واقعیتِ وجودِ نیازهای جنسی در انسان و حیوان در زیستشناسی از طریقِ فرضِ یک «غریزهٔ جنسی» بیان میشود، بر همان قیاسی که برای غریزهٔ تغذیه، یعنی گرسنگی، در نظر گرفته میشود. زبانِ روزمره معادلی برای واژهٔ «گرسنگی» ندارد، اما علم برای این مقصود از واژهٔ «لیبیدو» (libido) استفاده میکند[۱].
افکارِ عمومی تصوراتِ نسبتاً روشنی دربارهٔ ماهیت و ویژگیهای این غریزهٔ جنسی دارد. عموماً چنین پنداشته میشود که این غریزه در دورانِ کودکی غایب است، در زمانِ بلوغ و در پیِ فرایندِ رسیدن به پختگی پدیدار میشود و در جلوههایی از جاذبهای مقاومتناپذیر که هر یک از دو جنس بر دیگری اعمال میکند آشکار میگردد؛ در حالیکه هدفِ آن را آمیزشِ جنسی یا دستکم کنشهایی در جهتِ آن میدانند.
با این حال، دلایلِ فراوانی داریم که باور کنیم این دیدگاهها تصویری کاملاً نادرست از واقعیت ارائه میکنند. اگر با دقت بیشتری به آنها بنگریم، درمییابیم که دربردارندهٔ خطاها، بیدقتیها و نتیجهگیریهای شتابزدهاند.
در اینجا دو اصطلاحِ فنی معرفی میکنم. شخصی را که از او جاذبهٔ جنسی سرچشمه میگیرد «اُبژهٔ جنسی» (sexual object) مینامیم، و عملی را که غریزه به سوی آن میل میکند «هدفِ جنسی» (sexual aim). مشاهدهٔ علمیِ پالوده نشان میدهد که انحرافات فراوانی هم در اُبژهٔ جنسی و هم در هدفِ جنسی رخ میدهند. نسبتِ میانِ این انحرافات و آنچه بهعنوانِ حالتِ طبیعی فرض میشود، نیازمندِ بررسیِ دقیق است.
۱) انحرافات در نسبت با اُبژهٔ جنسی
برداشتِ رایج از غریزهٔ جنسی به زیبایی در افسانهای شاعرانه بازتاب یافته است که میگوید انسانهای نخستین به دو نیمه تقسیم شدند؛ مرد و زن، و این دو نیمه همواره در اشتیاقند که در عشق بار دیگر به هم بپیوندند[۲]. از اینرو، شگفتانگیز است که دریابیم مردانی وجود دارند که اُبژهٔ جنسیِ آنها نه زن بلکه مرد است، و زنانی که اُبژهٔ جنسیشان نه مرد بلکه زن است. دربارهٔ این افراد گفته میشود که دارای «احساساتِ جنسیِ معکوس»اند یا، بهدقتِ بیشتر، «دارای وارونگی» (invert) نامیده میشوند، و این وضعیت را «وارونگی جنسی» (inversion) میخوانند. شمارِ چنین افرادی بسیار زیاد است، گرچه تعیینِ دقیقِ آن با دشواریهایی روبهرو است.
الف) وارونگی جنسی
رفتارِ افراد دارای وارونگی جنسی در جنبههای گوناگون تفاوتهای چشمگیری دارد.
الف) ممکن است «دارای وارونگی جنسی مطلق» باشند؛ در این حالت اُبژههای جنسیِ آنها منحصراً از جنسِ خودشان است. افرادِ جنسِ مخالف هرگز اُبژهٔ میلِ جنسیشان نیستند، بلکه نسبت به آنها بیتفاوتند یا حتی در ایشان احساسِ بیزاریِ جنسی برمیانگیزند. در نتیجهٔ این بیزاری، چنانچه مرد باشند، یا از انجامِ عملِ جنسی ناتوانند، یا اگر انجام دهند، از آن لذتی نمیبرند.
ب) ممکن است «دارای وارونگی جنسی دوسویه» یا همان «دوجنسگرایانِ روانیجنسی» (psychosexual hermaphrodites) باشند. در این حالت اُبژههای جنسیِ آنها میتوانند هم از جنسِ خودشان و هم از جنسِ مخالف باشند؛ بدینسان، این گونهٔ وارونگی جنسی فاقدِ ویژگیِ انحصار است.
ج) ممکن است «دارای وارونگی جنسی وابسته به شرایط» باشند. در این حالت، تحتِ برخی شرایطِ بیرونی که مهمترینِ آنها در دسترس نبودنِ اُبژهٔ جنسیِ معمول و نیز تقلید است، آنها میتوانند شخصی از جنسِ خود را بهعنوانِ اُبژهٔ جنسی برگزینند و از آمیزش با او لذت ببرند.
افراد دارای وارونگی جنسی همچنین از نظرِ نگرششان نسبت به ویژگیِ خاصِ میلِ جنسیِ خود تفاوت دارند. برخی وارونگی جنسی خود را امری طبیعی میدانند، همانگونه که یک فردِ معمول جهتِ لیبیدوی خود را میپذیرد، و مصرانه تأکید میکنند که وارونگی جنسی به همان اندازه مشروع و موجه است؛ در حالیکه برخی دیگر علیه وارونگی جنسی خود میشورند و آن را نوعی اجبارِ بیمارگون احساس میکنند.
تفاوتهای دیگری نیز از حیثِ زمان دیده میشود. ویژگیِ وارونگی جنسی ممکن است از همان آغاز تا آنجا که حافظهٔ فرد یاری میکند وجود داشته باشد، یا ممکن است تا زمانی پیش یا پس از بلوغ آشکار نشده باشد[۳]. این ویژگی میتواند در سراسرِ زندگی پایدار بماند، یا موقتاً فروکش کند، یا تنها مرحلهای گذرا در مسیرِ رشدِ جنسیِ طبیعی باشد. گاه نیز ممکن است پس از دورهای طولانی از فعالیتِ جنسیِ معمولی، در سالهایِ پایانیِ زندگی برای نخستینبار پدید آید. همچنین گاهی نوسانی دورهای میانِ اُبژهٔ جنسیِ طبیعی و وارونه مشاهده میشود. آن مواردی که در آنها لیبیدو پس از تجربهای دردناک با اُبژهٔ طبیعی به اُبژهٔ وارونه منتقل میشود، از همه جالبترند.
بهطور کلی، این انواعِ گوناگونِ وارونگی جنسی معمولاً مستقل از یکدیگر در یک فرد دیده میشوند. با این حال، میتوان با اطمینان فرض کرد که شکلِ حاد و مطلقِ وارونگی جنسی از دورانِ بسیار زودرس وجود داشته و شخص نیز خود را کاملاً با این ویژگی یکی میداند.
بسیاری از صاحبنظران تمایلی ندارند همهٔ مواردی را که برشمردم در یک طبقه قرار دهند و ترجیح میدهند به جایِ شباهتها، بر تفاوتهایشان تأکید کنند، بر پایهٔ دیدگاهِ خاصِ خود دربارهٔ ماهیتِ وارونگی جنسی. با وجود این، هرچند این تمایزها انکارناپذیرند، نمیتوان از وجودِ نمونههای واسطهٔ بسیار در میانِ تمامِ انواع چشم پوشید، و ناگزیر باید پذیرفت که با رشتهای پیوسته سروکار داریم.
ماهیت وارونگی جنسی
نخستین ارزیابیها، وارونگی جنسی را نشانهای مادرزاد از زوال عصبی میپنداشتند. این برداشت با این واقعیت مطابقت داشت که مشاهدهگرانِ پزشکی نخست آن را در میان کسانی یافتند که از بیماریهای عصبی رنج میبردند یا به نظر میرسید که چنیناند. این توصیفِ وارونگی جنسی شامل دو فرض است که باید جداگانه بررسی شوند: یکی اینکه وارونگی جنسی مادرزاد است و دیگری اینکه منحط است.
انحطاط
نسبتدادنِ انحطاط در این زمینه با همان ایرادهایی روبهرو است که میتوان در کل بر استفادهٔ بیقاعده از این واژه وارد دانست. رسم بر آن شده است که هر نشانهای را که آشکارا از آسیب یا عفونت ناشی نباشد، علامتی از انحطاط تلقی کنند. طبقهبندیِ مَنیان (Magnan’s classification) از «افراد منحط» چنان گسترده است که امکان میدهد مفهومِ انحطاط را حتی به دستگاه عصبیای اطلاق کنند که عملکرد کلیِ آن عالی است. از اینرو میتوان پرسید آیا نسبتدادنِ «انحطاط» در چنین مواردی ارزشی دارد یا چیزی بر دانستههای ما میافزاید؟ به نظر میرسد خردمندانهتر آن است که تنها در جایی از آن سخن بگوییم که:
۱) چندین انحرافِ جدی از حالتِ طبیعی با هم وجود داشته باشند، و
۲) تواناییِ عملکردِ مؤثر و بقا بهشدت مختل شده باشد.
چند واقعیت نشان میدهند که در این معنای دقیق از واژه، افراد دارای وارونگی جنسی را نمیتوان منحط دانست:
۱) وارونگی جنسی در میان کسانی دیده میشود که هیچ انحرافِ جدیِ دیگری از حالتِ طبیعی ندارند.
۲) همچنین در میان کسانی یافت میشود که تواناییشان هیچ آسیبی ندیده و بلکه از لحاظِ رشدِ عقلانی و فرهنگِ اخلاقی در سطحی بسیار والا قرار دارند[۴].
۳) اگر بیمارانِ حوزهٔ پزشکی را نادیده بگیریم و دامنهٔ مشاهدات خود را گستردهتر کنیم، در دو مسیر با واقعیتهایی روبهرو خواهیم شد که ناممکن میسازد وارونگی جنسی را نشانهای از انحطاط بدانیم:
الف) باید توجه داشت که وارونگی جنسی در میان اقوامِ باستان، در دورانِ اوجِ تمدنشان، پدیدهای رایج، بلکه میتوان گفت نهادی با کارکردهای مهم، بوده است.
ب) وارونگی جنسی بهگونهای چشمگیر در میان بسیاری از اقوامِ بدوی و ابتدایی نیز رواج دارد، حال آنکه مفهومِ انحطاط معمولاً مختصِ جوامعِ با تمدنِ پیشرفته است؛ و حتی در میان ملتهای متمدنِ اروپا نیز، اقلیم و نژاد تأثیری قاطع بر میزانِ شیوعِ وارونگی جنسی و بر نگرشِ مردم نسبت به آن دارند.
مادرزادیبودن
چنانکه میتوان انتظار داشت، ویژگیِ مادرزادی تنها به نخستین و حادترین دسته از افراد دارای وارونگی جنسی نسبت داده میشود، و شواهدِ آن مبتنی است بر اطمینانِ خودِ آنها از اینکه در هیچ دورهای از زندگیشان میلِ جنسیشان مسیرِ دیگری نگرفته است. وجودِ دو دستهٔ دیگر، بهویژه دستهٔ سوم (افراد دارای وارونگی جنسی وابسته به شرایط)، با فرضِ مادرزادیبودنِ وارونگی جنسی سازگار نیست. ازاینرو، هوادارانِ این دیدگاه گرایش دارند که گروهِ افراد دارای وارونگی جنسی مطلق را از سایرین جدا کنند و در نتیجه، از هرگونه تلاش برای ارائهٔ تبیینی کلی از پدیدهٔ وارونگی جنسی دست بردارند. به نظرِ ایشان، وارونگی جنسی در یک گروهِ خاص مادرزادی است، در حالیکه در دیگران ممکن است از راههای دیگری پدید آمده باشد.
در برابرِ این نظر، دیدگاهی دیگر وجود دارد که وارونگی جنسی را ویژگیِ اکتسابیِ غریزهٔ جنسی میداند. این دیدگاهِ دوم بر پایهٔ ملاحظاتِ زیر استوار است:
۱) در موردِ بسیاری از افراد دارای وارونگی جنسی، حتی نوعِ مطلق، میتوان نشان داد که در دورانِ بسیار ابتداییِ زندگیشان تأثری جنسی رخ داده که اثرِ ماندگارِ آن به صورتِ گرایشی به همجنسخواهی باقی مانده است.
۲) در موردِ گروهی دیگر میتوان به عواملِ بیرونیِ گوناگونی در زندگیشان اشاره کرد، خواه تسهیلکننده و خواه بازدارنده که دیر یا زود به تثبیتِ وارونگی جنسی در آنها انجامیده است (از جمله روابطِ انحصاری با همجنس، رفاقتِ نظامی، حبس، خطرهای آمیزش با جنسِ مخالف، تجرد، ناتوانیِ جنسی و جز آن).
۳) وارونگی جنسی را میتوان با تلقینِ هیپنوتیزمی از میان برداشت، و این در موردِ ویژگیای مادرزادی شگفتانگیز خواهد بود.
با در نظر گرفتنِ این ملاحظات، حتی میتوان در خودِ وجودِ پدیدهای به نامِ وارونگی جنسی مادرزادی تردید کرد. میتوان استدلال کرد که اگر مواردِ ادعاییِ وارونگی جنسی مادرزادی با دقتِ بیشتری بررسی شوند، احتمالاً تجربهای از دورانِ کودکیِ زودرسِ فرد آشکار خواهد شد که در تعیینِ جهتِ لیبیدوی او نقشِ قاطع داشته است. این تجربه صرفاً از حوزهٔ آگاهیِ فرد بیرون رفته، اما میتوان آن را در شرایطِ مناسب به یادش آورد. به نظرِ این نویسندگان، وارونگی جنسی را تنها میتوان نوعی تغییرِ مکررِ غریزهٔ جنسی دانست که میتواند در نتیجهٔ عواملِ بیرونیِ گوناگونی در زندگیِ شخص تعیین شود.
