِ خودِ نوزاد است، در ژستهای خودانگیخته و کنجکاویِ او نسبت به جهان پیرامونش، یعنی فرایند درونیسازیِ تجربهٔ بیرونی و اُبژههای فیزیکی که با تجربهٔ مادرانهاش همپایه است؛ دیگری در ذهنِ مادر است، در «دلمشغولیِ اولیهٔ مادرانهٔ» او که کودک را در ذهن نگاه میدارد، به نیازها، حالات و هستیِ او توجه میکند و حمایت روانیاش را فراهم میکند. بدینسان، نوزاد همزمان و بهشکلی متناقض، از درونِ خود و از درونِ مادر آغاز میشود.
وینیکات رابطهٔ آغازینِ میان مادر و نوزاد را نوعی «شراکت روانتنی» میدانست؛ رابطهای که همزمان بر جنبههای جسمانی و روانیِ ارتباط استوار است. در ماههای نخست، این پیوندِ روانتنی بهتدریج در سطح بدنی کاهش مییابد، اما پیوند روانیِ فشردهای که در آغاز شکل گرفته، در سراسر زندگیِ کودک استمرار مییابد و یادگارِ همان تماس و نزدیکیِ بدنی است که نخستین نیروی حیاتی و عاطفیِ رابطه را شکل داد. این همان چیزی است که باعث میشود روابط اولیهٔ شدید، سراسر وجود بدنیِ کودک را متأثر سازند.
مادر از طریق «حمل» (holding) و «رسیدگی» (handling) وظیفهٔ مراقبتی خود را انجام میدهد، و از این طریق حمایت محیطیِ خود را منتقل میکند تا کودک بتواند موجودی «پایدار» شود و توانِ «تداوم هستی» را از طریق درآغوشگرفتهشدن در امنیتِ بازوانِ مادر و تجربهٔ دلنگرانیِ پایدار و پاسخگوی او به دست آورد.
با گذر زمان، رابطهٔ مادر و نوزاد در بسترِ فاصلهٔ فیزیکیِ فزایندهای میان آن دو بسط مییابد؛ فاصلهای که با فاصلهٔ روانیِ فزایندهای همراه است و ظرفیتِ خلاقیت و ارتباط را در خود میپرورد، ظرفیتی که بهگفتهٔ وینیکات از طریق «اُبژههای انتقالی» (transitional objects) و «پدیدههای انتقالی» (transitional phenomena) میانجیگری میشود. اُبژهٔ انتقالی شیئی فیزیکی است که نوزاد با آن چنان رفتار میکند که گویی مادر است، اما در عین حال کاملاً در اختیار و کنترلِ کودک قرار دارد. پتو، عروسک، یا هر شیء مشابهی میتواند همراهی خستگیناپذیر، اُبژهای برای استفاده و حتی «آزارِ خیرخواهانه»، و منبعی برای آرامش باشد.
کودک از پدیدههای دیگر نیز به شیوهای مشابه استفاده میکند؛ برای مثال، در مراحل اولیه با چهره، پستان، مو یا لباس مادر بازی میکند، یا بهصورت عادتی با بخشی از لباس مادر رابطه برقرار میسازد، هرچند خودِ لباس قابلجایگزینی است. در نوجوانی نیز با اُبژههای دیگری چنان تعامل میکند که فضایی بالقوه (آنچه امروز «فضای انتقالی» (transitional space) مینامیم) پدید میآید؛ جایی که مسائل درونی و میانفردی میتوانند در آن بسط یابند و سنجش شوند، بهگونهای که هم تجربهای درونی و هم دیداری میانِ کودک و دیگری را بازنمایی کنند.