بااینحال، قطعیتِ ظاهریِ این نتیجهگیری کاملاً با این واقعیت خنثی میشود که افرادِ بسیاری در معرضِ همان تأثیراتِ جنسی قرار میگیرند (برای مثال وسوسه یا خودارضاییِ متقابل، که ممکن است در سالهایِ نخستینِ جوانی رخ دهد) بیآنکه دارای وارونگی جنسی شوند یا در آن حالت باقی بمانند. از اینرو بایستی گمان برد که انتخابِ میانِ «مادرزادی» و «اکتسابی» نه انتخابی انحصاری است و نه میتواند همهٔ جنبههایِ مربوط به وارونگی جنسی را در بر گیرد.
تبیینِ وارونگی جنسی
ماهیتِ وارونگی جنسی نه با فرضیهٔ مادرزادیبودن و نه با فرضیهٔ متقابلِ اکتسابیبودن توضیحپذیر نیست. در حالتِ نخست باید پرسید وارونگی جنسی از چه حیث مادرزادی است، مگر آنکه به تبیینی خام تن دهیم که بر پایهٔ آن هر فرد با غریزهٔ جنسیای زاده میشود که از آغاز به اُبژهای معیّن متصل است. در حالتِ دوم نیز میتوان پرسید آیا عواملِ تصادفیِ بیرونی بهتنهایی میتوانند پیدایشِ وارونگی جنسی را توضیح دهند، بیآنکه عاملی درونی در خودِ فرد دخیل باشد. چنانکه پیشتر نشان داده شد، وجودِ این عاملِ اخیر را نمیتوان انکار کرد.
دوجنسگرایی (BISEXUALITY)
تناقضی تازه با دیدگاههایِ عامیانه در ملاحظاتی نهفته است که لیدستون (۱۸۸۹)، کیِرنان (۱۸۸۸) و شِوالیه (۱۸۹۳) در تلاش برای توضیحِ امکانِ وارونگی جنسی مطرح کردهاند. عموماً چنین باور دارند که هر انسان یا مرد است یا زن. اما علم از مواردی آگاه است که در آن ویژگیهایِ جنسیِ فرد چنان در هم آمیختهاند که تعیینِ جنسیت دشوار میشود. این مسئله پیش از هر چیز در حوزهٔ کالبدشناسی رخ میدهد. اندامهایِ تناسلیِ چنین افرادی ترکیبی از ویژگیهایِ مردانه و زنانهاند (این وضعیت «هرمافرودیسم» نام دارد). در مواردی نادر، هر دو دستگاهِ جنسی در کنار یکدیگر و بهصورتِ کامل رشد یافتهاند (هرمافرودیسمِ واقعی)؛ اما بسیار معمولتر آن است که هر دو مجموعهٔ اندامها در وضعیتی تحلیلرفته وجود داشته باشند.
اهمیتِ این ناهنجاریها در واقعیتِ غیرمنتظرهای نهفته است که فهمِ بهترِ رشدِ طبیعی را ممکن میسازد. زیرا به نظر میرسد که تا حدّی از هرمافرودیسمِ جسمی در حالتِ طبیعی نیز وجود دارد. در هر انسانِ نر یا ماده، نشانههایی از دستگاهِ جنسیِ جنسِ مخالف یافت میشود؛ این نشانهها یا بهصورتِ اندامهایِ ابتداییِ بیکارکرد باقی میمانند یا دگرگون شده و کارکردی دیگر مییابند. این واقعیتهایِ شناختهشدهٔ کالبدشناختی ما را بر آن میدارد که فرض کنیم سرشتِ جسمانیِ آغازینِ انسان دوجنسی بوده است، اما در روندِ تکامل بهتدریج به یکجنسی بدل شده و تنها ردهایی از جنسِ تحلیلرفته را در بدن بر جای گذاشته است.
وسوسهانگیز بود که این فرضیه به قلمروِ روانی نیز بسط یابد و وارونگی جنسی در همهٔ گونههایش بهعنوانِ نمودِ هرمافرودیسمِ روانی تبیین شود. تنها شرطِ لازم برای اثباتِ این فرضیه آن بود که وارونگی جنسی همیشه همراه با نشانههایِ روانی و جسمانیِ هرمافرودیسم باشد.
اما این انتظار محقق نمیشود. نمیتوان میانِ هرمافرودیسمِ روانیِ مفروض و هرمافرودیسمِ جسمیِ ثابتشده پیوندی چنان نزدیک یافت. در میانِ افراد دارای وارونگی جنسی، کاهشِ کلیِ میلِ جنسی و نیز تحلیلِ خفیفِ جسمیِ اندامها نسبتاً شایع است، شایع، اما نه بهطور منظم یا همیشگی. ازاینرو باید پذیرفت که وارونگی جنسی و هرمافرودیسمِ جسمانی در مجموع از یکدیگر مستقلاند.
به نشانههای موسوم به «ویژگیهای ثانوی و ثالثِ جنسی» نیز اهمیتِ زیادی داده شده است، و به فراوانیِ ظهورِ ویژگیهایِ جنسِ مخالف در افراد دارای وارونگی جنسی. بسیاری از این مشاهدات درستند، اما نباید فراموش کرد که بهطور کلی، ویژگیهایِ ثانوی و ثالثِ هر جنس در جنسِ دیگر نیز بسامدِ بالایی دارد. این نشانهها گرچه دلالت بر دوجنسگرایی دارند، اما با هیچگونه تغییرِ اُبژهٔ جنسی در جهتِ وارونگی جنسی همراه نیستند.
هرمافرودیسمِ روانی تنها زمانی معنایی دقیق مییابد که وارونهسازیِ اُبژهٔ جنسی دستکم با دگرگونیِ همزمانِ دیگر ویژگیهای روانی، غریزی و منشیِ فرد در جهتِ ویژگیهای جنسِ مخالف همراه باشد. اما چنین وارونگیِ منشی تنها در زنانِ دارای وارونگی جنسی بهطورِ منظم دیده میشود. در مردان، کاملترین مردانگیِ روانی میتواند با وارونگی جنسی همزمان وجود داشته باشد. ازاینرو، اگر بخواهیم به باورِ هرمافرودیسمِ روانی پایبند بمانیم، ناچاریم بپذیریم که نمودهای آن در حوزههای گوناگون فقط نشانههایی اندک از ارتباطِ متقابل دارند. همین امر در موردِ هرمافرودیسمِ جسمانی نیز صادق است: بهزعم هالبان (۱۹۰۳)، بروزِ اندامهای تحلیلرفته و ویژگیهای ثانویهٔ جنسی تا حدِ زیادی از یکدیگر مستقلاند.
نظریهٔ دوجنسگرایی در سادهترین و خامترین شکلش بهوسیلهٔ یکی از سخنگویانِ مردِ دارای وارونگی جنسی چنین بیان شده است: «مغزی زنانه در بدنی مردانه». اما ما نمیدانیم مغزِ زنانه چه ویژگیای دارد. نه ضرورتی هست و نه توجیهی که مسئلهای روانشناختی را به مسئلهای کالبدشناختی فروبکاهیم.
توضیحِ کرافْت-اِبینگ دقیقتر از تبیینِ اولریشس به نظر میرسد، هرچند از حیثِ ماهیت تفاوتی با آن ندارد. بهزعم کرافْت-اِبینگ (۱۸۹۵, ۵)، سرشتِ دوجنسیِ هر فرد او را به «مراکزِ مغزیِ مردانه و زنانه» مجهز میکند، همانگونه که اندامهای جنسیِ جسمانیِ هر دو جنس را داراست. این مراکز تنها در دورانِ بلوغ رشد میکنند، آنهم عمدتاً تحتِ تأثیرِ غدهٔ جنسی که در ساختارِ آغازین از آنها مستقل است. اما آنچه دربارهٔ مغزهای مردانه و زنانه گفته شد، در موردِ «مراکزِ» مردانه و زنانه نیز صادق است؛ و در ضمن، هیچ دلیلی در دست نیست که بپذیریم نواحیِ خاصی از مغز («مراکز») برای کارکردهایِ جنسی اختصاص یافتهاند، چنانکه مثلاً در موردِ گفتار چنین است[۵].
با وجود این، از این مباحث دو نتیجه حاصل میشود. نخست آنکه سرشتِ دوجنسی بهنوعی در وارونگی جنسی دخیل است، گرچه نمیدانیم این سرشت دقیقاً در چه چیزی جز ساختارِ جسمی تجلی مییابد. دوم آنکه در اینجا با اختلالهایی در جریانِ رشدِ غریزهٔ جنسی سروکار داریم.
اُبژهٔ جنسیِ افراد دارای وارونگی جنسی
نظریهٔ هرمافرودیسمِ روانی چنین فرض میکند که اُبژهٔ جنسیِ فرد دارای وارونگی جنسی، معکوسِ اُبژهٔ جنسیِ فردِ طبیعی است. بر این اساس، مردِ دارای وارونگی جنسی مانندِ زن، مجذوبِ جذابیتهای مردانه، چه جسمانی و چه روانی، میشود؛ او خود را زنی میانگارد که در جستوجوی مردی است.
اما هرچند این تبیین بر شماری از افراد دارای وارونگی جنسی صدق میکند، از ارائهٔ ویژگیای عمومی برای وارونگی جنسی ناتوان است. تردیدی نیست که بخشِ بزرگی از مردانِ دارای وارونگی جنسی، کیفیتِ روانیِ مردانگی را حفظ کردهاند، ویژگیهای ثانویهٔ زنانه در آنها اندک است و در اُبژهٔ جنسیِ خود در حقیقت بهدنبالِ ویژگیهای روانیِ زنانهاند. اگر چنین نبود، چگونه میتوانستیم توضیح دهیم که چرا مردانِ روسپی که خود را در اختیارِ افراد دارای وارونگی جنسی میگذارند، امروز همانگونه که در روزگارِ باستان نیز چنین میکردند، در پوشش و رفتار، زنان را تقلید میکنند؟ در غیرِ این صورت، این تقلیدِ زنانه ناگزیر با ایدئالِ افراد دارای وارونگی جنسی در تضاد میبود.
آشکار است که در یونان، جایی که مردانِ بسیار مردانه در شمارِ افراد دارای وارونگی جنسی بودند، آنچه عشقِ مردی را برمیانگیخت، نه خصلتِ مردانهٔ پسر، بلکه شباهتِ جسمانیِ او به زن و نیز ویژگیهای روانیِ زنانهاش بود، از جمله شرم، حیا، و نیاز به آموزش و حمایت. همین که پسر به مردی بالغ بدل میشد، دیگر برای مردان اُبژهٔ جنسی نبود و خود، شاید، عاشقِ پسری دیگر میگردید. در اینجا، چنانکه در بسیاری مواردِ دیگر، اُبژهٔ جنسی نه از جنسِ واحد بلکه از هر دو جنس است؛ گویی سازشی است میانِ تکانهای که به سویِ مرد میل میکند و تکانهای که زن را میطلبد، با این شرطِ اساسی که بدنِ اُبژه (یعنی اندامهای جنسیاش) مردانه باشد. بدینسان، اُبژهٔ جنسی بازتابی از سرشتِ دوجنسیِ خودِ سوژه است[۶].
در موردِ زنان، وضعیتْ کمتر مبهم است؛ زیرا در میانِ آنها، افراد دارای وارونگی جنسی فعال با بسامدی چشمگیر ویژگیهایِ مردانه، چه جسمانی و چه روانی، از خود نشان میدهند و در اُبژههایِ جنسیِ خویش بهدنبالِ زنانگیاند، هرچند در اینجا نیز شناختِ دقیقترِ واقعیتها ممکن است تنوعِ بیشتری را آشکار کند.
هدفِ جنسیِ افراد دارای وارونگی جنسی
نکتهٔ مهمی که باید در نظر داشت این است که نمیتوان یک هدفِ واحد را برای همهٔ مواردِ وارونگی جنسی در نظر گرفت. در میانِ مردان، آمیزشِ مقعدی بههیچوجه ملازمِ وارونگی جنسی نیست؛ خودارضایی نیز به همان اندازه میتواند هدفِ انحصاریِ آنها باشد، و حتی درست است که محدودیتِ هدفِ جنسی تا آنجا که تنها به ابرازِ هیجانِ عاطفی فروکاسته میشود در میانِ آنها شایعتر از میانِ دگرجنسگرایان است. در میانِ زنانِ دارای وارونگی جنسی نیز اهدافِ جنسی گوناگون است؛ بهنظر میرسد تمایلِ ویژهای به تماس با غشایِ مخاطیِ دهان وجود دارد.
نتیجهگیری
آشکار است که در حالِ حاضر نمیتوان تبیینی رضایتبخش از منشأ وارونگی جنسی بر پایهٔ دادههای موجود ارائه کرد. بااینهمه، بررسیِ ما دانشی در اختیارمان گذاشته است که شاید از حلِ آن مسئله نیز مهمتر باشد. آنچه بهروشنی بر ما آشکار شده، این است که تا کنون پیوندِ میانِ غریزهٔ جنسی و اُبژهٔ جنسی را صمیمیتر از آنچه واقعاً هست میپنداشتهایم. تجربهٔ مواردی که غیرطبیعی تلقی میشوند به ما نشان داده است که در این موارد، غریزهٔ جنسی و اُبژهٔ جنسی صرفاً به هم جوش خوردهاند ]لحیم شدهاند[ و ما بهسببِ یکنواختیِ تصویرِ معمول، که در آن اُبژه جزئی جداییناپذیر از غریزه مینماید، در خطرِ غفلت از این واقعیت بودهایم. از اینرو متوجه شدهایم که در افکار خود پیوندِ میانِ غریزه و اُبژه را سستتر سازیم. بهنظر میرسد که غریزهٔ جنسی در آغاز مستقل از اُبژهٔ خود است؛ و منشأ آن نیز بهاحتمال قوی ناشی از جاذبههایِ اُبژه نیست.