اینکه تجربهٔ کودک درونی است یا بیرونی، هرگز بهروشنی قابل تمایز نیست، و این ابهام یکی از تناقضات پایدار است که وینیکات ما را فرامیخوانَد با آن زندگی کنیم. مادر ممکن است اُبژه را در دسترس کودک بگذارد تا آن را بیابد، اما کودک نیز باید احساس کند که خود آن را اختراع کرده است؛ و والد بایستی هرگز این پرسش را بر زبان نیاورد که «آیا نوزاد این را یافت یا خودش آفرید؟»
نمودار ۱–۴ خلاصهای از برخی عناصرِ فرمولبندیِ وینیکات را نشان میدهد، اما در عین حال یادآور میشود که صورتبندیِ فربرن از سازمان درونی را نیز میتوان با مشارکتهای نظریِ وینیکات سازگار دانست. در طراحی این نمودار، من کارکردهایی را که مادرِ محیطی انجام میدهد، «حمل و ارتباطِ زمینهای» (contextual holding and relating) نامیدهام تا به همان کارکردِ «بازواندرآغوشگیرندهٔ» مادر اشاره کنم. در مقابل، کارکردهای مادرِ اُبژهای را «رابطهمندی متمرکز» یا «رابطهٔ یکبهیک» نامیدهام تا شیوهای را بازنمایی کند که در آن مادر و نوزاد از خلال نگاه در چشم یکدیگر (eye-to-eye) و گفتوگو و پاسخگوییِ مستقیم، به اُبژههای مجزای عشق و نفرت برای یکدیگر بدل میشوند.
بسیاری از فرمولبندیهای وینیکات واجد کیفیتی برانگیزاننده و متناقضاند؛ کیفیتی رازآمیز و گاه معماگونه که باعث میشود نتوان او را در قالب تعریفهای صریح و دقیق محدود کرد. بهنظر میرسد خودِ او نیز چنین میخواست، زیرا تصریح میکرد که رشد و خلاقیت در دلِ ابهام و ناپایداری پدید میآیند. همین ویژگیِ معماگونه در مفاهیمِ «خودِ واقعی» (true self) و «خودِ کاذب» (false self) نیز بهچشم میخورد.
«خودِ کاذب» حالتی یا کیفیتی از شخصیت است که در واکنش به نیازهای مادر (و دیگر اُبژههای مهم) شکل میگیرد، و این نیازها بهتدریج بر نیازهای کودک چیره میشوند. در مقابل، «خودِ واقعی» (هرچند تعریف آن دشوار است) هستهای از وجود کودک است که مرکزِ شخصیتِ خودانگیختهٔ او بهشمار میآید؛ هستهای که اغلب در پسِ لایهای اجتماعی از خودِ کاذب پنهان میشود؛ لایهای که در حالت آسیبزا بیش از اندازه پاسخگو به خواستههای دیگران است.
با وجود این، خودِ کاذب امری منفی نیست؛ بلکه بخشی از خود است که با واقعیت بیرونی هماهنگ میشود، از خودِ واقعی محافظت میکند و رابطه با دیگران را تسهیل میسازد.

نمودار ۱–۴. نموداری که روابط زمینهای (contextual) و متمرکز (focused) را نشان میدهد. رابطهٔ متمرکز (یا مرکزی یا یکبهیک) درون و از خلال فضای انتقالی روی میدهد. فضای انتقالی هم با رابطهٔ زمینهای و هم با رابطهٔ متمرکز در تماس است و ناحیهای است که این دو را در هم میآمیزد.
بسیاری از مفاهیم وینیکات اساساً برآمده از مشاهدههای بالینی و تحولیاند که او با نامگذاریها و توصیفهای برانگیزانندهشان به نظریهای بالینی و منحصربهفرد بُعدی شاعرانه بخشیده است. بدین سبب، بیدلیل نیست که نظریات او بهگونهای استثنایی با وضعیت بالینی چه در کار با کودکان و چه با بزرگسالان سازگارند. مفاهیم بالینیِ وینیکات، همچون مفاهیم تحولیاش، بر مفهوم «بازی» متمرکزند.
در تواناییِ کودک برای بازی در شکاف میان خود و والد (یعنی در فضای انتقالی) است که رشد و تجربهٔ آزمایشی رخ میدهد. رواندرمانی و روانکاوی نیز در نظر او تجربهای از «بازی»اند که در ناحیهٔ همپوشانِ میانِ بیمار و درمانگر اتفاق میافتند. اگر کودک نتواند بازی کند، بهگفتهٔ وینیکات، ناتوان یا بیمار است. به همین قیاس، بزرگسال سالم نیز باید بتواند با ایدهها، مفاهیمِ رابطه، اُبژههای مهم زندگی و نیز با درمانگر «بازی» کند.