حیواناتِ و افراد نابالغ از نظرِ جنسی بهعنوانِ اُبژههایِ جنسی
افرادی که اُبژههایِ جنسیِ آنها به جنسِ معمولاً نامناسب تعلق دارد، یعنی افراد دارای وارونگی جنسی، در نظرِ مشاهدهگر مجموعهای از اشخاص مینمایند که از سایرِ جهات کاملاً سالمند. در مقابل، مواردی که در آن اشخاصِ نابالغ از نظرِ جنسی (کودکان) بهعنوانِ اُبژههایِ جنسی برگزیده میشوند، بیدرنگ بهعنوانِ انحرافاتی پراکنده داوری میشوند. تنها در مواردِ استثنایی است که کودکان در چنین حالتی اُبژههایِ جنسیِ انحصاریاند. آنها معمولاً زمانی این نقش را مییابند که شخصی ترسو یا دچارِ ناتوانیِ جنسی آنها را بهعنوانِ جانشین برمیگزیند، یا هنگامی که غریزهای فوری (غریزهای که مجالِ تأخیر نمیدهد) در آن لحظه به اُبژهای مناسبتر دسترسی ندارد.
بااینهمه، همین واقعیت که غریزهٔ جنسی اجازه میدهد اُبژههایش تا این اندازه متغیر و بیارزش شوند، خود نوری بر ماهیتِ آن میافکند، امری که در موردِ گرسنگی، با میلِ بسیار نیرومندترش به حفظِ اُبژهٔ خاص، تنها در مواردِ بسیارِ شدید رخ میدهد. ملاحظهای مشابه دربارهٔ آمیزشِ جنسی با حیوانات نیز صادق است؛ کنشی که بههیچوجه نادر نیست، بهویژه در میانِ روستاییان، و در آن جاذبهٔ جنسی گویی از مرزهایِ گونهها درمیگذرد.
آدمی از حیثِ زیباییشناختی خوش میداشت بتواند این انحرافات و دیگر انحرافات شدیدِ غریزهٔ جنسی را به دیوانگی نسبت دهد؛ اما چنین کاری ممکن نیست. تجربه نشان میدهد که اختلالهایِ غریزهٔ جنسی در میانِ بیمارانِ روانی تفاوتی با آنچه در میانِ افرادِ سالم یا در کلِ اقوام و مشاغل یافت میشود ندارد. برای نمونه، آزارِ جنسیِ کودکان با بسامدی هولانگیز در میانِ معلمان و پرستارانِ کودک دیده میشود، تنها از آنرو که آنها بهترین امکانِ دسترسی را دارند. دیوانگان صرفاً چنین انحرافاتی را به شکلی شدیدتر نشان میدهند؛ یا (و این نکته بهویژه مهم است) ممکن است این انحرافات در آنها به صورتِ انحصاری درآید و کاملاً جایِ کامیابیِ جنسیِ طبیعی را بگیرد.
این نسبتِ بسیار شگفتانگیز میانِ دگرگونیهایِ جنسی و سیرِ نزولی از سلامت تا جنون، ما را به فکر فرو میبرد. گمانم بتوان آن را چنین توضیح داد که تکانههایِ زندگیِ جنسی از جملهٔ آن دسته از تکانهها هستند که حتی در حالتِ طبیعی نیز کمترین میزانِ مهار را از سویِ فعالیتهایِ عالیِ ذهنی دارند. به تجربهٔ من، هر کس که از هر نظر (اجتماعی یا اخلاقی) نابهنجار باشد، بیاستثنا در زندگیِ جنسیِ خود نیز نابهنجار است. اما افرادِ بسیاری در زندگیِ جنسیِ خود نابهنجارند، بیآنکه در سایرِ زمینهها از میانگینِ انسانی فاصلهای چشمگیر داشته باشند؛ ایشان نیز همراه با دیگران از فرایندِ رشدِ فرهنگیِ انسانی گذشتهاند، فرایندی که در آن، سکسوالیته همچنان نقطهٔ ضعف باقی مانده است.
با وجود این، کلیترین نتیجهای که از تمامِ این مباحث میتوان گرفت چنین است: در شرایطِ بسیار و در شمارِ شگفتانگیزی از افراد، ماهیت و اهمیتِ اُبژهٔ جنسی به پسزمینه میرود. آنچه در غریزهٔ جنسی اساسی و ثابت است، چیزِ دیگری است[۷].
۲) انحرافات معطوف به هدفِ جنسی
هدفِ جنسیِ طبیعی، همآمیزیِ اندامهای تناسلی در عملی دانسته میشود که آمیزش (copulation) نام دارد و به رهایی از تنشِ جنسی و خاموشیِ موقتِ غریزهٔ جنسی میانجامد، کامیابیای همانندِ سیر شدن از گرسنگی. اما حتی در طبیعیترین فرایندِ جنسی نیز میتوان نشانههایی ابتدایی یافت که اگر رشد میکردند، به همان انحرافاتی منجر میشدند که «انحرافات» (perversions) خوانده میشوند. زیرا در مسیرِ رسیدن به آمیزش، روابطِ میانیِ خاصی با اُبژهٔ جنسی وجود دارد، مانند لمس کردن یا نگاه کردن به آن، که بهعنوان اهدافِ مقدماتیِ جنسی شناخته میشوند. از یکسو این فعالیتها خود لذتبخشاند و از سوی دیگر برانگیختگی را شدت میبخشند، برانگیختگیای که تا رسیدن به هدفِ نهایی باید تداوم یابد. افزون بر این، بوسه ( گونهای خاص از این تماسها) یعنی تماسِ غشایِ مخاطیِ لبهای دو فرد، در میانِ بسیاری از اقوام (از جمله متمدنترین آنها) از منزلتی عالی برخوردار است، با آنکه این بخش از بدن جزئی از دستگاهِ جنسی نیست، بلکه ورودیِ دستگاهِ گوارش بهشمار میآید. بنابراین در همینجا عواملی وجود دارند که نقطهٔ تلاقی میانِ انحرافات جنسی و زندگیِ جنسیِ طبیعی را پدید میآورند و میتوانند مبنایی برای طبقهبندیِ آنها باشند. انحرافات جنسی فعالیتهاییاند که یا (الف) به لحاظِ جسمی، از نواحیِ ویژهٔ بدن که برای آمیزش طراحی شدهاند فراتر میروند، یا (ب) در روابطِ میانی با اُبژهٔ جنسی که در حالتِ طبیعی باید سریعاً طی شوند تا به هدفِ نهایی برسند، مکث میکنند.
الف) گسترشهای جسمی
بیشارزشگذاریِ اُبژهٔ جنسی
تنها در نادرترین موارد است که ارزشگذاریِ روانیای که بر اُبژهٔ جنسی نهاده میشود، بهعنوانِ هدفِ غریزهٔ جنسی در اندامهایِ تناسلی متوقف میگردد. این ارزشگذاری به سراسرِ بدنِ اُبژهٔ جنسی گسترش مییابد و بهگونهای میل دارد هر احساسی را که از او دریافت میشود دربرگیرد. همین بیشارزشگذاری به حوزهٔ روانی نیز سرایت میکند: سوژه، چنانکه گویی شیفتهٔ عقلانیِ اُبژه شده است (یعنی قدرتِ داوریاش تضعیف میشود)، از دستاوردها و کمالاتِ ذهنیِ اُبژهٔ جنسی به شگفت میآید و داوریهایِ او را با سادهلوحی میپذیرد. از اینرو، سادهلوحیِ عشق به سرچشمهای مهم، اگر نگوییم بنیادیترین سرچشمه، برای اقتدار بدل میشود[۸].
این بیشارزشگذاریِ جنسی با محدود ساختنِ هدفِ جنسی به صرفِ پیوندِ اندامهای تناسلی سازگار نیست و خود سبب میشود فعالیتهایِ مربوط به بخشهای دیگرِ بدن بهصورتِ هدفهایِ جنسی درآیند.
اهمیتِ عاملِ بیشارزشگذاریِ جنسی را میتوان بهبهترینوجه در مردان مطالعه کرد، زیرا تنها زندگیِ اروتیکِ آنها است که برای پژوهش در دسترس قرار گرفته است. زندگیِ اروتیکِ زنان، بخشی بهسببِ اثرِ بازدارندهٔ شرایطِ تمدن و بخشی بهسببِ پوشیدگی و تصنّعِ متعارفشان، همچنان در یک تاریکی نفوذناپذیر پنهان مانده است.
کاربردِ جنسیِ غشایِ مخاطیِ لبها و دهان
کاربردِ دهان بهعنوانِ اندامِ جنسی، زمانی انحراف تلقی میشود که لبها (یا زبانِ) یک فرد با اندامهایِ جنسیِ فردی دیگر تماس یابند، اما نه زمانی که غشایِ مخاطیِ لبهایِ هر دو نفر با یکدیگر تماس پیدا کند. همین استثنا نقطهٔ اتصال با امرِ طبیعی است. کسانی که دیگر اشکالِ این رفتارها را (که بیتردید از دورانِ نخستینِ بشریت رایج بودهاند) انحراف میدانند، در واقع تسلیمِ احساسِ آشکارِ انزجاری میشوند که آنها را از پذیرشِ چنین اهدافِ جنسیای بازمیدارد. بااینهمه، مرزهایِ این احساسِ انزجار اغلب صرفاً قراردادیاند: مردی که با اشتیاق لبانِ دختری زیبا را میبوسد، ممکن است از تصورِ استفاده از مسواکِ او دچارِ انزجار شود، هرچند هیچ دلیلی برای این گمان وجود ندارد که دهانِ خودِ او، که از آن نفرتی ندارد، پاکیزهتر از دهانِ دختر باشد. در اینجا، توجهِ ما به عاملِ انزجار جلب میشود؛ عاملی که با بیشارزشگذاریِ لیبیدوییِ اُبژهٔ جنسی تداخل میکند، اما خود نیز میتواند از سویِ لیبیدو مغلوب گردد. بهنظر میرسد انزجار یکی از نیروهایی است که به محدود شدنِ هدفِ جنسی انجامیده است. این نیروها معمولاً به اندامهایِ تناسلی خودِ شخص گسترش نمییابند. بااینحال، تردیدی نیست که اندامهای تناسلیِ جنسِ مخالف میتوانند فینفسه مایهٔ انزجار باشند، و چنین نگرشی از ویژگیهایِ تمامیِ هیستریکهاست، بهویژه زنانِ هیستریک. غریزهٔ جنسی با شدتِ خود از این انزجار درمیگذرد.
کاربردِ جنسیِ منفذِ مقعد
در موردِ مقعد، این امر حتی روشنتر است که آنچه این هدفِ جنسی را بهصورتِ انحرافی مشخص میسازد، همان احساسِ انزجار است. بااینحال، امیدوارم متهم به جانبداری نشوم اگر بگویم کسانی که میکوشند این انزجار را با این استدلال توضیح دهند که اندامِ موردِ نظر برای دفع به کار میرود و با مدفوع که خود ذاتاً نفرتانگیز است تماس دارد، استدلالی چندان موجهتر از دخترانِ هیستریک ندارند که انزجارشان از اندامِ جنسیِ مردانه را به این دلیل توجیه میکنند که آن اندام برای دفعِ ادرار به کار میرود.
نقشآفرینیِ غشایِ مخاطیِ مقعد در کنشِ جنسی، بههیچوجه محدود به آمیزش میانِ مردان نیست؛ ترجیحِ آن بههیچوجه ویژگیِ احساساتِ وارونگی جنسی نیست. برعکس، بهنظر میرسد رابطهٔ مقعدی (paedicatio) با مرد از همانندی با عملی مشابه در رابطه با زن سرچشمه گرفته باشد؛ حال آنکه شایعترین هدفِ جنسی در روابطِ افراد دارای وارونگی جنسی، خودارضاییِ متقابل است.
اهمیتِ سایرِ نواحیِ بدن
گسترشِ علاقهٔ جنسی به دیگر نواحیِ بدن، با همهٔ تنوعش، در اصل چیزی نو برای ما ندارد؛ چیزی بر دانستههای ما از غریزهٔ جنسی نمیافزاید، بلکه فقط قصدِ این غریزه را در بهدستآوردنِ اُبژهٔ جنسی از هر جهت آشکار میسازد. بااینحال، این گسترشهای جسمی به ما میآموزند که در کنارِ بیشارزشگذاریِ جنسی، عاملی دیگر نیز در کار است که برای فهمِ عامه ناآشناست. برخی نواحیِ بدن، مانندِ غشایِ مخاطیِ دهان و مقعد، که در این کنشها بهطور مکرر ظاهر میشوند، گویی ادعا میکنند که خود بایستی بهمنزلهٔ اندامهایِ تناسلی نگریسته و چنان به کار گرفته شوند. خواهیم دید که این ادعا با تاریخِ تکوینِ غریزهٔ جنسی توجیهپذیر است و در نشانهشناسیِ برخی حالاتِ آسیبشناختی تحقق مییابد.
جانشینهایِ نامناسب برای اُبژهٔ جنسی؛ فتیشیسم
در این میان، برخی موارد بهویژه چشمگیرند، مواردی که در آن اُبژهٔ جنسیِ طبیعی با اُبژهای دیگر جایگزین میشود که با آن رابطهای دارد، اما کاملاً برای هدفِ جنسیِ طبیعی نامناسب است. از دیدگاهِ طبقهبندی، بیتردید بهتر بود این گروهِ بسیار جالبِ انحرافات غریزهٔ جنسی را در میانِ انحرافات نسبت به اُبژهٔ جنسی میگنجاندیم؛ اما ذکرِ آنها را به اینجا موکول کردهایم تا نخست با عاملِ بیشارزشگذاریِ جنسی آشنا شویم، چراکه این پدیدهها، با کنار گذاشتنِ هدفِ جنسی، به آن وابستهاند.
آنچه بهجای اُبژهٔ جنسی مینشیند ممکن است بخشی از بدن باشد (برای نمونه پا یا مو) که بهطورِ کلی برای اهدافِ جنسی نامناسب است، یا شیئی بیجان که با شخصِ جایگزینشده و بهویژه با سکسوالیتهٔ او نسبتی دارد (برای مثال تکهای از لباس یا زیرپوش). این جانشینها بهدرستی با فتیشهایی قیاس شدهاند که اقوامِ بدوی باور دارند خدایانشان در آنها حلول کردهاند.
میانجیای میانِ آن دسته از مواردِ فتیشیسم که در آن هدفِ جنسی، چه طبیعی و چه منحرف، کاملاً کنار گذاشته میشود، و مواردی که در آن رسیدن به هدفِ جنسی منوط به وجودِ شرطی فتیشیستی است (همچون داشتنِ رنگِ مویِ خاص، نوعِ خاصی از لباس، یا حتی نقصی جسمانی) برقرار است. هیچ نوعِ دیگری از دگرگونیِ غریزهٔ جنسی که در مرزهایِ آسیبشناختی قرار گیرد، بهاندازهٔ این مورد شایستهٔ توجه نیست، چراکه پدیدههایی که از آن ناشی میشوند، بهراستی منحصربهفردند. بهنظر میرسد کاهشِ میل به هدفِ جنسیِ طبیعی (ضعفِ اجراییِ دستگاهِ جنسی) در هر موردْ پیششرطی ضروری است[۹].
نقطهٔ تماس با حالتِ طبیعی را بیشارزشگذاریِ روانیِ ذاتیِ اُبژهٔ جنسی فراهم میسازد؛ ارزشی که ناگزیر به هرآنچه با آن پیوند دارد نیز گسترش مییابد. ازاینرو، درجهای از فتیشیسم همواره در عشقِ طبیعی نیز حضور دارد، بهویژه در آن مراحلی که هدفِ طبیعیِ جنسی دور از دسترس مینماید یا تحققش ناممکن است:
«دستمالی از سینهاش برایم بیاور،
و بندی از جوراب که زانویش آن را فشرده است»
وضعیت تنها زمانی حالتِ آسیبشناختی مییابد که اشتیاق به فتیش از حدِ شرطی لازم و وابسته به اُبژهٔ جنسی فراتر رود و جایِ هدفِ طبیعی را بگیرد، و مضاف بر این، وقتی فتیش از فردِ خاصی که در آغاز با او پیوند داشته جدا شود و خود به اُبژهٔ جنسیِ یگانه بدل گردد. اینها در واقع همان شرایطِ عمومیاند که در آن، تغییراتِ سادهٔ غریزهٔ جنسی به انحرافات آسیبشناختی گذر میکنند.
بینه (Binet, 1888) نخستین کسی بود که اظهار داشت (و بعدها با شواهدِ فراوان تأیید شد) که گزینشِ فتیش بازماندهٔ تأثری جنسی است که معمولاً در اوانِ کودکی تجربه شده است (میتوان این امر را با پایداریِ شورانگیز عشقهایِ نخستین مقایسه کرد). این منشأ، بهویژه در مواردی آشکار است که در آن صرفاً شرطی فتیشستی بر اُبژهٔ جنسی افزوده شده است.
در دیگر موارد، جایگزینیِ اُبژه با فتیش از پیوندی نمادین در تفکر سرچشمه میگیرد؛ پیوندی که شخصِ موردِ نظر معمولاً از آن آگاه نیست. همیشه نمیتوان مسیرِ این تداعیها را با اطمینان پی گرفت. برای مثال، پا از دیرباز نمادی جنسی بوده است که حتی در اسطورهها نیز حضور دارد[۱۰]؛ و بیتردید نقشِ پوستِ خز بهعنوانِ فتیش، از تداعیاش با مویِ ناحیهٔ شرمگاهی (mons Veneris) سرچشمه گرفته است. بااینحال، چنین نمادپردازیهایی نیز همیشه بیارتباط با تجربههایِ جنسیِ کودکی نیستند[۱۱].
ب) تثبیتِ اهدافِ مقدماتیِ جنسی
پیدایشِ اهدافِ تازه
هر عاملِ بیرونی یا درونیای که رسیدن به هدفِ طبیعیِ جنسی را بازدارد یا به تأخیر اندازد پ (مانندِ ناتوانیِ جنسی، هزینهٔ بالایِ دستیابی به اُبژهٔ جنسی، یا خطرِ عملِ جنسی) تمایل به درنگکردن بر فعالیتهایِ مقدماتی و تبدیلِ آنها به اهدافِ تازهٔ جنسی را که میتوانند جایِ هدفِ طبیعی را بگیرند، تقویت میکند. بررسیِ دقیق همواره نشان میدهد که حتی غریبترینِ این اهدافِ جدید نیز پیشتر در فرایندِ طبیعیِ جنسی رگههایی داشتهاند.
لمس و نگاهکردن
مقداری تماسِ بدنی، دستکم در میانِ انسانها، برای رسیدن به هدفِ طبیعیِ جنسی ضروری است. همه میدانند که احساسهایِ لمسی از پوستِ اُبژهٔ جنسی از یکسو منبعِ لذت و از سویِ دیگر موجدِ برانگیختگیِ تازه است. ازاینرو درنگ بر مرحلهٔ لمس را نمیتوان انحراف شمرد، مشروط بر آنکه در نهایت به عملِ جنسیِ کامل بینجامد.
همین امر در موردِ نگاهکردن نیز صادق است، فعالیتی که در اصل از لمس سرچشمه گرفته است. تأثراتِ دیداری رایجترین مسیرهاییاند که برانگیختگیِ لیبیدویی از آنها پدید میآید؛ در حقیقت، گزینشِ طبیعی بر گشودهبودنِ همین مسیر تکیه دارد (اگر بتوان چنین تعبیرِ غایتشناختیای را مجاز دانست) زیرا این دسترسی، به رشدِ زیبایی در اُبژهٔ جنسی یاری میرساند. پوشیدگیِ روزافزونِ بدن که همراهِ تمدن پیش میرود، کنجکاویِ جنسی را بیدار نگه میدارد؛ این کنجکاوی میکوشد با آشکار ساختنِ بخشهایِ پنهانِ بدن، اُبژهٔ جنسی را کامل کند. بااینحال، این میل میتواند در جهتِ هنر والایش (sublimated) شود، اگر توجهش از اندامهایِ تناسلی به شکلِ کلیِ بدن معطوف گردد.
برای بیشترِ افرادِ طبیعی معمول است که تا اندازهای بر هدفِ میانیِ «نگاهِ جنسیمآب» درنگ کنند؛ درواقع این امر به آنها امکانی میدهد تا بخشی از لیبیدوی خود را به اهدافِ هنریِ متعالیتر سوق دهند. در مقابل، این لذتِ نگاهکردن (scopophilia) زمانی به انحراف بدل میشود که:
الف) منحصراً به اندامهایِ تناسلی محدود شود، یا
ب) با غلبه بر احساسِ انزجار همراه باشد (چنانکه در چشمچرانها یا کسانی که از دیدنِ اعمالِ دفعی لذت میبرند)، یا
ج) بهجای آنکه مقدمهای برای هدفِ طبیعیِ جنسی باشد، کاملاً جایگزینِ آن گردد.
موردِ اخیر در افراد عورتنما (exhibitionists) بهروشنی دیده میشود؛ آنها، بر پایهٔ نتایجِ چند تحلیل، اندامهایِ خود را به نمایش میگذارند تا در مقابل، منظری از اندامهایِ جنسیِ دیگری بهدست آورند[۱۲].
در انحرافاتی که به دیدن و دیدهشدن مربوط میشوند، با ویژگیِ شگفتانگیزی روبهرو میشویم که در انحرافِ بعدی حتی آشکارتر خواهد شد: در این انحرافات، هدفِ جنسی در دو شکل رخ میدهد؛ فعال و منفعل.
نیرویی که در برابرِ اسکوپوفیلیا (لذتِ دیدن) مقاومت میکند اما ممکن است از سویِ آن مغلوب شود (چنانکه پیشتر در موردِ انزجار دیدیم)، همان شرم است.
سادیسم و مازوخیسم
شایعترین و مهمترینِ همهٔ انحرافات، میل به وارد کردنِ درد بر اُبژهٔ جنسی، و صورتِ معکوسِ آن، از سویِ کرافْت-اِبینگ به ترتیب «سادیسم» و «مازوخیسم» نام گرفت. دیگر نویسندگان (برای مثال شرِنک-نوتسینگ [۱۸۹۹]) ترجیح دادهاند از اصطلاحِ محدودترِ «دردْلذتی» (algolagnia) استفاده کنند. این واژه بر لذت در درد و بیرحمی تأکید میکند، حال آنکه نامهایِ برگزیدهٔ کرافْت-اِبینگ بر لذت در هر گونه تحقیر یا فرودستی انگشت میگذارد.
در موردِ دردلذتیِ فعال، یعنی سادیسم، ریشهها بهآسانی در حالتِ طبیعی قابلردیابیاند. در سکسوالیتهٔ بیشترِ مردان عنصری از پرخاشگری وجود دارد، میلی به تسلط که بهنظر میرسد معنایِ زیستشناختیِ آن در نیاز به غلبه بر مقاومتِ اُبژهٔ جنسی از راهی غیر از فرایندِ «دلبری» (wooing) نهفته باشد. بدینسان، سادیسم را میتوان معادلِ مؤلفهای پرخاشگر از غریزهٔ جنسی دانست که استقلال یافته، تشدید شده، و از طریقِ جابهجایی جایگاهِ اصلی را تصرف کرده است.
در زبانِ روزمره، معنایِ سادیسم میانِ دو قطب در نوسان است: از یکسو، مواردی که تنها با نگرشی فعال یا خشن نسبت به اُبژهٔ جنسی مشخص میشوند، و از سویِ دیگر، مواردی که کامیابی بهطورِ کامل وابسته به تحقیر و آزارِ اُبژه است. بهمعنایِ دقیق، تنها همین حالتِ افراطیِ اخیر شایسته است که بهعنوانِ «انحراف» توصیف شود.
بههمینسان، اصطلاحِ مازوخیسم دربرگیرندهٔ هر نگرشِ منفعلانه نسبت به زندگیِ جنسی و اُبژهٔ جنسی است، که حالتِ افراطیِ آن هنگامی پدید میآید که لذت و کامیابی وابسته به تحمّلِ دردِ جسمانی یا روانی از سویِ اُبژهٔ جنسی باشد. مازوخیسم، در شکلِ انحرافیاش، از هدفِ طبیعیِ جنسی از همتایِ خود نیز دورتر به نظر میرسد؛ در آغاز میتوان تردید داشت که آیا این پدیده میتواند بهصورتِ نخستین رخ دهد یا، برعکس، همواره از دگرگونیِ سادیسم پدید میآید[۱۳]. در بسیاری موارد میتوان نشان داد که مازوخیسم چیزی جز گسترشی از سادیسم نیست که بهسویِ خودِ سوژه بازگردانده شده است؛ یعنی در آغاز، خودِ سوژه جایِ اُبژهٔ جنسی را میگیرد. تحلیلهایِ بالینیِ مواردِ شدیدِ مازوخیسمِ انحرافی نشان میدهند که عواملِ فراوانی (همچون عقدهٔ اختگی و احساسِ گناه) دست به دست هم دادهاند تا نگرشِ منفعلانهٔ آغازینِ جنسی را تشدید و تثبیت کنند.
رنجی که در چنین مواردی از سویِ غریزهٔ جنسی پشتسر گذاشته میشود، بدینسان در ردیفِ انزجار و شرم قرار میگیرد؛ نیروهایی که در برابرِ لیبیدو ایستادگی و مقاومت میکنند.
سادیسم و مازوخیسم در میانِ انحرافات جایگاهی ویژه دارند، زیرا تضادِ میانِ کنشگری و انفعال که در پسِ آنها نهفته است، از ویژگیهایِ عامِ زندگیِ جنسی بهشمار میآید. تاریخِ تمدنِ انسانی بیهیچ تردیدی نشان میدهد که میانِ بیرحمی و غریزهٔ جنسی پیوندی نزدیک وجود دارد؛ بااینحال، کاری برای توضیحِ این پیوند صورت نگرفته است، جز آنکه بر عاملِ پرخاشگرِ درونِ لیبیدو تأکید شده است. بنا بر نظرِ برخی صاحبنظران، این عنصرِ پرخاشگرِ غریزهٔ جنسی در حقیقت بازماندهای از امیالِ آدمخواری است، یعنی بخشی از دستگاهی برای سلطهیافتن، که با ارضایِ دیگر نیازها و، از نظرِ تکوینی، با کهنترینِ نیازهایِ غریزی پیوند دارد. همچنین گفتهاند که در هر دردی امکانی برای تجربهٔ لذت نهفته است. تنها میتوان گفت که تاکنون هیچ تبیینِ قانعکنندهای برای این انحراف ارائه نشده و بهنظر میرسد که مجموعهای از تکانههایِ روانی در هم میآمیزند تا نتیجهای واحد پدید آورند.
اما چشمگیرترین ویژگیِ این انحراف آن است که اشکالِ فعال و منفعلِ آن معمولاً در یک فرد توأمان دیده میشوند. کسی که از رنجاندنِ دیگری در رابطهٔ جنسی لذت میبرد، قادر است از رنجی که خود در رابطهٔ جنسی متحمّل میشود نیز لذت ببرد. سادیست همیشه همزمان مازوخیست است، هرچند یکی از این دو بُعد فعال یا منفعل ممکن است در او پررنگتر باشد و صورتِ اصلیِ کنشِ جنسیِ او را نمایان سازد.
از اینرو درمییابیم که برخی از تکانههایِ انحرافی همواره بهشکلِ جفتهایِ متضاد ظاهر میشوند؛ و این واقعیت، در پیوند با دادههایی که بعدتر عرضه خواهد شد، از اهمیتی نظریِ چشمگیر برخوردار است. افزون بر این، نکتهای بس معنادار آن است که وجودِ این جفتِ متضاد، یعنی سادیسم و مازوخیسم، را نمیتوان تنها به عنصرِ پرخاشگری نسبت داد. بلکه باید همزمانیِ این اضداد را با تقابلِ مردانگی و زنانگی که در دوجنسگرایی با هم جمعاند مرتبط دانست، تقابلی که در روانکاوی اغلب بهجای آن با دوگانگیِ کنشگری و انفعال بیان میشود.