وینیکات، بهسبب پیشزمینهٔ حرفهایاش بهعنوان پزشک کودکان و نگرش طبیاش نسبت به کودکانِ بیمار جسمانی، در مقام روانکاو رفتارهایی غیرمعمول داشت؛ از جمله تشویق برخی بیماران به راه رفتن در اتاق، بیرون بردن کودکی در هنگام قشقرق از اتاق درمان، یا در آغوش گرفتنِ برخی بیماران. هرچند چنین تماسهای فیزیکی در رواندرمانیِ تحلیلیِ امروزی پذیرفتنی نیست، اما معنا و ایدهای که در پسِ این اعمال نهفته بود، مهمترین سهم وینیکات در کار بالینی بهشمار میآید.
درک بالینیِ «حمل» بهمنزلهٔ حالتی روانی در ذهنِ درمانگر -یا همان رابطه و بازتابداد(mirroring) – ابزار اصلیِ کار او بود. در همین بستر است که «تأویل» معنا و اثر میکند. توصیف وینیکات (۱۹۴۹) از تجربهٔ انتقال متقابلِ خود در درمانِ پسربچهای که احساس نفرت را در او برمیانگیخت، نمونهٔ کلاسیکِ استفاده از تجربهٔ ناخوشایندِ تحلیلگر در درمانِ پرخاشگری است.
نویسندگان و نظریهپردازان دیگر
کلاین در سال ۱۹۶۰، فربرن در ۱۹۶۳، و وینیکات در ۱۹۷۱ درگذشتند. اما حتی پیش از مرگ آنها، دیگر نظریهپردازان رشتههای غنیای را که آنها آغاز کرده بودند، دنبال کردند. نویسندگان بنیادینی همچون مایکل بالینت، ویلفرد بیون، جان بالبی، هری گانتریپ، هربرت روزنفلد، هانا سگال، مسعود خان، پائولا هایمن، سوزان ایزاکس و بتی جوزف سهمهایی محوری در نظریه و عمل بالینی داشتند. آنها سنتِ مشاهدهٔ دقیق و عمیق را در کار بالینی با کودکان و بزرگسالان ادامه دادند. در میان این گروه دوم، آثار بیون با وجود دشواری نثر و ایدهاش بیشترین تأثیر را داشتهاند.
در دو دههٔ اخیر، این جریان هم در دو سوی اقیانوس اطلس و هم در سراسر اروپا، آمریکای شمالی و جنوبی به شکلی روزافزون گسترش یافته است. نظریهٔ روابط اُبژهای دیگر منحصر به جزایر بریتانیا نیست؛ بلکه به جریانی جهانی در روانکاوی و رواندرمانی بدل شده و مبنای کار در حوزههایی چون رواندرمانی، پژوهش و درمان نوزادان، رشد کودکان و بزرگسالان، و کار با گروهها و نهادها قرار گرفته است.
الگوی رابطهمحور که نخستینبار فربرن، کلاین و وینیکات آن را توصیف کردند، اکنون مجموعهای ساماندهنده از ایدهها در روانکاوی مدرن بهشمار میآید و بر ادبیات، فلسفه و توسعهٔ سازمانی نیز تأثیر نهاده است. در حوزهٔ بالینی و حتی فراتر از آن، در گسترهٔ وسیعترِ فعالیت انسانی فرصتهایی که نظریهٔ روابط اُبژهای پیش روی ما نهاده، هنوز بهتمامی کاویده نشدهاند.
| این مقاله با عنوان «The Major Trends in Object Relations Theory and Practice» در کتاب مقدمهای بر نظریه و کاربست روابط اُبژهای منتشر شده و توسط تحریریهٔ مکتب تهران ترجمه شده و در تاریخ ۱ آبان ۱۴۰۴ در وبسایت مکتب تهران منتشر شده است. |
[۱] A Psychoanalytic Study of the Personality