۳) انحرافات در کلّیت خود
تفاوت و بیماری
طبیعی است که پزشکانی که نخستینبار انحرافات جنسی را در نمونههایِ برجسته و در شرایطی خاص مطالعه کردند، همانند موردِ وارونگی، به این تمایل یافته باشند که آنها را نشانهای از تباهی یا بیماری بدانند. بااینهمه، در اینجا کنار نهادنِ چنین دیدگاهی حتی آسانتر از موردِ وارونگی است. تجربهٔ روزمره نشان داده است که بیشترِ این گسترشها، یا دستکم نمونههایِ خفیفترشان، عناصریاند که بهندرت از زندگیِ جنسیِ انسانهای سالم غایباند، و خودِ آنها نیز به این رفتارها همچون دیگر رویدادهایِ صمیمانه مینگرند. اگر اوضاعواحوال اجازه دهد، افرادِ طبیعی نیز میتوانند برای مدتی هدفِ طبیعیِ جنسی را با چنین انحرافی جایگزین کنند یا هر دو را در کنار هم تجربه نمایند. بهنظر میرسد هیچ انسانِ سالمی از افزودنِ چیزی که بتوان آن را «منحرفانه» نامید به هدفِ طبیعیِ جنسیاش برکنار نیست؛ و همین همگانیبودنِ این واقعیت بهتنهایی کافی است تا نشان دهد که کاربردِ واژهٔ «انحراف» بهمنزلهٔ نکوهش، نادرست است.
در عرصهٔ زندگیِ جنسی، به محض آنکه میکوشیم مرزی روشن میانِ تغییراتِ طبیعی در گسترهٔ فیزیولوژیک و علائمِ آسیبشناختی ترسیم کنیم، با دشواریهایی ویژه و درواقع حلناشدنی روبهرو میشویم. بااینحال، در برخی از این انحرافات، ماهیتِ هدفِ جدیدِ جنسی چنان از حالتِ طبیعی دور است که ناگزیر باید آن را «بیمارگون» بنامیم. این امر بهویژه در مواردی صدق میکند که غریزهٔ جنسی (چنانکه مثلاً در مواردِ لیسیدنِ مدفوع یا آمیزش با اجساد) بهشکلِ شگفتانگیزی در غلبه بر نیروهایِ مقاومتبرانگیزِ شرم، انزجار، هراس یا درد کامیاب میشود. اما حتی در چنین مواردی نیز نبایستی شتابزده پنداشت که کسانی که چنین رفتارهایی نشان میدهند الزاماً دیوانه یا دچار نابهنجاریهایِ دیگرند. در اینجا نیز ناگزیر از پذیرشِ آن واقعیتایم که کسانی که در دیگر جنبههایِ رفتار طبیعیاند، میتوانند تحتِ سلطهٔ بیمهارترینِ همهٔ غرایز، تنها در قلمروِ زندگیِ جنسی در ردهٔ بیماران جای گیرند. از سویِ دیگر، هر نابهنجاریِ آشکاری در سایرِ عرصههایِ زندگی را همواره میتوان بر زمینهای از رفتارِ جنسیِ نابهنجار یافت.
در اغلبِ موارد، جنبهٔ آسیبشناختیِ انحراف نه در محتوایِ هدفِ جنسیِ تازه، بلکه در نسبتِ آن با وضعیتِ طبیعی نهفته است. اگر انحرافی، بهجای آنکه تنها در کنارِ هدف و اُبژهٔ طبیعی و در شرایطی خاص که مانعِ آنها و مساعدِ خودِ اوست ظاهر شود، کاملاً جایگزینشان گردد و در هر موقعیتی جایِ آنها را بگیرد، یعنی اگر انحرافی ویژگیِ انحصار و تثبیت را دارا شود در این صورت معمولاً مجاز خواهیم بود آن را نشانهای آسیبشناختی به شمار آوریم.
عاملِ روانی در انحرافات
شاید درست در پیوند با انحرافاتی که چندشآورترند، بایستی عاملِ روانی را مؤثرترین عنصر در دگرگونیِ غریزهٔ جنسی دانست. انکارناپذیر است که در چنین مواردی کاری روانی انجام شده است که با وجودِ نتیجهٔ هراسآورش، در اصل معادلِ نوعی والایشِ غریزه به شمار میآید. قدرتِ مطلقِ عشق شاید هرگز چنانکه در همین کژتابیهایِ آن جلوهگر میشود، اثبات نمیگردد. در قلمروِ سکسوالیته، والا و پست همواره به هم نزدیکاند: «از آسمان، در گذر از جهان، تا دوزخ» (فاوست، گوته).
دو نتیجه
بررسیِ ما دربارهٔ انحرافات نشان داد که غریزهٔ جنسی ناگزیر است با نیروهایِ روانیای بستیزد که چون سدّی در برابرش عمل میکنند، و در میانِ آنها شرم و انزجار برجستهترند. میتوان فرض کرد که همین نیروها در محدود ساختنِ غریزه در مرزهایی که «طبیعی» دانسته میشوند، نقش دارند؛ و اگر این نیروها در فرد پیش از آنکه غریزهٔ جنسی به تمامی توانِ خود برسد رشد کرده باشند، بیتردید همینها مسیرِ رشدِ آن را تعیین خواهند کرد[۱۴].
در مرتبهٔ دوم دریافتیم که برخی از انحرافاتی که بررسی کردیم، تنها در صورتی قابلِ فهماند که همگراییِ چند نیرویِ محرّک را مفروض بگیریم. اگر این انحرافات امکانِ تحلیلپذیری داشته باشند، یعنی بتوان آنها را به اجزایِ سازندهشان فروکاست، پس بایستی ماهیتی مرکب داشته باشند. این نکته ما را به حدسی رهنمون میشود: شاید خودِ غریزهٔ جنسی نیز چیزی بسیط و یگانه نباشد، بلکه از مؤلفههایی ترکیب شده باشد که در انحرافات بار دیگر از هم گسستهاند. اگر چنین باشد، مشاهدهٔ بالینیِ این نابهنجاریها ما را متوجهٔ ترکیبهایی کرده است که در رفتارِ یکنواختِ انسانهایِ بهظاهر طبیعی از نظر پنهان ماندهاند[۱۵].
۴) غریزهٔ جنسی در بیمارانِ روانرنجور
روانکاوی
افزودهای مهم بر شناختِ ما از غریزهٔ جنسی در برخی از افرادی که دستکم تا حدی به وضعیتِ طبیعی نزدیکاند، میتواند از منبعی بهدست آید که تنها از طریقِ روشی خاص قابلِ دسترسی است. تنها یک راه برای کسبِ دانشی جامع و غیرگمراهکننده دربارهٔ زندگیِ جنسیِ کسانی وجود دارد که «روانرنجور» (psychoneurotic) نامیده میشوند، کسانی که از هیستری، وسواس نوروتیک، آنچه بهغلط «نِوراستنی» خوانده میشود، و بیتردید از «دمانسِ زودرس» (dementia praecox) و پارانویا رنج میبرند. این افراد باید در معرضِ پژوهشِ روانکاوانه قرار گیرند؛ روشی که در روندِ درمانیای بهکار میرود که یوزف برویر و من در سال ۱۸۹۳ معرفی کردیم و در آن زمان «کاتارسیس» (catharsis) نامیده میشد.
پیش از هر چیز باید توضیح دهم، چنانکه در نوشتههایِ دیگر نیز کردهام، که تمامیِ تجربهام نشان میدهد این روانرنجوریها بر پایهٔ نیروهایِ غریزیِ جنسی استوارند. با این سخن، تنها منظورم این نیست که انرژیِ برخاسته از غریزهٔ جنسی در پدید آوردنِ نیروهایی که علائمِ آسیبشناختی را نگاه میدارند، سهمی دارد؛ بلکه صریحاً میخواهم بگویم که این سهم مهمترین و یگانه سرچشمهٔ ثابتِ انرژیِ روانرنجوری است و در نتیجه، زندگیِ جنسیِ افرادِ مبتلا، خواه بهطورِ انحصاری، خواه عمدتاً یا جزئی در همین علائم بیان میشود. چنانکه در جایی دیگر گفتهام علائم در واقع همان فعالیتِ جنسیِ بیمارند.
شواهدِ این ادعا از شمارِ پیوستهروبهافزایشِ روانکاویهایی بهدست آمده است که در طولِ بیستوپنج سالِ گذشته بر رویِ بیمارانِ هیستریک و دیگر روانرنجوران انجام دادهام و گزارشِ تفصیلیِ یافتههایِ آن را در نوشتههایِ دیگر ارائه کردهام و همچنان خواهم کرد[۱۶].
پس از واپسرانیِ آن عقده، مؤلفههایی از غریزهٔ جنسی که در سازمانِ روانیِ فردِ موردنظر نیرومندترند، بارِ دیگر پدیدار میشوند.
برطرفسازیِ علائمِ بیمارانِ هیستریک از راهِ روانکاوی بر این فرض استوار است که این علائم جانشین یا بهعبارتی، بازنویسیِ تعدادی فرایندِ روانیِ هیجانمند، آرزوها و امیالاند که بهواسطهٔ سازوکارِ خاصی از روان (یعنی واپسرانی) از آن بازماندهاند که در کنشهایِ روانیِ قابلدسترسی برای هشیاری تخلیه شوند. ازاینرو، این فرایندهایِ روانی که در حالتِ ناهشیار نگاه داشته شدهاند، میکوشند بیانی بیابند متناسب با بارِ عاطفیشان (راهی برایِ تخلیه) و در هیستری، چنین بیانی را (از طریقِ روندی بهنامِ «تبدیل») در پدیدههایِ جسمانی، یعنی در علائمِ هیستریک، پیدا میکنند. با بازگرداندنِ نظاممندِ این علائم (بهیارایِ فنّی ویژه) به سویِ تصوّراتِ هیجانمند، تصوّراتی که اکنون هشیار میشوند، میتوان دقیقترین شناخت را از ماهیت و خاستگاهِ این ساختارهایِ روانیِ پیشتر ناهشیار بهدست آورد.
یافتههایِ روانکاوی
بدینسان، این واقعیت آشکار شده است که علائمْ جانشینی برایِ تکانههاییاند که سرچشمهٔ نیرویِ آنها در غریزهٔ جنسی است. آنچه دربارهٔ ماهیتِ بیمارانِ هیستریک پیش از بروزِ بیماریشان میدانیم، و آنها را میتوان نمایندگانِ تیپیکِ تمامیِ روانرنجوران دانست و نیز آنچه دربارهٔ موقعیتهایی میدانیم که موجبِ آغازِ بیماریِ آنها میشود، کاملاً با این دیدگاه سازگار است. منشِ هیستریکها نشانگرِ میزانی از واپسرانیِ جنسی است که از مقدارِ معمول فراتر میرود، همراه با تشدیدِ مقاومت در برابرِ غریزهٔ جنسی (مقاومتی که پیشتر در قالبِ شرم، انزجار و اخلاق با آن روبهرو شدیم) و نیز نوعی بیزاریِ غریزی از اندیشیدنِ عقلانی به مسائلِ جنسی. در نتیجه، در مواردِ بارز، این بیماران تا دورانِ بلوغِ جنسی در ناآگاهیِ کامل از امورِ جنسی باقی میمانند.
در نگاهِ نخست، این ویژگیِ چنان شاخصِ هیستری اغلب با وجودِ خصیصهٔ سرشتیِ دیگری که در هیستری حضور دارد پنهان میشود، یعنی رشدِ برجستهٔ غریزهٔ جنسی. بااینحال، روانکاوی همواره قادر است نخستین عامل را آشکار سازد و آن تناقضِ معماگونه را که هیستری به نمایش میگذارد روشن کند، با برملا ساختنِ دوگانگیِ متضادی که آن را مشخص میکند: تمنایِ جنسیِ افراطی و بیزاریِ بیش از اندازه از سکسوالیته.
در موردِ هر کسی که مستعدِ هیستری است، آغازِ بیماریِ او زمانی فرا میرسد که یا در نتیجهٔ بلوغِ تدریجیِ خود یا بر اثرِ شرایطِ بیرونیِ زندگیاش، با تقاضاهایِ واقعیِ موقعیتی جنسی روبهرو میشود. میانِ فشارِ غریزه و خصومتِ او نسبت به سکسوالیته، بیماری چونان راهِ گریزی پدیدار میگردد. بیماری تعارض را حل نمیکند، بلکه با دگرگونسازیِ تکانههایِ لیبیدویی به علائم، میکوشد از آن بگریزد. استثنا فقط ظاهری است، زمانیکه بیماریِ هیستریک (که ممکن است مرد باشد) در پیِ هیجانی جزئی یا تعارضی پدید آید که در ظاهر با هیچ علاقهٔ جنسی ارتباط ندارد. در چنین مواردی، روانکاوی همواره نشان میدهد که بیماری از رهگذرِ مؤلفهٔ جنسیِ آن تعارض ممکن شده است، مؤلفهای که مانع از آن شده تا فرایندهایِ روانی به سرانجامی طبیعی برسند.
روانرنجوری و انحراف
هیچ تردیدی نیست که بخشِ بزرگی از مخالفت با دیدگاههایِ من ناشی از این واقعیت است که سکسوالیته که من علائمِ روانرنجوری را به آن بازمیگردانم چنان تلقی میشود که گویی با غریزهٔ جنسیِ طبیعی یکی است. اما آموزهٔ روانکاوی از این فراتر میرود. روانکاوی نشان میدهد که پیدایشِ علائم، به هیچوجه صرفاً به بهایِ غریزهٔ جنسیِ بهاصطلاح طبیعی نیست، یا دستکم نه منحصراً و نه عمدتاً چنین است؛ بلکه این علائم بیانگرِ غریزههاییاند (از طریقِ تبدیل) که اگر میتوانستند بیواسطه در خیال یا کنش نمود یابند و از ناهشیاری بازنمانند، در وسیعترین معنایِ واژه «منحرف» توصیف میشدند. بدینسان، علائم تا حدی به بهایِ سکسوالیتهٔ نابهنجار ساخته میشوند؛ بهعبارتی، روانرنجوریها تصویرِ معکوس انحرافات هستند.
غریزهٔ جنسیِ روانرنجوران تمامِ آن کژراههها و انحرافاتی را بروز میدهد که پیشتر بهعنوانِ گونههایِ دگرسانِ زندگیِ جنسیِ طبیعی و نمودهایِ زندگیِ جنسیِ نابهنجار بررسی کردهایم.
الف) زندگیِ روانیِ ناهشیارِ همهٔ روانرنجوران (بیاستثنا) نشاندهندهٔ تکانههایِ وارونه و تمرکزِ لیبیدویِ آنها بر اشخاصی از جنسِ خودشان است. پرداختنِ دقیق و ژرف به اهمیتِ این عامل در تعیینِ شکلِ علائمِ بیماری بدونِ بحثی مفصل ممکن نیست؛ تنها میتوان تأکید کرد که گرایشِ ناهشیار به وارونگی جنسی هرگز غایب نیست و در تبیینِ هیستری در مردان ارزشی ویژه دارد[۱۷].
ب) میتوان در ناهشیارِ روانرنجوران گرایشهایی را به همهٔ انواعِ گسترشِ جسمیِ فعالیتِ جنسی بازشناخت و نشان داد که این گرایشها از عواملِ سازندهٔ علائماند. در میانِ آنها، مواردی که در آن غشاهایِ مخاطیِ دهان و مقعد نقشِ اندامهایِ تناسلی را مییابند، بهویژه فراوانند.
ج) در روانرنجوریها، مؤلفههایِ غریزی که بیشتر بهصورتِ جفتهایِ متقابل پدیدار میشوند و پیشتر بهعنوانِ درآورندگانِ هدفهایِ جنسیِ تازه شناختهایم (از جمله غریزهٔ نظربازی و نمایشگری و عورتنمایی و صور فعال و منفعلِ غریزهٔ سادیستی-مازوخیستی) نقشی چشمگیر در تکوینِ علائم ایفا میکنند. سهمِ آخری از این میان برای فهمِ این واقعیت که علائمْ همواره با رنج همراهاند، اساسی است، و تقریباً همواره بخشی از رفتارِ اجتماعیِ بیمار را نیز زیرِ سلطهٔ خود میگیرد. همچنین از رهگذرِ همین پیوندِ میانِ لیبیدو و سادیسم است که دگرگونیِ عشق به نفرت رخ میدهد، همان تبدیلِ تکانههایِ مهرآمیز به تکانههایِ خصمانه که ویژگیِ شمارِ بسیاری از مواردِ روانرنجوری است و بهنظر میرسد در موردِ پارانویا بهطورِ عام نیز صدق کند.
اهمیتِ این یافتهها با برخی واقعیتهایِ خاصّ افزایش بیشتری مییابد؛
الف) هرگاه در ناهشیار با غریزهای از این نوع روبهرو شویم که بتواند با غریزهای متقابل جفت شود، آن غریزهٔ دوم نیز بیتردید در کار خواهد بود. ازاینرو، هر انحرافِ فعالی با همتایِ منفعلِ خود همراه است: هر کس که در ناهشیار خود نمایشگر است، در همان حال تماشاگر نیز هست؛ و در هر کس که از پیامدهایِ واپسراندهشدنِ تکانههایِ سادیستی رنج میبرد، ناگزیر عاملی دیگر نیز در تکوینِ علائم وجود دارد که از گرایشهایِ مازوخیستی سرچشمه میگیرد. این همانندیِ کامل با آنچه در انحرافات «مثبتِ» متناظر یافتیم بسیار چشمگیر است، هرچند در علائمِ عینی معمولاً یکی از دو گرایشِ متضادْ جنبهٔ غالب مییابد.
ب) در هر موردِ نسبتاً برجسته از روانرنجوری، بعید است که تنها یکی از این غرایزِ منحرف رشد کرده باشد. معمولاً شمارِ قابلتوجهی از آنها را مییابیم و غالباً نشانههایی از همهٔ آنها حضور دارد. بااینحال، میزانِ رشدِ هر غریزهٔ خاص مستقل از دیگری است. در اینجا نیز مطالعهٔ انحرافات «مثبت» همتایی دقیق به دست میدهد.
۵) غرایزِ جزئی و نواحیِ اروتوژنیک
اگر آنچه را از بررسیِ انحرافات مثبت و منفی آموختهایم در کنارِ هم بگذاریم، بهنظر میرسد بتوان آنها را به مجموعهای از «غرایزِ جزئی» بازگرداند که البته ذاتی و اولیه نیستند، بلکه خودْ قابلیتِ تحلیلِ بیشتر دارند.
«غریزه» را میتوان موقتاً نمایندهٔ روانیِ یک منبعِ درونتنی و پیوستهٔ تحریک دانست، در برابرِ «محرّک» که بر اثرِ تحریکاتِ منفردِ بیرونی پدید میآید. بدینترتیب، مفهومِ غریزه در مرزِ میانِ روانی و جسمانی جای دارد. سادهترین و محتملترین فرض دربارهٔ ماهیتِ غرایز آن است که خودِ غریزه در ذاتِ خود بیکیفیت است، و از حیثِ زندگیِ روانی تنها میتوان آن را معیاری از میزانِ مطالبهای دانست که برایِ کار از ذهن صورت میگیرد. آنچه غرایز را از یکدیگر متمایز میسازد و بدانها ویژگیهایِ خاص میبخشد، نسبتِ آنها با سرچشمههایِ جسمانی و اهدافشان است. سرچشمهٔ غریزه فرایندِ تحریک در یک اندام است، و هدفِ بلافصلِ غریزه رفعِ این تحریکِ اندامی است[۱۸].
در نظریهٔ غرایز، مفروضِ موقتیِ دیگری نیز هست که ناگزیر باید آن را پذیرفت: از اندامهایِ جسمانی دو نوع تحریک برمیخیزد که بر تفاوتهایِ شیمیایی مبتنی است. یکی از این انواعِ تحریکْ خاصِ جنسی است، و اندامی که از آن برمیخیزد «ناحیهٔ اروتوژنیک» (erotogenic zone) خوانده میشود، یعنی ناحیهای که غریزهٔ جنسیِ جزئی از آن سرچشمه میگیرد.
نقشِ نواحیِ اروتوژنیک در موردِ انحرافاتی که دهان و مقعد را واجدِ معنایِ جنسی میسازند، بیدرنگ آشکار است. این نواحی از هر حیث چون بخشی از دستگاهِ تناسلی عمل میکنند. در هیستری، این بخشهایِ بدن و نواحیِ مخاطیِ مجاورشان جایگاهِ احساسهایِ تازه و تغییراتِ عصبگیری (innervation) میشوند، حتی فرایندهایی در آنها رخ میدهد که میتوان آن را با برانگیختگیِ تناسلی در فرایندهایِ طبیعیِ جنسی مقایسه کرد.
اهمیتِ نواحیِ اروتوژنیک بهمثابهٔ دستگاههایی تابعِ اندامهایِ تناسلی یا جایگزینِ آنها، در میانِ همهٔ روانرنجوریها در هیستری بهروشنی دیده میشود؛ بااینحال، این بدان معنا نیست که این اهمیت در سایرِ بیماریها کمتر است. بلکه تنها از آنروست که در دیگر موارد (چون وسواس نوروتیک و پارانویا) تکوینِ علائم در سطوحی از دستگاهِ روانی رخ میدهد که از مراکزِ خاصِ کنترلِ جسمانی دورترند. در وسواس، آنچه بیش از همه چشمگیر است، اهمیتِ همان تکانههایی است که هدفهایِ تازهٔ جنسی میآفرینند و بهظاهر مستقل از نواحیِ اروتوژنیکاند. بااینحال، در تماشاگری و نمایشگری «چشم» نقشِ ناحیهٔ اروتوژنیک را ایفا میکند، و در آن مؤلفههایی از غریزهٔ جنسی که شاملِ درد و بیرحمیاند، همین نقش را پوست بر عهده دارد، پوستی که در بخشهایی از بدن به اندامهایِ حسی تمایز یافته یا به غشاهایِ مخاطی دگرگون شده است، و ازاینرو ناحیهٔ اروتوژنیک بهتماممعناست[۱۹].
۶) دلایلِ چیرگیِ ظاهریِ سکسوالیتهٔ منحرف در روانرنجوریها
بحثِ پیشین شاید سکسوالیتهٔ روانرنجوران را در نوری نادرست نشان داده باشد. ممکن است چنین بهنظر رسیده باشد که روانرنجوران، بهسببِ سرشتِ خاصشان، در رفتارِ جنسی خود به منحرفان نزدیکترند تا به انسانهایِ بههنجار. درواقع، ممکن است در سرشتِ این بیماران، جدا از شدتِ بیش از اندازهٔ واپسرانیِ جنسی و نیرویِ افراطیِ غریزهٔ جنسیشان، گرایشی نامعمول به انحراف نهفته باشد، اگر این واژه را در وسیعترین معنایش به کار بریم. بااینهمه، بررسیِ مواردِ خفیفتر نشان میدهد که این فرضِ اخیر ضرورتِ مطلق ندارد، یا دستکم در داوری دربارهٔ این دگرگونیهایِ آسیبشناختی، عاملی باید در جهتِ مخالف نیز در نظر گرفته شود.
بیشترِ روانرنجوران تنها پس از دورانِ بلوغ و در پیِ تقاضاهایی که زندگیِ جنسیِ طبیعی از ایشان میکند بیمار میشوند (زیرا واپسرانی در اصل متوجهِ همین جنبهٔ زندگی است). یا آنکه بیماری در زمانِ متأخرتر آغاز میگردد، هنگامیکه لیبیدو دیگر نمیتواند از مسیرهایِ طبیعی کامیابی یابد. در هر دو حال، لیبیدو همچون جریانی رفتار میکند که مسیرِ اصلیاش بسته شده است؛ ازاینرو، مجراهایِ فرعیای را پر میکند که تا آن هنگام خالی مانده بودند. بدینسان، همانگونه، آنچه گرایشِ نیرومندِ روانرنجوران به انحراف مینماید (هرچند در قالبی منفی) ممکن است از همین مسیرِ فرعی پدید آید و در هر حال بهواسطهٔ آن تشدید گردد.
درواقع، واپسرانیِ جنسی را باید همچون عاملی درونی در کنارِ عواملی بیرونی همچون محدودیتِ آزادی، دستنیافتنیبودنِ اُبژهٔ جنسیِ طبیعی، یا خطراتِ کنشِ جنسیِ طبیعی قرار داد، همان عواملی که در کسانی که شاید در غیر این صورت طبیعی میماندند، به پیدایشِ انحراف انجامیدهاند. در این زمینه، مواردِ گوناگونِ روانرنجوری ممکن است رفتارهایی متفاوت داشته باشند: در یک مورد، عاملِ غالب میتواند نیرویِ ذاتی و موروثیِ گرایش به انحراف باشد، و در موردی دیگر، تشدیدِ تبعیِ آن گرایش، بر اثرِ راندهشدنِ لیبیدو از هدف و اُبژهٔ طبیعیِ جنسی. خطا خواهد بود اگر این دو را در تقابل ببینیم، چراکه درواقع در پیوند و همکاریاند.
روانرنجوریها زمانی بیشترین اثر را بر جای میگذارند که سرشت و تجربه در یک جهت عمل کنند. در مواردی که سرشتْ قوی و بارز باشد، شاید نیازی به یاریِ تجربههایِ واقعی نباشد؛ درحالیکه ضربهای بزرگ در زندگیِ واقعی میتواند حتی در ساختاری متوسط نیز روانرنجوری پدید آورد (بهعلاوه، این دیدگاه دربارهٔ اهمیتِ نسبیِ عواملِ ذاتی و عواملِ تجربیِ تصادفی، در حوزههایِ دیگر نیز صادق است).
اگر بااینحال ترجیح دهیم چنین فرض کنیم که گرایشِ بسیار نیرومند به انحراف از ویژگیهایِ ذاتیِ ساختارِ روانرنجوری است، در برابرِ ما چشماندازِ آن گشوده میشود که بتوانیم گونههایِ گوناگونِ این ساختارها را بر پایهٔ چیرگیِ فطریِ یکی از نواحیِ اروتوژنیک یا یکی از غرایزِ جزئی از دیگری بازشناسیم. پرسش از اینکه آیا میانِ آمادگیِ منحرفانه و گونهٔ خاصِ بیماریِ برآمده از آن رابطهای ویژه برقرار است یا نه، همچون بسیاری از پرسشهایِ دیگر در این قلمرو، هنوز موردِ پژوهش قرار نگرفته است.
۷) اشارهای به خصلتِ کودکانهٔ سکسوالیته
با نشاندادنِ نقشی که تکانههایِ منحرف در تکوینِ علائمِ روانرنجوریها ایفا میکنند، ما بهشکلی چشمگیر شمارِ کسانی را که میتوان آنها را منحرف دانست افزایش دادهایم. زیرا نهفقط خودِ روانرنجوران طبقهای بسیار پرشمارند، بلکه باید در نظر داشت که زنجیرهای پیوسته فاصلهٔ میانِ روانرنجوریها (در تمامیِ جلوههایشان) و وضعیتِ طبیعی را از میان برمیدارد. درواقع، موِبیوس بهدرستی گفته است که همگی ما تا حدی هیستریک هستیم. ازاینرو، گسترشِ شگفتانگیزِ انحرافات ما را وادار میکند که فرض کنیم گرایش به انحراف در خود چندان نادر نیست، بلکه باید بخشی از چیزی باشد که معمولاً بهعنوانِ ساختارِ طبیعیِ انسان تلقی میشود.
چنانکه دیدیم، این موضوع همچنان محلِ بحث است که آیا انحرافات ریشه در عواملِ ذاتی دارند یا چنانکه بِینه در بابِ فتیشیسم فرض کرده بود (ص. ۲۰)، بر اثرِ تجربههایِ تصادفی پدید میآیند. اما اکنون این نتیجه برای ما آشکار میشود که در پسِ انحرافات درواقع چیزی ذاتی نهفته است (چیزی ذاتی در هر انسان)، هرچند این آمادگی از نظرِ شدت متفاوت است و ممکن است بر اثرِ تأثیراتِ زندگیِ واقعی افزایش یابد. آنچه موردِ نظر است، ریشههایِ ذاتی و ساختاریِ غریزهٔ جنسی است. در یک دسته از موارد (یعنی انحرافات)، این ریشهها ممکن است خودْ به حاملانِ واقعیِ فعالیتِ جنسی بدل شوند؛ در دستهٔ دیگر، ممکن است واپسرانیِ ناکافی بر آنها اعمال شود و بدینسان بتوانند از راهی غیرمستقیم، بخشِ قابلِ توجهی از نیرویِ جنسی را بهصورتِ علامت به سویِ خود جلب کنند؛ حال آنکه در مساعدترین موارد، که میانِ این دو حدِ افراط و تفریط قرار دارند، همین ریشهها از رهگذرِ محدودسازیِ مؤثر و دگرگونیهایِ دیگر، آنچه را زندگیِ جنسیِ طبیعی مینامیم ممکن میسازند.
اما نکتهٔ دیگری نیز هست که باید بدان بیندیشیم. این ساختارِ مفروض، که دربردارندهٔ نهفتههایِ تمامیِ انحرافات است، تنها در کودکان قابلِ مشاهده خواهد بود، هرچند در آنها هیچیک از غرایز هنوز جز بهصورتهایی خفیف و محدود بروز نمیکنند. از اینجا فرمولی شکل میگیرد که بیان میدارد: سکسوالیتهٔ روانرنجوران در حالتِ کودکانه باقی مانده یا بدان بازگشته است. ازاینرو، اکنون توجهِ ما به زندگیِ جنسیِ کودکان معطوف میشود، و در پیِ آن خواهیم بود که مسیرِ تأثیراتی را پی بگیریم که تکاملِ سکسوالیتهٔ کودکانه را تا سرانجامِ آن، خواه در قالبِ انحراف، خواه در قالبِ روانرنجوری، و خواه در شکلِ زندگیِ جنسیِ طبیعی هدایت میکنند.
[۱] [پانوشت افزودهشده در ۱۹۱۰:] تنها واژهٔ مناسب در زبانِ آلمانی، یعنی Lust، متأسفانه دوپهلو است و هم برای اشاره به تجربهٔ «نیاز» و هم برای اشاره به تجربهٔ «کامیابی» بهکار میرود. [برخلاف واژهٔ انگلیسیِ lust، این کلمه میتواند هم به معنای «میل» باشد و هم به معنای «لذت». ]
[۲] [بیتردید این اشارهای است به نظریهای که آریستوفان در گفتوگوی ضیافتِ افلاطون شرح داده است. فروید بسیار بعدتر، در پایانِ فصلِ ششمِ کتاب ورای اصلِ لذت (۱۹۲۰g)، بار دیگر به این موضوع بازمیگردد.]
[۳] بسیاری از نویسندگان بهدرستی تأکید کردهاند که تاریخهایی که خودِ افراد دارای وارونگی جنسی برای ظهورِ گرایششان به وارونگی ذکر میکنند، قابلِ اعتماد نیست؛ زیرا ممکن است شواهدِ احساساتِ دگرجنسخواهانهٔ خود را از حافظه واپس رانده باشند. [افزودهٔ ۱۹۱۰:] این گمانها در آن مواردی از وارونگی که روانکاوی بدانها دسترسی یافته، تأیید شدهاند؛ زیرا روانکاوی با پرکردنِ شکافهایِ فراموشیِ کودکی (infantile amnesia) تغییراتی قاطع در یادماننگاری (anamnesis) آنان پدید آورده است. ــ [در چاپِ نخست (۱۹۰۵) بهجایِ این جمله، جملهٔ زیر آمده بود: «تصمیمگیری در این باره تنها از رهگذرِ پژوهشی روانکاوانه دربارهٔ وارونهگرایان ممکن است.»]
[۴] باید پذیرفت که سخنگویانِ «اورانیسم» (Uranism) در این ادعا محقاند که برخی از برجستهترین مردانِ تاریخِ ثبتشده، وارونهٔ جنسی بودهاند و شاید حتی کاملاً وارونه.
[۵] بر پایهٔ فهرستِ منابعی که در جلدِ ششمِ سالنامهٔ مراتبِ میانجنسیِ جنسیّت آمده است، به نظر میرسد «اِ. گله» (E. Gley) نخستین نویسندهای بود که دوجنسگرایی (bisexuality) را بهمنزلهٔ توضیحی برای وارونگی جنسی مطرح ساخت. او در ژانویهٔ ۱۸۸۴ مقالهای با عنوان «کژرویهایِ غریزهٔ جنسی» در Revue Philosophique منتشر کرد. افزون بر این، شایانِ توجه است که بیشترِ نویسندگانی که وارونگی را از دوجنسگرایی مشتق میدانند، این عامل را نهتنها در موردِ افراد دارای وارونگی جنسی، بلکه در موردِ همهٔ کسانی که در نهایت بهصورتِ «عادی» رشد مییابند نیز مطرح کردهاند و در نتیجه، از دیدگاهِ منطقی، وارونگی را پیامدِ اختلالی در فرایندِ رشد بهشمار آوردهاند. شوالیه (Chevalier, 1893) پیشاپیش در همین معنا نوشته است. کرفت-ابینگ (Krafft-Ebing, 1895, p. 10) یادآور میشود که «شمارِ فراوانی از مشاهدات وجود دارد که دستکم تداومِ بالقوهٔ این مرکزِ دوم (مرکزِ جنسِ فرودست) را ثابت میکند». دکتر آردوئن (Arduin, 1900) اظهار میدارد که «در هر انسان، عناصرِ مردانه و زنانهای وجود دارد؛ اما یکی از این دو دسته -بسته به جنسیت فرد- بهگونهای بیهمتا بیش از دیگری رشد یافته است، دستکم تا آنجا که به افرادِ دگرجنسگرا مربوط میشود…». هرمان (Herman, 1903) نیز معتقد است که «در هر زن، عناصر و ویژگیهای مردانهای وجود دارد و در هر مرد، عناصر و ویژگیهای زنانهای» و جز آن.
[افزودهٔ ۱۹۱۰:] فلیس (Fliess, 1906) پس از آن، اندیشهٔ دوجنسگرایی (به معنایِ دوگانگیِ جنس) را از آنِ خود دانست.
[افزودهٔ ۱۹۲۴:] در میانِ محافلِ غیرتخصصی، فرضیهٔ دوجنسگرایی انسان معمولاً به «اتو واینینگر» (O. Weininger) فیلسوفی نسبت داده میشود که در جوانی درگذشت و این اندیشه را مبنایِ کتابی اندکی نامتعادل (۱۹۰۳) قرار داد. آنچه در بالا برشمردهام بهروشنی نشان میدهد که این نسبتدادن تا چه اندازه بیپایه است.
[۶] [این جملهٔ پایانی در سال ۱۹۱۵ افزوده شد. ــ پانوشت افزودهشده در ۱۹۱۰]: درست است که روانکاوی هنوز تبیین کاملی از منشأ وارونگی به دست نداده است؛ با وجود این، مکانیزمِ روانیِ شکلگیریِ آن را آشکار کرده و در بیانِ مسئلههایی که با آن درگیر است، سهمی اساسی ایفا نموده است. در تمامیِ مواردی که ما بررسی کردهایم، این واقعیت بهدست آمده است که افرادِ دارای وارونگی جنسیِ آینده در نخستین سالهایِ کودکی، از مرحلهای کوتاهمدت اما بسیار شدید از دلبستگیِ عاطفی به زنی (معمولاً مادرشان) میگذرند و پس از پشتسرگذاشتنِ آن، خود را با زن همانندسازی میکنند و خویشتن را اُبژهٔ میلِ جنسیِ خویش میسازند. بدینترتیب، آنها از بنیانی نارسیسیستی برمیخیزند و در پیِ جوانی میگردند که به خودشان شباهت دارد تا او را بدانگونه دوست بدارند که مادرشان آنها را دوست میداشت. مضاف بر این، ما بارها دریافتهایم که بسیاری از افراد دارای وارونگی جنسیِ بهاصطلاحِ شناختهشده، نسبت به جذابیتِ زنان نیز کاملاً بیتفاوت نبودهاند، بلکه برانگیختگیای را که از سویِ زنان در آنها ایجاد میشده، پیوسته بهسویِ اُبژهای مردانه انتقال دادهاند. آنها بدینسان در سراسرِ زندگی، همان مکانیزمی را تکرار کردهاند که وارونگیشان از آن نشئت گرفته است. اشتیاقِ جبریِ آنها به مردان در واقع از گریزِ بیپایانشان از زنان سرچشمه میگیرد. [در این نقطه، پانوشت در نسخهٔ ۱۹۱۰ بهتنهایی چنین ادامه مییافت]: بااینحال باید در نظر داشت که تاکنون تنها یک نوع از افراد دارای وارونگی جنسی در معرضِ روانکاوی قرار گرفتهاند، افرادی که فعالیتِ جنسیِ آنها بهطورِ کلی سرکوب شده و بازماندهٔ آن بهصورتِ وارونگی نمود یافته است. مسئلهٔ وارونگی موضوعی است بسیار پیچیده که انواعِ گوناگونی از فعالیتها و تکاملهایِ جنسی را دربرمیگیرد. ازاینرو، بایستی میانِ مواردِ متفاوتِ وارونگی، از حیثِ وارونگیِ خصیصهٔ جنسیِ اُبژه یا وارونگیِ خصیصهٔ جنسیِ سوژه، تمایزی دقیق برقرار کرد.
[افزودهٔ ۱۹۱۵]: پژوهشِ روانکاوانه قاطعانه با هرگونه تلاش برای جداکردنِ همجنسگرایان از سایرِ انسانها، بهمثابهٔ گروهی دارایِ سرشتی خاص، مخالفت میورزد. بررسیِ برانگیختگیهایِ جنسیِ نهفته در ورایِ نمودهایِ آشکار، نشان داده است که همهٔ انسانها تواناییِ انتخابِ اُبژهٔ همجنس دارند و در ناهشیارِ خود در واقع چنین انتخابی کردهاند. پیوندهایِ لیبیدویی با افرادِ همجنس در زندگیِ روانیِ عادی نیز نقشی نهکمتر از پیوندهایِ مشابه با جنسِ مخالف ایفا میکنند و حتی در برانگیزشِ بیماریها نقشی پررنگتر دارند. از دیدگاهِ روانکاوی، آزادیِ انتخابِ اُبژه، فارغ از جنسیتِ آن، چنانکه در کودکی، در جوامعِ ابتدایی و در ادوارِ آغازینِ تاریخ دیده میشود بنیانِ نخستینِ هر دو نوعِ رابطهٔ جنسیِ «عادی» و «وارونه» است. ازاینرو، از منظرِ روانکاوی، دلبستگیِ انحصاریِ مردان به زنان نیز خود مسئلهای است که نیازمندِ تبیین است و نمیتوان آن را حقیقتی بدیهی و مبتنی بر جاذبهای در نهایت شیمیایی دانست. گرایشِ جنسیِ نهاییِ هر فرد تا پس از بلوغ تثبیت نمیشود و حاصلِ ترکیبی از عواملِ گوناگون است که همهٔ آنها هنوز شناخته نشدهاند؛ برخی از آنها سرشتیاند و برخی تصادفی. بیگمان در برخی موارد، عاملی منفرد ممکن است چنان سنگینی داشته باشد که نتیجه را بهسویِ خود متمایل سازد؛ اما در کل، چندگانگیِ عواملِ تعیینکننده در تنوعِ چشمگیرِ گرایشهایِ جنسیِ انسان بازتاب مییابد. در انواعِ وارونه، معمولاً غلبهٔ ساختارهایِ کهن و مکانیزمهایِ روانیِ ابتدایی مشاهده میشود. ویژگیِ اساسیِ آنها، انتخابِ اُبژه از سرِ نارسیسیزم و حفظِ اهمیتِ اروتیکِ ناحیهٔ مقعدی است. بااینهمه، جداکردنِ شدیدترین انواعِ وارونگی جنسی از سایرین بر پایهٔ این ویژگیهایِ سرشتی، سودی در بر ندارد؛ چراکه همان عناصری که در این انواعِ افراطی بهصورتِ کافی برای تبیینشان بهنظر میرسند، در اشکالِ گذار و در کسانی که گرایشِ ظاهراً «عادی» دارند نیز حضور دارند، هرچند بهشکلی خفیفتر. تفاوتِ نتایجِ نهایی کیفی است، اما تحلیل نشان میدهد که تفاوتِ علل، صرفاً کمی است. در میانِ عواملِ تصادفیِ مؤثر بر انتخابِ اُبژه، «ناکامی» (بهصورتِ بازداریِ زودرس از فعالیتِ جنسی بر اثرِ ترس) شایانِ توجه است؛ همچنین حضورِ همزمانِ پدر و مادر نقشی اساسی دارد. فقدانِ پدری نیرومند در کودکی، غالباً به پیدایشِ وارونگی جنسی یاری میرساند. در پایان، باید تأکید کرد که مفهومِ وارونگی از حیثِ اُبژهٔ جنسی، باید بهروشنی از مفهومِ آمیختگیِ خصیصههایِ جنسی در خودِ سوژه متمایز شود؛ زیرا در نسبتِ این دو عامل نیز، درجهای از استقلالِ متقابل بیتردید وجود دارد.
[افزودهٔ ۱۹۲۰]: فرنتسی (Ferenczi, 1914) نکاتِ جالبی دربارهٔ وارونگی مطرح کرده است. او بهدرستی اعتراض میکند که تحتِ عنوانِ «همجنسگرایی» (یا به تعبیرِ دقیقترِ خودش «هماروتیسم») صرفاً بهسببِ اشتراک در نشانهٔ وارونگی جنسی، مجموعهای از وضعیتهای بسیار متفاوت، از حیثِ اهمیتِ زیستی و روانی یکجا گرد آمدهاند. او اصرار دارد که باید دستکم میانِ دو گونه تمایز نهاد: «هماروتیستهایِ سوژهای» که احساس و رفتارشان زنانه است، و «هماروتیستهایِ اُبژهای» که کاملاً مردانهاند و صرفاً اُبژهای مؤنث را با اُبژهای مذکر جایگزین کردهاند. او گونهٔ نخست را مصداقِ «میانجنسیهایِ واقعی» در معنایِ هیرشفِلد میداند و گونهٔ دوم را (کمتر دقیق) «نوروتیکهایِ وسواسی» مینامد. بهزعمِ او تنها در موردِ هماروتیستهایِ اُبژهای است که میتوان از کوشش برای غلبه بر گرایشِ وارونه و از امکانِ تأثیرِ روانی سخن گفت. با پذیرشِ وجودِ این دو نوع، میتوان افزود که در بسیاری از افراد، مقداری از هماروتیسمِ سوژهای با نسبتی از هماروتیسمِ اُبژهای درهم میآمیزد. در سالهایِ اخیر، پژوهشهایِ زیستشناسان، بهویژه اشتایناخ (Steinach)، نورِ تازهای بر تعیینکنندههایِ زیستیِ هماروتیسم و خصیصههایِ جنسی افکندهاند. با انجامِ اختهسازیِ تجربی و پیوندِ غددِ جنسیِ جنسِ مخالف در پارهای از پستانداران، توانستند نر را به ماده و برعکس تبدیل کنند. این دگرگونی، هم خصیصههایِ جسمانیِ جنسی و هم نگرشِ روانیجنسی (یعنی هم اروتیسمِ سوژه و هم اروتیسمِ اُبژه) را کمابیش بهطورِ کامل دگرگون ساخت. آشکار شد که حاملِ نیرویِ تعیینکنندهٔ جنس، نه بخشی از غدهٔ جنسی است که سلولهایِ جنسی را میسازد، بلکه بخشِ میانبافتیِ آن (غدهٔ موسوم به بلوغ است. در یک مورد، چنین دگرگونیای واقعاً در انسانی پدید آمد که بیضههایش را در اثرِ سل از دست داده بود؛ او در زندگیِ جنسیاش رفتاری زنانه داشت، چون یک همجنسگرایِ منفعل، و خصیصههایِ ثانویهٔ آشکارا زنانهای چون رویشِ مو و انباشتِ چربی در پستانها و لگن از خود نشان میداد. پس از آنکه بیضهای پاییننیامده از مردی دیگر در او پیوند زده شد، رفتارش بهسویِ مردانگی تغییر یافت و لیبیدویِ خود را بهگونهای عادی بهسویِ زنان معطوف کرد. همزمان، خصیصههایِ جسمانیِ زنانهاش از میان رفتند. بااینحال، ادعا کردن اینکه این آزمایشهایِ جالبْ نظریهٔ وارونگی جنسی را بر بنیانی نو استوار میسازد، نادرست خواهد بود؛ و نیز شتابزده خواهد بود اگر انتظار رود چنین آزمایشهایی راهی جهانشمول برای «درمانِ» همجنسگرایی به دست دهند. فلیس بهدرستی تأکید کرده است که این یافتههایِ تجربی نظریهٔ تمایلِ دوگانهٔ جنسی در جانورانِ عالی را بیاعتبار نمیسازد؛ برعکس، بهنظرِ من، بهاحتمالِ فراوان پژوهشهایِ آتیِ مشابه، تأییدِ مستقیمی بر این فرضِ دوجنسگرایی فراهم خواهند آورد.
[۷] [پانوشت افزودهشده در ۱۹۱۰[: بیتردید چشمگیرترین تفاوت میان زندگیِ اروتیکِ دورانِ باستان و زندگیِ اروتیکِ ما در این نکته نهفته است که مردمانِ باستان تأکید را بر خودِ سائق مینهادند، حال آنکه ما بر اُبژهٔ آن تأکید میکنیم. پیشینیان سائق را میستودند و حتی بهخاطرِ آن آماده بودند اُبژهای پستتر را نیز ارج نهند؛ حالی که ما خودِ کنشِ سائق را خوار میشماریم و تنها به سببِ فضیلتهایِ اُبژه برای آن توجیهی میجوییم.
[۸] در این ارتباط، یاد سرسپردگیِ سادهدلانهٔ شخصِ هیپنوتیزمشده در برابرِ هیپنوتیزمکنندهٔ خود میافتم. این امر مرا به این گمان میکشاند که ماهیتِ هیپنوتیزم در نوعی تثبیتِ ناهشیارِ لیبیدویِ سوژه بر پیکرهٔ هیپنوتیزمکننده نهفته است، تثبیتی که از مجرایِ مؤلفههایِ مازوخیستیِ سائقِ جنسی برقرار میشود. [افزودهشده در ۱۹۱۰:] فرنتسی (۱۹۰۹) این ویژگیِ تلقینپذیری را در پیوند با «عقدهٔ والدینی» مورد بررسی قرار داده است. [رابطهٔ سوژه با هیپنوتیزمکننده را فروید بسیار بعدتر در فصل هشتمِ کتاب روانشناسی گروهی و تحلیلِ ایگو (۱۹۲۱) مورد بحث قرار داد. بنگرید نیز به ۱۹۰۵ب، مجموعهٔ آثار، جلد هفتم، ص۲۹۴ و پس از آن.]
[۹] [پانوشت افزودهشده در ۱۹۱۵:] این ناتوانی را میتوان شرطِ درونزادِ زمینهساز دانست. روانکاوی دریافته است که این پدیده میتواند بهطورِ تصادفی نیز تعیین شود؛ برای نمونه، از رهگذرِ بازدارندگیِ زودهنگام از فعالیتِ جنسی بر اثرِ ترس، که ممکن است سوژه را از هدفِ جنسیِ معمول منحرف کرده و او را به جستوجویِ جانشینی برای آن وادارد.
[۱۰] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۱۰:] کفش یا دمپایی نمادی متناظر با اندام جنسی زنانه است.
[۱۱] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۱۰:] روانکاوی یکی از شکافهای باقیمانده در درک ما از فتیشیسم را روشن کرده است. روانکاوی نشان داده است که در گزینش فتیش، لذت مدفوعخواهانه (coprophilic) بوییدن نقشی مهم دارد؛ لذتی که بهسبب واپسرانی از میان رفته است. پا و مو، هر دو اُبژههاییاند با بویی تند، که پس از آنکه حس بویایی بهسبب واپسرانی ناخوشایند شد و کنار گذاشته شد، به مرتبهٔ فتیش ارتقاء یافتهاند. از اینرو، در انحرافی که متناظر با فتیشیسمِ پا است، تنها پاهای آلوده و بدبو به اُبژههای جنسی بدل میشوند. عامل دیگری که به تبیین ترجیح فتیشیستیِ پا کمک میکند، در نظریههای جنسیِ کودکان یافت میشود: پا نماد آلت تناسلی زن است، فقدانِ آن بهگونهای عمیق احساس میشود. [افزودهشده در سال ۱۹۱۵:] در شماری از موارد فتیشیسمِ پا، نشان داده شده است که تکانهٔ تماشاگری (scopophilic instinct)، که در جستجوی اُبژهٔ خود (در اصل اندام تناسلی) از پایین پیش میرفت، بر اثر منع و واپسرانی در مسیرش متوقف شد. از همینرو، به فتیشی در شکل پا یا کفش چسبید، و اندام تناسلی زنانه (بر اساس انتظارات دوران کودکی) بهصورت اندامی مردانه در خیال تصور شد.
[۱۲] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۲۰:] در جریان تحلیل، این انحرافها و در حقیقت بیشترِ انواع دیگر آنها تنوعی شگفتانگیز از انگیزهها و عوامل تعیینکننده را آشکار میسازند. برای نمونه، اجبار به عورتنمایی بهگونهای نزدیک به عقدهٔ اختگی وابسته است: این اجبار وسیلهای است برای تأکید مکرر بر سلامت و تمامیت اندام تناسلی (مردانه) سوژه، و بازآفرینیِ رضایتی است که او در کودکی از مشاهدهٔ فقدان آلت تناسلی در زنان تجربه کرده بود.
[۱۳] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۲۴:] دیدگاه من دربارهٔ مازوخیسم تا اندازهٔ زیادی بر اثر تأملات بعدیام که بر پایهٔ برخی فرضیهها دربارهٔ ساختار دستگاه روان و گونههای سائقهایی که در آن عمل میکنند بنا شدهاند دگرگون شده است. بدین نتیجه رسیدهام که بایستی میان مازوخیسم نخستین یا اروتوژنیک (erotogenic) تمایز نهاد که از درون آن، دو شکل بعدی یعنی مازوخیسم زنانه و مازوخیسم اخلاقی پدید آمدهاند. سادیسمی که در زندگی واقعی مجالی برای ابراز نمییابد، بهسوی خودِ شخص بازگردانده میشود و از این طریق، مازوخیسم ثانوی را پدید میآورد که بر گونهٔ نخستین افزوده میگردد.
[۱۴] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۱۵:] از سوی دیگر، این نیروهایی که همچون سدّی در برابر رشد جنسی عمل میکنند )نفرت، شرم و اخلاق) نیز بایستی بهمنزلهٔ رسوبهای تاریخیِ بازمانده از موانع بیرونیای دانسته شوند که غریزهٔ جنسی در جریان تکوین روانیِ نوع بشر در معرض آنها بوده است. میتوان مشاهده کرد که در روند رشد فردی، این نیروها در زمان مناسب، گویی خودبهخود، پدیدار میشوند، آنگاه که تربیت و تأثیرات بیرونی فرمان ظهورشان را صادر میکند.
[۱۵] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۲۰:] در خصوص منشأ انحرافها، میخواهم در پیشاپیشِ مباحث آینده نکتهای بیفزایم. دلایلی در دست است که نشان میدهد، درست همانگونه که در فتیشیسم رخ میدهد، آغازهای ناکامِ رشد جنسیِ طبیعی پیش از آنکه انحرافها به حالت تثبیت درآیند، پدیدار میشوند. پژوهشهای تحلیلی تاکنون در چند مورد توانستهاند نشان دهند که انحرافها بازماندهای از فرایند رشد بهسوی عقدهٔ اُدیپیاند، و اینکه پس از واپسرانیِ آن عقده، مؤلفههایی از غریزهٔ جنسی که در سرشت فرد نیرومندترند، بار دیگر سر برمیآورند.
[۱۶] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۲۰:] این توضیح نه تعدیلی در گفتهٔ پیشین، بلکه در حقیقت بسطی بر آن است، اگر آن را بدینگونه بازگویم: علائم روانرنجورانه از یکسو بر پایهٔ مطالباتِ سائقهای لیبیدویی، و از سوی دیگر بر مطالباتِ برخاسته از ایگو در واکنش به آنها استوارند.
[۱۷] روانرنجوریها نیز بسیار غالباً با وارونگیِ آشکار همراهاند. در چنین مواردی، جریانِ عاطفهٔ دگرجنسخواهانه بهطور کامل سرکوب شده است. شایسته است گفته شود که نخستین بار ویلهلم فلیس از برلین بود که پس از گفتوگوهای من دربارهٔ حضور این گرایش در برخی مواردِ فردی، توجّه مرا به عمومیتِ ضروریِ گرایش به وارونگی در روانرنجوران جلب کرد. ]افزودهشده در سال ۱۹۲۰:] این واقعیت، که چندانکه باید مورد توجه قرار نگرفته است، بیگمان تأثیری تعیینکننده بر هر نظریهای دربارهٔ همجنسخواهی خواهد داشت.
[۱۸] [یادداشت افزودهشده در سال ۱۹۲۴:] نظریهٔ سائقها مهمترین، و در عین حال، ناتمامترین بخشِ نظریهٔ روانکاوی است. من در آثار بعدیام، یعنی در ورای اصل لذت (۱۹۲۰) و ایگو و اید (۱۹۲۳) مطالب بیشتری را در این باره افزودهام.
[۱۹] در اینجا به یاد تحلیل «مول» از غریزهٔ جنسی میافتیم، تحلیلی که آن را به دو بخش تقسیم میکند: غریزهٔ تماسجویی (contrectation) و غریزهٔ کاهشتنش (detumescence). غریزهٔ تماسجویی نمایانگر نیازی است برای تماس با پوست دیگری. غریزهٔ کاهشتنش بهتوصیفِ مول (۱۸۹۸) تکانهای است برای رهاییِ اسپاسمی از تنش اندامهای جنسی، و غریزهٔ تماسجویی تکانهای است برای برقراری تماس با شخصی دیگر. او بر این باور بود که تکانهٔ دوم در جریان رشد فردی دیرتر از نخستین پدید میآید.
| این مقاله با عنوان «The Sexual Aberrations» در کتاب «سه رسالهٔ دربارهٔ نظریهٔ میل جنسی» نوشتهٔ زیگموند فروید منتشر شده و توسط تحریریهٔ مکتب تهران ترجمه شده و در وبسایت «مکتب تهران» منتشر شده است. |